|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
29 مهر 1386
«ماتش برده است. مانده است. دو تکه انگار. دو پاره. میان هزاران عشق و هزاران تنفر. مانده است یخ زده است. بغض می کند. خودش را کنار می کشد. خودش را دور می کند. تکه تکه شده . به این بازی تکراری می خندد. می گرید.تنهاست. خیلی...» نشسته است روی زمین. زانوهایش را بغل گرفته. چشمهایش را بسته. زمزمه می کند. با خودش بلند با خودش به نجوا با خودش به حرف به غصه به دلیل به خواهش. دلش می سوزد. برای خودش. برای دلش. گریه می کند. برای خودش. استخوان جسدهای سالها پیش از زیر خاک بیرون زده بود. استخوان ها سیاه بودند. روی آنهمه قبر می خواستند مسجد بسازند. آدمهایی لابه لای خاک و تپه های کوچک آت و آشغالها راه می رفتند و از میان جسدهای قدیمی می گذشتند و گه گداری تکه ایی استخوان تکه ایی پارچه بیرون می کشیدند. قبرستان از پشت پنجره ی اتاقش پیدا بود. او در قبرستان بود یا قبرستان کنار خانه ی او؟ نمی دانست. میان مرده ها می چرخید و بدنبال چیز گران قیمتی استخوانهایشان را می کاوید...
28 مهر 1386
بچه ها!
25 مهر 1386
16 مهر 1386
سلام بو! :)
15 مهر 1386
این دل دل کردنها، این نگاه های هراسان، این چشمهایی که اینطور در پی عشق دو دو می زند...
9 مهر 1386
آخ جون نارنگی!
5 مهر 1386
بی عشق عمر آدم
1 مهر 1386
من و بهارک یک عکس داریم مال مهر سال 1366 یعنی بیست سال پیش. کنار هم نشسته ایم روی زمین با اون قیافه های تازه بالغ با دماغهای ورم کرده و صورتهای پر جوش چقدر هم فکر می کردیم خوشگلیم . |
|||||