دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

29 آذر 1386

بستن اولین قرارداد با ناشر شاید تجربه ایی است شبیه وضع حمل اولین نوزاد . تو همان قدر خام و بی تجربه و هیجان زده ایی که روز اولی که بچه را در بغلت می گذارند و می گویند مال توست، هستی.
به چیزهای جزیی فکر می کنی، به قلمی که با آن قراداد را امضا می کنی. به دست هایت. به ناخن هایت. به عطری که می زنی.
نوزاد من البته رشدش پنج سال طول کشید و پیدا کردن دکتر برای وضع حملش آسان نبود. اما شدنی بود.شدنی شد. همین امروز. آنقدر به دست هایم نگاه کرده ام که گاهی فکر می کنم این دست های من نیست. اماهست. همین دست هایی که حالا پشت این صفحه ی شیشه ایی دارد تایپ می کند.
*
فردا عازم مشهد هستم برای شرکت در « اولین جشنواره سراسری داستان های ایرانی» داستانم یکی از داستان هاییست که به مرحله نیمه نهایی رسیده. جشنواره سه روز طول می کشد تا دوشنبه. اگر به اینترنت دسترسی داشتم حتما خبرهایش را برایتان خواهم نوشت البته در وبلاگ هشت کلید.
*
دل خوشی ها کم نیست...


یادداشتها (8)



23 آذر 1386
و من رود ها را دوست می دارم
زیرا
دلیل بی پایان رفتن اند « سید علی صالحی»

یادداشتها (5)


18 آذر 1386

گفتم: چه آسمون قشنگی شده امروز
از پنجره ماشین داشت بیرون را نگاه می کرد.
گفت: معلوم نیست اون ابرها کجا داره می ره، کجا می خواد بباره؟
به ابرها اشاره کرد که سفید سفید بودند و می رفتند طرف دماوند.
گفت: دلش انگار خیلی پره، نگاش کن.
به کوه ها نگاه کردم. حالا نوک قله هایشان سفید بود.
گفتم: خوب باریده امسال.
گفت: اما ماه آخر سال همیشه با زمستون یکی می شد، امسال که دیر سرد شده.
خندیدم. گفتم: کره ی زمین داره گرم می شه
ایستاد پشت چراغ قرمز و ترمز دستی را کشید.
گفت: خدا جای درست نشسته می دونه چی کار کنه.
پیچید طرف راست، رو به جنوب.
فکر کردم: جای درست نشستی خدا؟
گفت: به این می گن آسمون چند رنگ، اونور سفید بود اینجا سیاه.
به جنوب نگاه کردم، ابرها آبستن رگبار بودند.

یادداشتها (6)



12 آذر 1386
اگر اهل مطالعه و خواندن کتاب به زبان انگلیسی یا فرانسه هستید حتما سری به کتابفروشی بیان سلیس بزنید. دیوانه کننده است: کتاب از آسیمف گرفته تا دکتروف، کامو تا کارور، پاموک، کالوینو، ناباکوف، نیچه، مارکز، اوتس، مان، دوراس، تولستوی، جویس، شکسپیر و خلاصه هر نویسنده ای که فکرش را بکنید، همه به زبان انگلیسی و یا فرانسه بعلاوه کتابهای نقاشی، معماری، طراحی، عکاسی، سینما و تاتر همه و همه از انتشارات گالیمار، تاشن، پنگوئن، رندوم هاوس و غیره......... خلاصه اگر اهلش هستین بشتابید! تا 15 آذر با 40درصد تخفیف نمایشگاهی در کتابفروشی بیان سلیس واقع در خیابان ولیعصر، بالاتر از پارک وی، ایستگاه محمودیه، کوی سالار 8 صبح تا 8 شب www.8keys.persianblog.ir

یادداشتها (4)


