دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


28 خرداد 1386

باز شدن سینمایی نزدیک خانه که هم سالنهای خوب دارد و هم بدون ترافیک و اتلاف وقت می توانم هر فیلم جدیدی را که آمد بلافاصله ببینم باعث شده که این چند وقت اخیر( منظورم یک ماه اخیره) چند فیلم : نقاب، پارک وی، روز سوم را ببینم. هنوز هم نفهمیدم که معاونت سینمایی وزارت ارشاد چرا بابت پخش فیلم نقاب از مردم عذر خواهی کرده شاید بخاطر اینه که خبر را کامل نخوندم . ولی خب اگر قرار بر عذر خواهی باشد که هر ماه این وزارت خانه باید بابت فیلمهایش از تمامی مردم معذرت خواهی کند! اصلا چرا عذر خواهی؟ من که نمی فهمم.
امروز فیلم سینمایی Lonely hearts killers را دیدم. گاهی اوقات که فیلمهای ساخته شده ی خودی را می بینم و بعد فیلمهای آنور آبی را پیش خودم فکر می کنم نکند سینماگران ما اصلا فیلم نمی بینند؟ تازه فیلمهای هالیوودی که اصلا باب طبع روشنفکران نیست و خلاصه بعضی از آنها خیلی هم به قول معروف عامه پسند است.
اتفاقا این فیلم در آن واحد هم سوژه ی فیلم نقاب را در خود داشت و هم پارک وی را ( بطور کاملا اتفاقی البته) ولی خب باید می دیدید که « سلما هایک» همان هنرپیشه ی دوست داشتنی نقش فریدا در این فیلم چطور نفرت شما را نسبت به خودش تحریک می کند.
او در این فیلم یک بیمار روانی است، بازیش زیر پوستی و زیباست و به دل می نشیند. شما بعد از دیدن ده دقیقه ی اول بازی او دیگر فراموش می کنید که او همان فریدای هنرمند و یا همان هنرپیشه ی خوش هیکل و زیبای هالیوودی است . باور پذیری اتان تا حدی می رسد که یک چهارم نهایی فیلم دائم در هول و دلشوره اید که نکند کار هولناک دیگری از او سربزند.
البته تمام بازی های فیلم زیبا و به یاد ماندی است اما سلما هایک را برای این مثال زدم تا توانایی کارگردان را در بازی گرفتن از او مثال بزنم چیزی که مثلا در فیلم پارک وی بسیار کلیشه ایی و دستمالی شده به کار گرفته شد.
مردی هم که در این فیلم نقش یک پسر شیاد را بازی می کرد( اگر اشتباه نکنمjared leto) و با زنان تنها ی پولدار رابطه ی عاشقانه ایجاد می کرد تا ازشان پول بگیرد( شبیه همان کاری که پیروزفر و حیایی در نقاب می کردند البته در نوع عرفی و شرعی اش مثلا) بسیار جالب توجه است، شخصی عصبی که روند تخریب شخصیتش را تا اخر فیلم به خوبی در نوع نگاه و حسی که به بیننده منتقل می کند می شود دید.
البته باز هم من قیاس غیر منطقی کردم اما خب من منظورم ضعف کارگردانهاست . هرچندکه به نظر من پیروزفر در فیلم نقاب خوب بازی کرده بود اما کلیت یک فیلم باید به دل بیننده ی بنشیند. شخصیتها باید باور پذیر باشند مگر غیر از این است؟
داستان باید در بستر فرهنگی جامعه ی خودمان رخ بدهد مگر این نیست؟ نقاب و پارک وی تا چه حد به این فرهنگ به این بستر و به این باور پذیری رسیده اند؟
خسته شده ایم از بس بازی های یکنواخت و مزخرف امین حیایی و شریفی نیا را در همه ی فیلمها دیدیم .
شکر خدا همه چیزمان به همه چیزمان می آید.

یادداشتها (6)



21 خرداد 1386
...

می گویی
همه ی دلت با من است اکنون.
لطفی کن،
دوستم بدار،
کم کم،
اما همیشه.
« رابرت هریک»

یادداشتها (6)



18 خرداد 1386

رهایم کنید. رهایم کنید. از این ترحمهای بی جایتان، از این دلسوزی ها و مهربانی های بی خودتان ، از نگاه های پر از بغضتان،از نصایح صد من یه غازتان،حالم بهم می خورد.
خسته ام کردید.
بگذارید به حال خودم باشم.
از همه اتان متنفرم.
رهایم کنید.

یادداشتها (6)



12 خرداد 1386

چه هوای لذت بخشی است. رعد و برق و باد. من باد را دوست دارم. همانطور که دور درختها می پیچد، لابلای توری درها زوزه می کشد، همانطور که آهسته لابه لای موهای مجعد دخترها بازی می کند.
باد می وزد، برگ درختها تکان می خورند. باد را دوست دارم دوست دارم دوست دارم.
باران هم می بارد. بعد از یک روز گرم حتم دارم برای همه ی شما هوای امشب نعمتی است. پنجره را با لذت باز می کنم. بلکه هوای تازه دلم را تازه کند. ذهنم را از این همه حرفهای مسخره ایی که امروز شنیدم پاک کند. بلکه کمک کند.
اما...
بوی دود و قیر زیر دماغم می زند. کامیون ها و ماشینهای آسفالت کاری درست روبه روی پنجره ی اتاقم پارک کرده اند و تنها صدای موتور ماشینها می آید و بوی قیر و بگو مگوی کارگران. نفسم به شماره افتاده. قلبم سنگینی می کند. پنجره را می بندم.

