دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


27 مرداد 1386

شهر کتاب « ابن سینا» در شهرک غرب در طبقه ی دومش یه کافه ی کوچولو راه انداخته. از همون کافه ها که توی زمستون یا پاییز بعد از یه پیاده روی طولانی می چسبه بری توش و یه قهوه بخوری. هیچ وقت فکر نمی کردم از دیدن یک کافه اینقدر ذوق زده بشم.
البته برای ورود به این کافه یه شرط وجود داره و اون عضویت در شهرکتابه و اونهم زیاد سخت نیست، شما سه جلد کتاب به امانت دست شهرکتاب می سپارید و عضو می شوید. بعد از سه ماه کتابهایتان را پس می گیرید و سه کتاب دیگر و همینطور اعضای دیگه کتابهایشان را به امانت می گذراند و فرصتی فراهم می شه که همه از کتابهای همدیگر استفاده کنند.
فکر کنم برای بچه های شهرک مکان مناسبی باشه هم محیط خوبی داره و هم بچه های شهرکتاب بچه های خوب و باحالین.


یادداشتها (2)



25 مرداد 1386
1- به فیلمی که نه خط داستانی داشته باشد و نه دیالوگ درست و درمان چه می گویند؟ 2- یک آدم خوبی پیدا می شه که منو از دست این وبلاگم نجات بده و یه خونه ی جدیدی برام پیدا کنه که هی قطع و وصل نشه؟ هزینه اش را هم می پردازم فقط جای امنی باشه که اینقدر من و بقیه را اذیت نکنه. 3- ام م م م به این سایت سر بزنید( این سئوال نبود):www.artdirectoryme.com البته هنرمندان لطفا! دیگه دیگه
لبخند
یه لیوان آب پرتقال
کولر و اتاق سایه دار و یه فیلم خوب
لم داده به پشتی
پاها دراز
بی خیال دنیا و اخبارش و هنرش و سیاستش
آخ که چه مزه ایی داره
بزن بریم ...
به قول خارجی ها
آخر هفته ی خوبی داشته باشی!!!

یادداشتها (3)


17 مرداد 1386

بالاخره پای ماموران عزیز جمع آوری بشقابهای مبتذل ماهواره به محله ما هم باز شد. البته لازم به ذکر است که از ابتدای طرح جمع آوری این بشقابها ما از جای خود نجنبیده و بی هیچ ترس و واهمه ایی به دیشهایمان کمتر از گل نگفتیم ولی امروز از همان بیدهایی بودیم که به همان بادها می لرزیم و به محض مشاهده ی نیروهای عزیز سریع اقدام به جمع آوری بشقابهایمان کردیم.
حالا بیحال و بی حوصله نشسته ایم پای برنامه های مفرح شش کانال تلوزیونی خودمان و آنقدر دیده و شنیده ی هایمان پرشده است از مفاهیم زیبای هنری که نمی دانیم اینهمه یافته را درکجا جای بدهیم.
روزهای خوبی نیست انصافا.نه با نقاشی می توانی زیبایش کنی نه با نوشتن شعری یا داستانی تحملش. روزهای گنگ و خسته و تنبلی است. نه از دیدن فیلمها در سینماها کیف می کنی نه در تئاتر لذت می بری. نمایشگاههای نقاشی هم در گرفت و گیر اداهای روشنفکرانه است و همین که هست البته ما برایش ارزش قائلیم.
می گویند سوسکها تنها جانورانی بودند که بعد از بمباران اتمی هیروشیما زنده ماندند. و راز ماندگاریشان حتما در مقاومت سیستمهای ایمنی بدنشان است و اینکه با هر شرایطی می توانند خودشان را تطبیق بدهند.
حالا حکایت هنرمندان ماست که هنوزنفس می کشند و حکایت ما نوجویان است که تشنه ی یادگیری و خواندن و دیدن و حس کردنیم.
گاهی وقتها از اینکه اینهمه وقت صرف می کنم و داستانی می نویسم و یا ساعتها برای موضوعی که مورد علاقه ام است کتاب می خوانم و در اینترنت جستجو می کنم خنده ام می گیرد. خنده ی تلخی که راه نفسم را می بندد. می خواهم بی خیال بشوم گاهی می شود وگاهی نمی شود. دست خودم نیست هر لحظه که می گذرد راه نفسم بیشتر بند می آید.
حالا شبهایی که از خستگی دوست دارم جلوی تلوزیون ولو بشوم و به خیال خودم کانال عوض کنم باید طنز چهارخانه ایی ببینم و سریالهای جدا آبکی تلوزیونی که از همان اولین سکانسش حالت تهوع دست از سرت بر نمی دارد.
خلاصه این بود حکایت ما و بشقابها و ...

