دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

27 شهریور 1386

بهارک که داشت می رفت، معنی رفتن را هنوز نمی دانستم. روزهای آخر دیگر خانه اشان نمی رفتم، چمدان بستنش را هم ندیدم. فقط آمد دم در، خداحافظی کرد و رفت. یادم هست که درختهای دم خانه برگهایش سبز بود و یک روز آفتابی بود و کمی ابر از همان ابرهای خوشگل و تپل هم در آسمان بود.
روزهای اخر رفتن لیدا اما، رفتم، ویزایش دانشجویی بود و قرار برگشت داشت، چمدان بستنش را هم دیدم، هنوز آن دستهای مهربانی را که با وسواس خرت و پرت های بامزه ی لیدا را در چمدان می چید به یاد دارم، آن عروسکهایی که حتما می خواست با خودش ببرد، آنهمه نور و عشقی که در رفتنش بود اما نه در ماندنش... رفتن لیدا را خوب می فهمیدم. یک جای خالی بسیار بزرگ بزرگ بزرگ...
حالا چمدانهای بهاره را خودم می بندم، بهاره دور خودش می چرخد و نمی داند چه می کند، اتاق و خانه ریخت و پاش است و همه در رفت و آمدن. ویزایش دانشجویی است و امکان برگشتنش...
دندانهای شیری احساسم جا به جا ریخته. وقتی می خندم فقط لثه هایم پیداست...
یکی از آنهایی که مانده سخت مریض است. حرف گوش نمی دهد. طاقتش کم شده، افسردگی شدید دارد دیشب بردنش بیمارستان مهرگان.
اینرا که می شنوم تمام بدنم یخ می شود. « مهرگان» برای دوستی که خنده دار ترین خاطرات دوستی تمامی ماها با اوست. تمامی دبیرستان و دانشگاه و مهمانی ها و حماقت ها و عروسی ها و ...
این چند روزه فقط مات مانده ام و امروز فقط پاهایم را به زور زیر بدنم می کشم. به زور می خندم و به قول لیلا طوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و نمی خواهد بیافتد.
راه نفسم بند آمده. امروز به بهارک زنگ زدم. می خواستم بگویم که نگین در مرز جنون کارش به بیمارستان مهرگان کشیده. نتوانستم. چند لحظه ایی پرت و پلا گفتم و بعد خداحافظی کردم.
حالا چه کنم؟ با این رفتنها و با این ماندنها با این عشق و با این دلتنگی. با این نفس تنگی و با کمری که تا خبر بدی می شنود خشک می شود نمی خواهد من تکان بخورم.
لیدای گلم. تلخم عین زهر مار...

یادداشتها (8)



26 شهریور 1386
با بی حوصلگی تمام نشسته بودم روبه روی کامپیوتر و صفحه های اینترنتی را به امید خوندن چند خط درست و درمون ورق می زدم که یه مقاله جالب از علی قلی پور در وبلاگش خوندم با این تیتر« بیچاره ایران که محسن نامجو باب دیلن آن است ». خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک نفر پیدا شد که حرفی بزنه در مورد این به اصطلاح پدیده، اصولا از ین هوچیگریهای روشنفکر نماها در بزرگ کردن یک هنرمند خوشم نمی اید و بیشتر به کار آن هنرمند و کیفیت آثارش شک می کنم. من همیشه با کسانی که یک نفر را آنقدر بزرگ می کنند که هیچ کس نتواند در موردش نقدی بنویسد و حرفی بزند و اگر در جمعی عنوان کنی که آثارش را دوست نداری به خیلی چیزها محکوم بشوی مشکل داشته ام. اصولا این قضیه ایی است که در مورد خیلی از هنرمندان ما در جامعه ی روشنفکرنمایی ما اتفاق می افتد و به یک پدیده ی روتین و همگانی بدل شده و انگار همه آنرا پذیرفته اند.
پیشنهاد می دهم که این مقاله را بخوانید و اگر نظری دارید نظرتان را بنویسید.من که یه کمی از آن حالت رخوت و تنبلی ذهنی در آمدم. شما را نمی دانم.
http://navayebinan.blogfa.com/post-7.aspx


یادداشتها (2)


15 شهریور 1386

دوست دارم سروته بشوم ازیک بلندی. نظرتان با یک « بانجی جامپینگ» چطور است؟
یا اینکه یک جایی روی تپه ایی جایی بنشینم. اسمان خیلی آبی باشد. خیلی هم هوا خنک باشد. خیلی هم سکوت باشد. منهم خیلی تنها باشم.
...
دلم می خواهد لی لی کنان بدوم. بخندم.
هرچند که همه می گویند پاییز فصل غم انگیزی است اما من دوستش دارم. خیلی چیزها در فصل پاییز و زمستان می چسبد که اصلا در تابستان نمی چسبد...