11 آذر 1386

تعریف کافه « آنتراکت» را از ندا شنیده بودم. کافه ای که لیلا حاتمی برپایش کرده، جمعه ها صبح هم صبحانه می دهد. خب چه چیزی از این بهتر. برای صبحانه راهی شدیم( من و یکی از دوستان)کافه ای در طبقه ی دوم سینما جمهوری .همانطور که انتظارش را داری، کافه ایی صمیمی با دکوراسیون قدیمی با بشقاب های گل مرغی. صبحانه هم عدسی و خامه و عسل و کره و مربا و چای و قهوه و سوسیس و آب میوه طبیعی و سالاد میوه و غیره... تا ساعت یازده آنجا بودیم. توی ماشین نشستیم و نقشه ی تهران را باز کردیم، مقصد بعدی «برج طغرل» واقع در شهر ری. رفتیم و رفتیم. کوچه هایی که تنگ می شدند و خانه هایی که دل به هم داده بودند جفت جفت و تنگاتنگ. پرسیدیم و پرسیدیم تا رسیدیم، نرسیده به ابن باویه، برجی بلند و زیبا. ورودی 300 تومان. این برج آرامگاهی است منسوب به طغرل بیک از بنیانگذاران سلسله ی سلجوقی. سده ی ششم هجری قمری.
بعد از انجا راهی ابن باویه شدیم. گورستان قدیمی تهران. آرامگاه تختی و دهخدا و بهزاد و... یادی از هرکدام و فاتحه ایی...
« چشمه علی » مکان دیگری است در شهر ری. مربوط به دوران قاجاریه با یک نقش برجسته ایی مربوط به همان دوران. آنطور که معلوم بود انگار تاج گذاری یکی از پادشاهان قاجاریه بوده به روش پدرجدشان ...
« باروی » شهر ری شش هزار سال قدمت دارد. درست ایستاده بر چشمه علی و قسمت هایی از آن هنوز پابرجا و بازسازی شده. راه می رویم. هوا خوب است و پارک و چشمه علی و کوچه ها تمیز .
دور می زنیم و با شهر ری و برج و بارویش خداحافظی می کنیم. هنوز از صبحانه ی مفصلی که خورده ایم سیر سیریم . می رویم خیابان شریعتی « سینما فرهنگ» فیلم اتوبوس شب که همان لحظه دارند بلیطش را می فروشند. بلیط می خریم و داخل سالن می شویم و باز از جنگ می شنویم. فیلم خوبی است البته می شود گفت بهترین فیلمی که الان روی پرده است.
به خانه که می رسیم باز دیدن فیلم دیگری وسوسه امان می کند. american gangster را توی دستگاه می گذاریم و ولو می شویم کنار بخاری.
جمعه ی خوب
جمعه ی پاییزی


یادداشتها (8)



6 آذر 1386
این اولین بار بود که من از دیدن گالری چنان به وجد اومده بودم که نفسم بالا نمی اومد. یعنی اولین باری بود که دیدن یک اثر( و نه خوندنش و نه سینمایی اش بلکه تجسمی اش) اینطور منو خوشحال کرد و به معنای کامل کلمه تاثیر گذار بود.
مجسمه های ژولی کار مشترک حسن رازقندی و ژولی است. ژولی که سگ اوست. تامل یک هنرمند با یک حیوان در مملکتی که نه تنها حقوق انسانی دیده نمی شود و اهمیت ندارد بلکه سگ ها موجوداتی نجس ( از دید بعضی ها) دیده می شوند.
پرفورمنس اولیه کار در یک قصابی واقعی در شهر است. من یکی که تا به حال همچین چیزی ندیده بودم. رازقندی با یک چاقو و یک پیشبند قصابی دم در ایستاده و مجسمه های ژولی ( استخوان هایی که ژولی استفاده کرده در طی دوسال توسط رازقندی جمع اوری شده و در محفظه های شیشه ایی قرار گرفته) داخل یخچال قصابی است و از همه جالبتر اینکه روز افتتاحیه خود ژولی هم هست.
البته آن چیزی که در گالری ماه مهر هست فقط همین مجسمه هاست و اون چیزهایی هم که من گفتم از طریق یک ویدیو پروژکشن در خود گالری پخش می شه.
چیدمان اثر از داخل حیاط خود موسسه ماه مهر شروع می شه تا گالری و عکس ژولی هم هست . متاسفانه من دیر این نمایشگاه رادیدم ولی اگه دوست دارین که ببینید تا 9 آذر از ساعت 4 تا 8 وقت دارید. موسسه ماه مهر : خیابان ولی عصر کوجه کاج آبادی پلاک 12


یادداشتها (1)


