|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
27 شهریور 1386
بهارک که داشت می رفت، معنی رفتن را هنوز نمی دانستم. روزهای آخر دیگر خانه اشان نمی رفتم، چمدان بستنش را هم ندیدم. فقط آمد دم در، خداحافظی کرد و رفت. یادم هست که درختهای دم خانه برگهایش سبز بود و یک روز آفتابی بود و کمی ابر از همان ابرهای خوشگل و تپل هم در آسمان بود.
26 شهریور 1386
با بی حوصلگی تمام نشسته بودم روبه روی کامپیوتر و صفحه های اینترنتی را به امید خوندن چند خط درست و درمون ورق می زدم که یه مقاله جالب از علی قلی پور در وبلاگش خوندم با این تیتر« بیچاره ایران که محسن نامجو باب دیلن آن است ». خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک نفر پیدا شد که حرفی بزنه در مورد این به اصطلاح پدیده، اصولا از ین هوچیگریهای روشنفکر نماها در بزرگ کردن یک هنرمند خوشم نمی اید و بیشتر به کار آن هنرمند و کیفیت آثارش شک می کنم. من همیشه با کسانی که یک نفر را آنقدر بزرگ می کنند که هیچ کس نتواند در موردش نقدی بنویسد و حرفی بزند و اگر در جمعی عنوان کنی که آثارش را دوست نداری به خیلی چیزها محکوم بشوی مشکل داشته ام. اصولا این قضیه ایی است که در مورد خیلی از هنرمندان ما در جامعه ی روشنفکرنمایی ما اتفاق می افتد و به یک پدیده ی روتین و همگانی بدل شده و انگار همه آنرا پذیرفته اند.
پیشنهاد می دهم که این مقاله را بخوانید و اگر نظری دارید نظرتان را بنویسید.من که یه کمی از آن حالت رخوت و تنبلی ذهنی در آمدم. شما را نمی دانم. http://navayebinan.blogfa.com/post-7.aspx یادداشتها (2)
15 شهریور 1386
دوست دارم سروته بشوم ازیک بلندی. نظرتان با یک « بانجی جامپینگ» چطور است؟ یا اینکه یک جایی روی تپه ایی جایی بنشینم. اسمان خیلی آبی باشد. خیلی هم هوا خنک باشد. خیلی هم سکوت باشد. منهم خیلی تنها باشم. ... دلم می خواهد لی لی کنان بدوم. بخندم. هرچند که همه می گویند پاییز فصل غم انگیزی است اما من دوستش دارم. خیلی چیزها در فصل پاییز و زمستان می چسبد که اصلا در تابستان نمی چسبد... یادداشتها (9)
10 شهریور 1386
حالا به شمارش معکوس « رفتن» دوستان رسیده ام.
9 شهریور 1386
خانه ساکت است . لم داده ام روی مبل و با نور کمرنگی که از سقف می تابد به زحمت کتاب می خوانم.
5 شهریور 1386
یکی رئیس پیرش بهش گیرداده. اون یکی چهارساله دوست پسر داشته و من نمی دونستم. یکی عاشق معلم اسکیت بچه اش شده اون یکی دکترش باهاش رابطه ی عاطفی برقرار کرده. یکی از اون ور آب زنگ زده و می گه شوهرم .... یکی اینجا نشسته که منم و گوش می دم به این حرفها.
1 شهریور 1386
*...ادبیات از ابتدا تاکنون فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و به واسطه ی آن انسانها می توانند با یکدیگر گفتگو کنند. چیزهایی از ادبیات می آموزیم که دیگران نیز آموخته اند و همین نقطه ی اشتراک ما است.
احساس همبستگی که با خواندن ادبیات بین انسانها بوجود می آید تنها مختص ادبیات است چرا که دانش وعلم به علت گسترش بی سابقه و باسرعت خود و شاخه شاخه شدنش کمتر به کلیت می پردازد. ادبیات زمانی هستی می یابد که دیگران آنرا همچون بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا شوند، آنگاه ادبیات به یمن خواندن بدل به تجربه ایی مشترک می شود. جامعه ایی که در آن از ادبیات خبری نباشد و ادبیات مکتوب نداشته باشد دچار زبان پریشی است و برای برقراری ارتباط دچار مشکل خواهد شد. فقر تفکر در این جوامع بسیار است.ادبیات عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. بدون ادبیات آن لذت و سرخوشی که حاصل خیالپردازی است بوجود نمی آمد. ادبیات خوب چیزی استکه هستی را به چالش می کشد. ادبیات به ما یاد آوری می کند که این دنیا دنیای بدی است و به یاد ما می آورد که دنیا را می توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می تواند بسازد شبیه تر کرد... *چرا ادبیات- یوسا یادداشتها (5) |
|||||