یادداشتها (4)



16 مرداد 1386
گاهی اوقات نمی توانی از کنار خبری که شنیده ایی یا در تلوزیون دیده ایی به آسانی بگذری. گاهی اوقات از شنیدن آن خبر آنقدر گیجی که نمی دانی به چه چیزی ایمان داشته باشی و چه چیزی را انکار کنی.
این یک اتفاق است از سر اشتباه. از سر اشتباه. و باز متولیان این اشتباهات نمی خواهند قبول کنند نمی خواهند معذرت خواهی کنند و نمی خواهند نقد شوند. چه سود! انگار به در بسته می کوبیم.
دست و پایمان را بسته اند و زبانمان را اگرچه نبریده اند اما ...
وقتی خبر برق گرفتی مصطفی کرمی را در روزنامه خواندم فقط بهت زده روی مبل نشسته بودم و فکر می کردم کارگردانی که دیگر دست نداشته باشد چطور می تواند به زندگیش به عشقش به دنیای خودش برگردد .
تصویرش را که در تلوزیون دیدم پا به پای خودش گریستم.
حالا راهی پیدا کردم برای کمک به او، فقط می خواستم این را بگویم که این اتفاق می توانست برای هرکدام از ما بیافتد. شماره حساب 210384448بانک تجارت شعبه مهر کد 318 به نام مصطفی کرمی. برای کمک به این فیلم ساز جوان ایجاد شده...
دیگر نای فریاد کشیدن هم نداریم.

یادداشتها (3)


14 مرداد 1386

بنایی داریم. وسایل خانه را جمع کرده ایم توی جعبه های کوچک و بزرگ و همه را گذاشته ایم توی ایوان خانه. کتابهای کتابخانه ام هم جمع شده اند آن زیرها.
بنایی داریم. آقای معمار پتک را بدجایی زد چون سقف همسایه ی پایینی ترک برداشت و لوله ها ترکید. سه روز از سقفشان آب می آمد و کم مانده بود خانه را آب ببرد. من آب نبات چوبی ام را گذاشته ام گوشه ی لپم و به سقف نگاه می کنم که شر شر آبش سه روزی قطع نمی شد.
بنایی داریم و من آب نبات می خورم و لوله ها ترکیده و سقف ترک برداشته و کارگرها تنبل اند و به من بقچه پیچ در مانتو و روسری زل می زنند. از زیر کار در می روند و اصلا هم بلد نیستند آواز بخوانند. نمی دانم کارگری که آواز نخواند دیگر چه جورش هست.
بنایی داریم و مجموعه داستان های کوتاهم دست ویراستار است. خانه پر از خاک و اسبابها روی هم تلنبار و ما مثل کولیها جلوی هم لباس در می آوریم و کنار هم می خوابیم و همه مجبوریم کناردست هم به تلوزیون نگاه کنیم.
پرده ها را در آورده ایم و رادیاتور ها را باز کرده ایم و آب هم قطع است. چه قشنگ. از حیاط خانه یک شلنگ کشیده ایم به آشپزخانه و مادرم حاضر نیست تا از ظروف یکبار مصرف استفاده کند. اوه! از همه مهمتر، ما حمام هم نداریم چون بنایی داریم. و بناهای ما با اینکه آدمهای زحمت کشی هستند اما اصلا قابل احترام و ترحم نیستند.فکر کنم یک قسمت از ناخوداگاه ضد کارگریم ام یا خودآگاه بورژوایم دارد شیطانی می کند.
حالا توی این گیر و دار طرح اولین رمانم را روی مقوای بزرگی که به دیوار زده ام می کشم. کلی طول کشید تا توانستم یک دیوار داشته باشم تا رویش یک مقوای بزرگ بزرگ سفید بچسبانم و رویش طرح بکشم . طرح اولین رمانم و آریو می خواهد قسمتی از این پروژه ی فرهنگی باشد و تکه ایی کاغذ کنار مقوا می چسباند و می گوید منهم می خواهم داستان بنویسم و نوشته، چهار خطی نوشته و من فکر می کنم که خوب هم نوشته.
بنایی داریم و من آب نبات می خورم و فردا روز تولدم هست. هنوز نفهمیدم برای چه آمده ام و یقین دارم باید تا اخر عمر با این سوال دست و پنجه نرم کنم. و این مسخره ترین و در عین حال فلسفی ترین سوالی است که از خودم می پرسم و الان چون بنایی داریم نمی توانم به آن جواب بدهم.
تولدم مبارک. تولدم مبارک . تولدم مبارک.

