|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
25 تیر 1386
می رم خوش گذرونی...
20 تیر 1386
سایه ها می دانند
17 تیر 1386
وسوسه های خنده داری برای آینده به سرم می زند. گاهی ترسناک و گاهی دست نیافتنی. عاشق وسوسه های دست نیافتنی هستم، عاشق سخت شدن راه برای رسیدن به هدف، گاهی هم فکر می کنم آیا این هدف است که تمام وسیله ها را توجیه می کند؟ اصولا باید چیزی چیز دیگری را توجیه می کند؟
16 تیر 1386
وبلاگم سکسه اش گرفته. بیچاره یک روز درمیان قطع می شود و خلاصه ...
11 تیر 1386
ساعت سه صبح
10 تیر 1386
حالا هرچقدر که بیشتر می گذرد، این فکر مزاحم و سمج، این فکر تلخ و نکبتی ، بیشتر سراغم می آید. تو با آن خنده های همیشگی ات که روزی قشنگ بودند بد جور داری به همه ی ما دروغ می گویی.
4 تیر 1386
توی خیابان راه می روم.
یک روز با لیست خریدی در دست. روز بعد در صف سینما. توی شهرکتاب می روم. دل سیر به تمامی کتابها نگاه می کنم. ورقشان می زنم. چند خطی می خوانم. خریده و نخریده بیرون می آیم. توی خیابان راه می روم و دامن پرچینی پوشیده ام. فرق نمی کند پایم را کجا بگذارم، از در که بیرون می روم رد نگاه آنها را می بینم، درست در نقطه ی تلاقی چین های دامن با مچ پایم. توی خیابان راه می روم و دامن مشکی پرچینی پوشیده ام. به هولم می اندازد نگاه های خشمگین و هیز و هراسناکشان که به ساق پای ناپیدام چشم دوخته اند دامن مشکی پرچینی پوشیده ام با پولکهای مسی رنگ. آنها نگاهم می کنند که چطور پایم را آرام و با حواس از این ور جوی به آن ور جوی می گذارم. شاید در خطای دید بیمارشان ساق پای سفیدی ببینند ، شاید دل دل کنند که ای کاش دخترک پایش سر بخورد، نقش زمین شود و آنوقت... دامن بلند پرچینی پوشیده ام . باد می وزد و دامن بلند پرچینم نرم و مهربان دور پاهایم می پیچد. سرم را بالا می گیرم و به آنها نگاه می کنم. از بیماریشان خنده ام می گیرد. باد می وزد و چین های دامنم آرام در دست باد می رقصند. توی شهر راه می روم. آنها خشمگین و هیز و بی احتیاط به مچ پای ناپیدایم زل زده اند. نگاهشان می کنم ، تمامی هوش و حواسشان پی نقطه ی نامعلومی در چینهای دامن من است. یادداشتها (3)
2 تیر 1386
نیلوفرزنگ زد. |
|||||