|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
29 مهر 1386
«ماتش برده است. مانده است. دو تکه انگار. دو پاره. میان هزاران عشق و هزاران تنفر. مانده است یخ زده است. بغض می کند. خودش را کنار می کشد. خودش را دور می کند. تکه تکه شده . به این بازی تکراری می خندد. می گرید.تنهاست. خیلی...»
نشسته است روی زمین. زانوهایش را بغل گرفته. چشمهایش را بسته. زمزمه می کند. با خودش بلند با خودش به نجوا با خودش به حرف به غصه به دلیل به خواهش. دلش می سوزد. برای خودش. برای دلش. گریه می کند. برای خودش.
به نجوا می گوید: یعنی کارهایم اشتباه است. چه می خواهی بکنی؟ همه همین را می گویند. با زندگیت؟ برنامه ی زندگیت چیست؟ چه حرفی. انگار زندگی . انگار این نفس، همین دم، همین لحظه ی تاریکی اتاق، جدول می خواهد با اعداد و ارقام و اینکه هر چیزش را برنامه ریزی کنی و بدانی از قبل. انگار باید همیشه یک کیف کمک های اولیه همراهت باشد همیشه بدانی چه می خواهی بکنی و همیشه همیشه... آه انقدر نگو. انقدر نگو رهایم کن. این فکرهای مزخرف. فکرهایم را می گویم. صدا صدا این صدای چیست... تکیه می دهد به دیوار. دستش را بالا می برد و لمس می کند تن دیوار را . چراغ را روشن می کند. سوسکی وسط هال می ایستد. بلند می شود. سوسک می دود. از پشت سر ش اگر بروی شاخکهای حسی سوسک بیشتر می فهمند. بیشتر می فهمند تند تر می روند. از جلو اما نه. از جلو چشمهایش خوب نمی بیند. شاخکهایش خوب حس نمی کند. شاخک های من چه؟ با خودش می گوید. می گوید شاخکهای من چه؟ حس ندارم. حس نمی کنم. سوسک می رود یک جایی رفته و گم شده. نمی بیندش. اصلا بود؟ نه اینجا که سوسک ندارد. اینجا را همین دیروز کف سابیده و تمیز کرده است مثل گل. مثل تو. مثل من. دست می کشد روی موهای کوتاهش. سوسکی نبوده است اصلا.شاخکهایش نامربوط می بیند و می شنود انگار. چشمهایش دیگر نمی بیند. همانجا کنار سکوی سنگی آشپزخانه می نشیند روی زمین. سرش را می گذارد روی سرامیکهای سفیدش زیر مبلها را نگاه می کند، زیر میزها. خط صاف کناره ی فرش.نه انگار که آنهمه گل روی فرش است. خط مواج پرده که با باد پف می کند و لاغر می شود. شقیقه اش روی سنگها نبض ندارد. اما رگ پر جهشی از زیر گوش تا زیر گلو دارد تاب می خورد. چشمهایش را می بندد. منتظر چه هستی؟ منتظر چه هست؟ باخودش می گوید. به نجوا به فریاد. دست می کشد روی سرامیکها نور کمرنگی از زیر تورهای چین چین پرده جابه جا می شود روی زمین. زمین گرم است. گرم است. چه کنم؟ با خودش می گوید به بغض. چه کنم؟ چشمهایش را می بندد. خسته ام. به کسی که نمی بیند می گوید. خسته ام. خسته ام کردی. خسته ام کردند. کسی که نمی بیندش تکان می خورد. می رود از چهارچوبه ی نگاهش بیرون. چشمهایش زیر پلکها دو دو می زند انگار. نفس می کشد. گور پدر هرچه آدم حرف مفت بزنه. شانه اش را بالا می اندازد. خوابش می آید. فقط می داند که خوابش می آید. می داند که می خواهد بخوابد. دستهایش را زیر سرش بالشت می کند. خط روشن زیر پنجره حالا کمرنگ تر شده.کاش کسی بود تا چراغ را خاموش کند. کسی نیست. با خودش می گوید به خنده. کسی نیست... استخوان جسدهای سالها پیش از زیر خاک بیرون زده بود. استخوان ها سیاه بودند. روی آنهمه قبر می خواستند مسجد بسازند. آدمهایی لابه لای خاک و تپه های کوچک آت و آشغالها راه می رفتند و از میان جسدهای قدیمی می گذشتند و گه گداری تکه ایی استخوان تکه ایی پارچه بیرون می کشیدند. قبرستان از پشت پنجره ی اتاقش پیدا بود. او در قبرستان بود یا قبرستان کنار خانه ی او؟ نمی دانست. میان مرده ها می چرخید و بدنبال چیز گران قیمتی استخوانهایشان را می کاوید... یادداشتها (6)
28 مهر 1386
بچه ها!
25 مهر 1386
16 مهر 1386
15 مهر 1386
این دل دل کردنها، این نگاه های هراسان، این چشمهایی که اینطور در پی عشق دو دو می زند...
9 مهر 1386
آخ جون نارنگی!
5 مهر 1386
بی عشق عمر آدم
1 مهر 1386
من و بهارک یک عکس داریم مال مهر سال 1366 یعنی بیست سال پیش. کنار هم نشسته ایم روی زمین با اون قیافه های تازه بالغ با دماغهای ورم کرده و صورتهای پر جوش چقدر هم فکر می کردیم خوشگلیم . |
|||||