یادداشتها (3)



13 مرداد 1386

فیلم نصف مال من نصف مال تو حکایت یک مرد دوزنه است.دختران این مرد که از دو زن جداگانه هستند( که وجود هم باخبر نیستند) به طور اتفاقی ! در یک مدرسه و در یک کلاس متوجه می شوند که پدرانشان یکی است. ادامه ی فیلم به کشمکش بین دختران و پدرشان بر سر این که مادرانشان با خبر نشوند می گذرد. سر آخر مادران از کار این مرد با خبر می شوند و درخواست طلاق می دهند و چون هر دو حامله هستند هیچ کدامشان نمی توانند طلاق بگیرند.
ماجرای چند همسری در کشور ما سبقه ی تاریخی دارد. هرچند که قانون و شرع آنرا بلامانع دانسته اما در بسیاری از مواردجامعه هنوز نتوانسته است با آن کنار بیاید.
حالا از مصادیق تاریخی اش می گذریم و صحبت را به روز می کنیم. در قرن بیست و یکم در کشور ما که جنبشهای زنانه اش به براندازی نرم محکومند و کسانی که تنها داعیه حق داشتن فرزند و طلاق هستند برچسب فمینیست بودن می خورند بدون آنکه از چند و چونش باخبر باشند فیلمی برای قشر نوجوان ساخته می شود که موضوع اصلی اش دو زنه بودن مردی است که از قضا دو دختر هم دارد.
دو دختر زیبا روی با بازی های خوب و دوست داشتنی ( ترلان پروانه و آلما اسکویی) که بعد از باخبر شدن از این قضیه سعی می کنند طوری رفتار کنند تا مادرانشان از قضیه بویی نبرند . اینکه آیا این قضیه باور پذیر هست که دو دختر در سن حساس نه سالگی بتوانند اینطور منطقی با این جریان کنار بیایند خود جای سوال دارد. اما قضیه اینجاست که این فیلم برای نوجوانان ساخته شده آنهم بعد از پخش فیلمهای سنگین و تلخی چون پارک وی و روز سوم و محاکمه ورئیس.
این اولین و البته تنها انتخاب پدربزرگهایی است که دوست دارند با نوه هایشان به سینما بروند. و این موضوع این موضوع حاد و تلخ اینچنین برای این نسل به بازی گرفته شده، طوری که بیننده ی بزرگسال می تواند از اواسط فیلم حدس بزند : خب حالا که این فیلم فانتزی و طنز ساخته شده پس نمی تواند در آخر به تلخی ختم شود.
نتیجه چه می شود؟ بهترین ترفند همان « حامله بودن» دو زن است. که باز بچه ایی در این میان دست و پای زنان را می بندد و مجبور به تحمل هوو می شوند و فقط گریه می کنند. و مرد هم همان مرد سنتی صد ساله است که انگار طلبکار عالم و آدم است که در عین بیچارگی می گوید: خب گناه که نکردم.
شما خودتان را جای دختر نوجوان یازده ساله ایی بگذارید که به تماشای این فیلم نشسته، او که محو رنگ آمیزی زیبای صحنه و طراحی لباسها شده است انتهای فیلم به چه می اندیشد؟ این تلخی سرنوشت را قبول می کند؟ آیا برایش مسئله حل شده؟ آیا اصلا مسئله ایی طرح شده؟
آیا ما حق داریم صرفا بخاطر خنداندن بیننده اینطور موضوعات تلخ جامعه را به بازی بکشیم و آنرا حق مسلم مردان بدانیم؟
آن دو دختر زیبا روی توی فیلم نماد چه هستند؟ آن دو زن چه؟
نه آقای کارگردان شما حق نداشتید اینطور با مسئله ی بغرنجی که زنان بسیاری را آواره و دچار بیماریهای اعصاب کرده بازی کنید. شما حق نداشتید اینطور مغز بچه های نوجوان ما را با بینش مرد سالارانه ی خودتان آلوده کنید.

یادداشتها (7)



3 مرداد 1386

آیا آنها می فهمند؟ حتما. معلوم است که می فهمند. پیری را می گویم؟ وقتی دندانهایشان فاسد می شود و یکی یکی از لثه های بی جان و کبودشان جدا می شود. وقتی درخشش چشمهایشان کدر می شود وقتی چشمهایشان قی می کند و نمی فهمند. آیا پیری درک همین چیزهاست؟
می فهمند که آهسته تر راه می روند؟ که پاهایشان لاغر و لاغر و لاغرتر می شود؟ می فهمند پوستشان چطور چروکیده و بدرنگ است دهانشان بد بود.افکارشان پوسیده است . حرفشان را کسی نمی خواند. می فهمند اگر کسی بگوید: باشه باشه حق با شماست. صرفا بخاطر سنشان است که می گوید و در باطن طور دیگری فکر می کند.
می فهمند؟ حتما. می فهمند.
می فهمند که چیزها را یادشان می رود؟ که چند بار و هزار بار یک سوال را می پرسند؟ که زود ناراحت می شوند؟ که دیر یاد می گیرند؟
می فهمند؟ حتما می فهمند.
چه سرنوشت تلخی. پیری. چه روزهای سیاهی. پیری.
پیری
با چشمهای کم سو
دندانهای عاریه
فکرهای پوسیده
تجربه های نخ نما
گوش های کم شنوا
چه سرنوشت سیاهی...


یادداشتها (2)