5 آذر 1386

- لعنتی
کورمال کورمال روی زمین دست کشیدم تا چراغ قوه را پیدا کنم. روشنش کردم و دور اتاق چرخاندم. شمع ها را دیدم. منصور از توی دستشویی داد کشید:
- یکی به دادمن برسه.
خندید و شروع کرد به آواز خواندن:
- شمع و چراغ هارو روشن کنید...
زیر لبی غر زدم .شمع ها را روشن کردم. نادرروی زمین نشسته بود، جعبه ی پازل پنج هزارتایی را که تازه خرید بود باز کرده و داشت ندیده قطعه های پازل را از هم جدا می کرد نگاهش کردم و گفتم:
- چی چی را داری جدا می کنی؟
نادر شانه اش را بالا انداخت.
منصور از دست شویی بیرون آمد و گفت:
- یه دل سیر نمی زارن آدم...
گفتم:
- اه خفه شودیگه .
شمع ها را دور تا دور خانه چیدم و گفتم:
- الانه که دوباره سرد بشه. حالا اینبار معلوم نیست تا کی برق نباشه.
به صفحه ی شب رنگ ساعتم نگاهی کردم. رو به نادر گفتم:
- سیما نیومد چرا؟
بدون آنکه منتظر جواب بشوم پشت پنجره رفتم. شهر خاموش بود و سیاه. کسی توی کوچه ها نبود. منصور گفت:
- حداقل قدیم ها آجیر خطر می کشیدن
چهار زانو نشست کنار نادر و جا شمعی بزرگ شش شاخه را نزدیکتر آورد. نادر همانطور که روی پازل ها قوز کرده بود گفت:
- دپوی شرق. امشب دپوی شرق را می زنن.
نشستم روی مبل گفتم:
- چطور اینقدر مطمئنی؟
سایه ی سیاه نادر روی دیوار می لرزید گفت:
- تا حالا که تاسیسات برقی را زدن، تخریب تاسیسات اتمی صلاح هیچ کدوم نیست به کشورهای همسایه اسیب می زنه
منصور بلند شد و از توی کیفش پاکت سیگاری را بیرون آورد.
نادر با پوزخند گفت:
هنوز تهران را خوب نشناختن.
منصور سیگارش را روشن کرد و به دیوار تکیه داد و گفت:
خداییش خب کارسختیه
پیش خودم فکر کردم چقدر این ها اراجیف می بافند. نگران سیما بودم که قرار بود یک ساعت پیش برسد و هنوز نرسیده بود. موبایل ها آنتن نمی داد.یک چیزی انگار توی گلویم گیر کرده بود و شب و روز حلقم را فشار می داد...
ادامه دارد

یادداشتها (5)



4 آذر 1386

سلام
من که نفهمیدم چطور شد بعد از سال ها وب لاگ نویسی یک هو چند نفر همزمان با هم به یکی از پست های من هجوم آوردن و شروع کردن به بد و بیراه گفتن.
من فکر می کنم وبلاگ خوندن هم شبیه تلوزیون دیدنه، اگه دوست ندارین بخونین خب کانال را عوض کنید.
به هرحال امیدوارم این دوستان هرچه زودتر حالشون خوب بشه و خب اگه دوست ندارن این جا رو نیان و نخونن کسی اجبارشون نکرده...
فردا قسمت سوم را پست می کنم.


یادداشتها (3)



1 آذر 1386

روزهای اول سیما و نادر پیشنهاد خواندن شاهنامه را دادند. چند شبی به همین منوال گذشت اما چیزی که ناراحتمان می کرد تمام ان چیزی بود که در شاهنامه نوشته شده بود. برای ما الان فقط و فقط گذشت زمان مهم بود و حدس زدن پایان کار و شاهنامه سراسر تجلیل بود و عشق و رنگ و حماسه. حماسه ی ما الان چپیدن در خانه بود و اگر هنر می کردیم گوش دادن به اخبار و دم کردن چایی.اگر می توانستیم مثل حیوانات با زبان بدنمان را تمیز کنیم حتم دارم این کار را با کمال میل انجام می دادیم...
حالا که صد و سی روز از جنگ می گذرد ما شب ها ی بیشتری کنار هم می مانیم. دیگر کسی سر کار نمی رود و کسی در ترافیک گیر نمی کند. اصولا دیگر کسی کاری انجام نمی دهد. انهایی که فکر می کردند با خارج شدن از تهران فرشته ی خوش سیمای مرگ را گول می زنند سخت در اشتباهند . اما کسانی که مانده اند عصر به عصر از در خانه هاشان بیرون می آیند و توی کوچه ها قدم می زنند. زن ها در گروه های سه یا چهار نفری دم درخانه ایی جمع می شوند به حرف زدن و مردها دست هایشان را پشت کمرشان قلاب می کنند و چنان با تفکر به روبه رویشان خیره می شوند که انگار باید فرمان آتش را عن قریب صادر کنند.
ادامه دارد

یادداشتها (11)