دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


25 تیر 1386

می رم خوش گذرونی...

یادداشتها (7)



20 تیر 1386

سایه ها می دانند
که چه تابستانی است...

یادداشتها (7)



17 تیر 1386

وسوسه های خنده داری برای آینده به سرم می زند. گاهی ترسناک و گاهی دست نیافتنی. عاشق وسوسه های دست نیافتنی هستم، عاشق سخت شدن راه برای رسیدن به هدف، گاهی هم فکر می کنم آیا این هدف است که تمام وسیله ها را توجیه می کند؟ اصولا باید چیزی چیز دیگری را توجیه می کند؟
نمی دانم و سخت گیج شده ام.
فردا هجدهم تیرماه است. چه تلخ و چه زود از خاطر همه امان گذشت...

یادداشتها (3)



16 تیر 1386

وبلاگم سکسه اش گرفته. بیچاره یک روز درمیان قطع می شود و خلاصه ...
دوستان عزیز اگر فیلم گرداب کار حسن هدایت هنوز روی پرده سینماست پیشنهاد می کنم بروید و ببینید.
لذت می برید.

یادداشتها (3)



11 تیر 1386

ساعت سه صبح
مسافران خسته و خواب آلوده
انتظار شیرین
و مادرم
با گامهای سبک و تند
چشم و چراغ خانه
...


یادداشتها (5)



10 تیر 1386

حالا هرچقدر که بیشتر می گذرد، این فکر مزاحم و سمج، این فکر تلخ و نکبتی ، بیشتر سراغم می آید. تو با آن خنده های همیشگی ات که روزی قشنگ بودند بد جور داری به همه ی ما دروغ می گویی.
از خدا می خواهم، روزی صد بار می خواهم که فکرم اشتباه باشد. اما دست خودم نیست. هر روز این فکر بیشتر در من ریشه می دواند.
آزرده ام می کند. اصلا بگو حالم را بهم می زند.
اما تو!
به ریش همه ی ما خواهی خندید و چمدان به دست می روی ، در حالی که برای همه امان بوسه ی خداحافظی می فرستی.
لعنت بر این احساسی که اسمش اطمینان است . لعنت بر این احساسی که همه ی ما به تو داریم.

یادداشتها (2)



4 تیر 1386
توی خیابان راه می روم.
یک روز با لیست خریدی در دست. روز بعد در صف سینما.
توی شهرکتاب می روم. دل سیر به تمامی کتابها نگاه می کنم. ورقشان می زنم. چند خطی می خوانم. خریده و نخریده بیرون می آیم.
توی خیابان راه می روم و دامن پرچینی پوشیده ام.
فرق نمی کند پایم را کجا بگذارم، از در که بیرون می روم رد نگاه آنها را می بینم، درست در نقطه ی تلاقی چین های دامن با مچ پایم.
توی خیابان راه می روم و دامن مشکی پرچینی پوشیده ام.
به هولم می اندازد نگاه های خشمگین و هیز و هراسناکشان که به ساق پای ناپیدام چشم دوخته اند
دامن مشکی پرچینی پوشیده ام با پولکهای مسی رنگ.
آنها نگاهم می کنند که چطور پایم را آرام و با حواس از این ور جوی به آن ور جوی می گذارم. شاید در خطای دید بیمارشان ساق پای سفیدی ببینند ، شاید دل دل کنند که ای کاش دخترک پایش سر بخورد، نقش زمین شود و آنوقت...
دامن بلند پرچینی پوشیده ام .
باد می وزد و دامن بلند پرچینم نرم و مهربان دور پاهایم می پیچد. سرم را بالا می گیرم و به آنها نگاه می کنم. از بیماریشان خنده ام می گیرد. باد می وزد و چین های دامنم آرام در دست باد می رقصند.
توی شهر راه می روم. آنها خشمگین و هیز و بی احتیاط به مچ پای ناپیدایم زل زده اند.
نگاهشان می کنم ، تمامی هوش و حواسشان پی نقطه ی نامعلومی در چینهای دامن من است.


یادداشتها (3)


2 تیر 1386

نیلوفرزنگ زد.
مثل هر روز.
اول صحبتهایمان به احوالپرسی و گپ و گفت ساده می گذرد بعد وقتی دهانمان گرم شد، به درد ودل می نشینیم.
سکوتهایمان، بغضهایمان و گاهی نم اشکهایمان که تمام می شود بعدش می خواهیم هرطور شده با خنده گوشی را بگذاریم.
شوخی مسخره ایی، خاطره ی دوری، فحشی برای کسانی که حرصمان دادند.
اخر سر سکوت می کنیم و هر دو خوب می دانیم که در دلهایمان در چشمهایمان در قلبهایمان آنقدر گفتنی داریم که اگر تاصبح بنشینم و باهم حرف بزنیم کم است .
برای همین نصف حرفها را نگه می داریم تا لطف تلفن بعدی کم نشود.
اینطور می گذرانیم.


یادداشتها (3)