یادداشتها (4)



9 خرداد 1386

ماجرا رکوردهای « گینس» را که حتما همه دیده یا شنیده اید. دیشب کانال سوپر آرتی ال قسمتی از این رکوردها ی جالب و خنده دار را نشان می داد و من هم به دعوت آریو به دیدن این رکوردها نشستم. اینکه چقدر آدم باید خلاق باشه که مثلا به فکرش برسه که در عرض یک دقیقه چند تا بشقاب می تواند بشکند یا اینکه چند صد هزار تا گوشواره و دماغ واره و زبان واره و ناف بند و ...می تواند به بدنش آویزان کند یا اینکه در عرض یک دقیقه چند بار می تواند شورتش را از پا در بیاورد و دوباره پایش کند، در بطری نوشابه را با دندانهایش باز کند یا یه ماهی تابه را با دستهاش لوله کندو بسیار خنده دار و قابل توجه بود، برای همین من و آریو هم تصمیم گرفتیم که یک رکورد جدید و تازه برای خودمان اختراع کنیم تا اسممان در این کتاب هیجان انگیز ثبت شود. بهرحال هر انسانی دوست دارد جاوادانه بشود به هر نوعی. نه؟
خب اگر گفتید که در ایران چه چیز جالب توجهی می تواند رکورد حساب بشود؟
بر طبق گفته ها ی آریو و دیده های خودم هیچ بچه ای را نمی شناسم که علاقه ی وافری نسبت به عمه اش داشته باشد.
خب!
من و آریو می خواهیم رکورد بیشترین زمانی را که یک برادرزاده و عمه می توانند کنار هم باشند را بزنیم.
کسی هست که روی دست ما بلند شود؟

یادداشتها (13)



5 خرداد 1386

یک جای کارم می لنگد! کجایش را نمی دانم.
یک جوری هستم این روزها، یک جور ناجور.
گیجم ، تکراری ام، خسته ام...
***
دیشب به دیدن فیلم« پارک وی» کار آقای جیرانی رفتم. احساس می کنم هنوز داریم سیاه مشق می نویسیم برای درست کردن فیلمهایی در ژانر وحشت، هرچند که به نظر می آید این یکی چرکنویس خوبی باشد برای کارگردانش تا بشود رویش حساب باز کرد برای کارهای بهتر بعدی.
اصولا فیلم ترسناک ساختن مثل راه رفتن در لبه ی تیغ است چون خیلی سریع به فیلم لوس و مسخره تبدیل می شود . هرچند که پارک وی از هنرپیشه های خوبی استفاده کرده و بازی ها تقریبا قابل قبول است اما ... به دل نمی نشیند.
فیلم « نقاب» را هم هفته ی پیش دیدم. هنرپیشه های خوب و داستان قوی و کارگردانی مناسب فیلم خوبی ساخته که دیدنش را به همه پیشنهاد می کنم هرچند که فیلم تقریبا تکه پاره شده بود از سانسور...
***
بی حوصله ام
تکراری
جلوی آیینه می ایستم و به خودم نگاه می کنم
شانه هایم را بالا می اندازم و روزم را شروع می کنم.


یادداشتها (7)



2 خرداد 1386
حالا هرجا که سرک بکشی، کم کم، نیمی از بچه های این دور و بر دارند خاطره هایشان را از جنگ می نویسند.
اینکه فردا برای ما ( من و تو) روز بزرگی است بماند.
یادم می آید تا سالها، فکر می کردم هرکسی که درجنگ شرکت کرده حزب الله ای است و هرکسی آن جا کشته شده و شهید شده یکی از همانهایی است که یک روزی توی خیابان ملت را اذیت می کرد این تنها تفکر من نبود، تفکر خیلی از ماها بود که چون جنگ را دوست نداشتیم، آدمهایش را هم دوست نداشتیم.
نمی دانم چه شد که فهمیدم، همین آدمها، خیلی نزدیک تر که می شوی می توانستند برادر و پسر عمو و عمو و پدرت باشند. به همین سادگی.
فیلمهایی که ساخته شد، مستندهایی که گذاشته شد و تجربه ی شخصی باعث شد که حالا بعد از گذشت این همه سال برایشان نه تنها احترام قائل باشم ( از هر مسلک و دینی و عقیده ایی ) بلکه اگر بتوانم ادای دینی هم می کنم.
متاسفم برای بعضی کسانی که این آدمها را تافته ی جدا بافته ایی از ما می دانند و متصل به جای دیگر. متاسفم برای جوانهایی که تا اسمی از جنگ می آوری انگار چیز بدی گفته باشی صورتشان را جمع می کنند و می گویند: اه جنگ ؟
من برای تمامی کسانی که رفتند و جنگیدند احترام قائلم. خیلی پیشترها نبودم، نمی دانم چه تفکری داشت در من ریشه می کرد که دوستشان نداشتم ا.ما حالا ... دوستشان دارم.
از آزاد سازی خرمشهر چند سال می گذرد؟
هنوز هم یادم می آید صدای آن مجری رادیو را و چیزهای گنگ دیگری که می شنیدم،خیلی کم... اما آن شادمانی درونی را آن احساس خوب پیروزی را هر سال در سوم خرداد تجربه می کنم. هرچند که اندازه ی آهی و دمی کوتاه است و عمر نکبتها و شکستها آنقدر زیاد است که دل هر انسانی را می لرزاند. « شنوندگان عزیز توجه فرمایید...»

یادداشتها (5)