|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
27 شهریور 1386
بهارک که داشت می رفت، معنی رفتن را هنوز نمی دانستم. روزهای آخر دیگر خانه اشان نمی رفتم، چمدان بستنش را هم ندیدم. فقط آمد دم در، خداحافظی کرد و رفت. یادم هست که درختهای دم خانه برگهایش سبز بود و یک روز آفتابی بود و کمی ابر از همان ابرهای خوشگل و تپل هم در آسمان بود.
26 شهریور 1386
با بی حوصلگی تمام نشسته بودم روبه روی کامپیوتر و صفحه های اینترنتی را به امید خوندن چند خط درست و درمون ورق می زدم که یه مقاله جالب از علی قلی پور در وبلاگش خوندم با این تیتر« بیچاره ایران که محسن نامجو باب دیلن آن است ». خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک نفر پیدا شد که حرفی بزنه در مورد این به اصطلاح پدیده، اصولا از ین هوچیگریهای روشنفکر نماها در بزرگ کردن یک هنرمند خوشم نمی اید و بیشتر به کار آن هنرمند و کیفیت آثارش شک می کنم. من همیشه با کسانی که یک نفر را آنقدر بزرگ می کنند که هیچ کس نتواند در موردش نقدی بنویسد و حرفی بزند و اگر در جمعی عنوان کنی که آثارش را دوست نداری به خیلی چیزها محکوم بشوی مشکل داشته ام. اصولا این قضیه ایی است که در مورد خیلی از هنرمندان ما در جامعه ی روشنفکرنمایی ما اتفاق می افتد و به یک پدیده ی روتین و همگانی بدل شده و انگار همه آنرا پذیرفته اند.
15 شهریور 1386
10 شهریور 1386
حالا به شمارش معکوس « رفتن» دوستان رسیده ام.
9 شهریور 1386
خانه ساکت است . لم داده ام روی مبل و با نور کمرنگی که از سقف می تابد به زحمت کتاب می خوانم.
5 شهریور 1386
یکی رئیس پیرش بهش گیرداده. اون یکی چهارساله دوست پسر داشته و من نمی دونستم. یکی عاشق معلم اسکیت بچه اش شده اون یکی دکترش باهاش رابطه ی عاطفی برقرار کرده. یکی از اون ور آب زنگ زده و می گه شوهرم .... یکی اینجا نشسته که منم و گوش می دم به این حرفها.
1 شهریور 1386
*...ادبیات از ابتدا تاکنون فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و به واسطه ی آن انسانها می توانند با یکدیگر گفتگو کنند. چیزهایی از ادبیات می آموزیم که دیگران نیز آموخته اند و همین نقطه ی اشتراک ما است. *چرا ادبیات- یوسا |
|||||