یادداشتها (9)


10 شهریور 1386

حالا به شمارش معکوس « رفتن» دوستان رسیده ام.
چه برایم مانده؟
کابوسهایم کنار چمدانهای خالی
اتاقهای خالی
کوچه های خالی
اشکهایی پر غرور که پایین نمی ریزند
دوصفر گرفتن برای شنیدن صدایی غریب افتاده، خش دار...
از« رفتن » هایتان
چه مانده؟
دور مانده ام و نمی دانم چه کنم؟ دنیا حالا دیگر کوچک نیست، آنقدر بزرگ هست که لبخند لیدایش، نگاه بهارکش، دستهای کاملیایش، خاطره های نوشینش، برادری پیامش، فقط و فقط با تخیل میسر است...
دیگر « به امید دیدار» ها در دهانم نمی چرخد.
نیمه های شب
این هراس است که پشت پلکهایم لانه می کند
نفس بریده و خیس از عرق
بیدار می شوم.
نه دیگر نمی خواهم
نمی خواهم
نه یاد آوری خاطره هایتان را
نه دیدن دوباره اتان را
شما را به خیر
من را به سکوت و تنهایی نشستن.
خسته ام
می روم کمی راه بروم.

یادداشتها (12)



9 شهریور 1386

خانه ساکت است . لم داده ام روی مبل و با نور کمرنگی که از سقف می تابد به زحمت کتاب می خوانم.
کوچه تاریک و خلوت است. تک و توک صدای ماشینهایی که از خیابان اصلی پشت خانه می گذرند می آید.
چند لحظه ایی است در آرامش نامتعارفی کتاب می خوانم که صدای شکسته شدن شیشه ایی در کوچه می پیچید.
تکان نمی خورم. تخیلم به کار می افتد، صدای شیشه ی ماشین بوده یا پنجره ی خانه ایی؟دزدی است یا دعوا یا فقط یک اتفاق؟ نفسم را بیرون می دهم و روی مبل جابه جا می شوم. صدای گریه ی بچه ایی بلند می شود. کتاب را می بندم و به پنجره نگاه می کنم. صدای بچه جیغ می شود ریسه می رود. دور می شود و دورتر.
به چیزی فکر نمی کنم. صدای موتور گازی توی کوچه می پیچد و بعد صدای بچه ایی است که می خندد. همان بچه است یا نه؟ نمی دانم.
دیروز جمعیتی سیاه پوش را دیدم که از در سینما اریکه بیرون می آمدند. زنان جوانی که زیر چادرهای مشکی اشان روسری های سفیدی پوشیده بودند و مردانی با کت و شلوارهای خاکستری انگشترهای عقیق بزرگ در دست و ته ریشهایی...
من آنجا غریبه بودم یا آنها؟ من از یک سیاره ی دیگر آمده بودم یا آنها؟ دیده می شدم یا نه؟ نه انگار!
نگاهشان، نگاهشان...
اینجا غریبه شدیم و جایی دیگر نداریم. در وطن خود بی وطنیم.


یادداشتها (2)



5 شهریور 1386

یکی رئیس پیرش بهش گیرداده. اون یکی چهارساله دوست پسر داشته و من نمی دونستم. یکی عاشق معلم اسکیت بچه اش شده اون یکی دکترش باهاش رابطه ی عاطفی برقرار کرده. یکی از اون ور آب زنگ زده و می گه شوهرم .... یکی اینجا نشسته که منم و گوش می دم به این حرفها.
دختره تنها نشسته
گریه می کنه...

یادداشتها (6)



1 شهریور 1386
*...ادبیات از ابتدا تاکنون فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و به واسطه ی آن انسانها می توانند با یکدیگر گفتگو کنند. چیزهایی از ادبیات می آموزیم که دیگران نیز آموخته اند و همین نقطه ی اشتراک ما است.
احساس همبستگی که با خواندن ادبیات بین انسانها بوجود می آید تنها مختص ادبیات است چرا که دانش وعلم به علت گسترش بی سابقه و باسرعت خود و شاخه شاخه شدنش کمتر به کلیت می پردازد.
ادبیات زمانی هستی می یابد که دیگران آنرا همچون بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا شوند، آنگاه ادبیات به یمن خواندن بدل به تجربه ایی مشترک می شود. جامعه ایی که در آن از ادبیات خبری نباشد و ادبیات مکتوب نداشته باشد دچار زبان پریشی است و برای برقراری ارتباط دچار مشکل خواهد شد. فقر تفکر در این جوامع بسیار است.ادبیات عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. بدون ادبیات آن لذت و سرخوشی که حاصل خیالپردازی است بوجود نمی آمد.
ادبیات خوب چیزی استکه هستی را به چالش می کشد. ادبیات به ما یاد آوری می کند که این دنیا دنیای بدی است و به یاد ما می آورد که دنیا را می توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می تواند بسازد شبیه تر کرد... *چرا ادبیات- یوسا


یادداشتها (5)