|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 بهمن 1386
همه امان که نه،بعضی هامان مانده ایم این میان، اصطلاحا می گویند «لنگ در هوا»، برای دیدن یا ندیدن فیلم «سنتوری» اگر دیدنش را مهرجویی حرام اعلام کرد و خریدنش را مصداق دزدی دانست پش آن شماره ی حساب چیست؟ اصلا چه شد که مهرجویی از آن ادبیات حوزوی استفاده کرد. چه شد بعد تغییر عقیده داد و شماره حساب اعلام کردند با تهیه کننده و البته به پیشنهاد لابد دوستی خوش ذوق.
20 بهمن 1386
حرف زدنم نمی آد.فقط خوابم می آد.یکی نیست بهم بگه:مجبوری حالا اینجا جار بزنی؟
14 بهمن 1386
13 بهمن 1386
ببین خدا اصلا از مقدمه چینی خوشم نمی آد، نمی دونم که اول نامه ایی که می خوام به تو بنویسم هم باید بنویسم به نام خدا یا نه، ولی خواهشا یه گوشتو به من بده ببین چی می گم.
11 بهمن 1386
پنج سال پیش بود،بهمن ماه سال هشتاد و یک، تازه وبلاگ نویسی راه افتاده بود، مد شده بود انگار، برای ماهایی که دغدغه ی نوشتن داشتیم و تازه داشتیم ته و توی کلاس های داستان نویسی را در می آوردیم محل خوبی بود برای نوشتن، پرشین بلاگ تازه تاسیس بودو یکه تاز میدان. دنیای اینترنت دنیای ما هم شده بود، دنیایی که می توانسیتم به زبان مادریمان در آن با هم صحبت کنیم، دنیای ارتباطات ما، دنیای دیده شدن، شنیده شدن، دعوت شدن. دنیای معصومی داشت روزگاری نوشتن وبلاگ و گذاشتن کامنت : « خوشحال می شم اگه به من هم لینک بدی»
هر روز و هر ساعت پای کامپیوتر می نشستیم و با هول به تعداد بازدید کننده هایمان خیره می شدیم، چه کیفی داشت :« روزهای اول از ده به پانزده نفر- هفته های بعد و ماه ها بعد از سیصد به چهارصد و ...» بعد از مدتی کتابی در آمد «کتاب وبلاگ نویسان»، چند پستی از وبلاگ های معروف را جمع کرده بودند و یک کتاب قطور گرانقیمت درآورده بودند، ( خوب شد حداقل آن موقع ارشاد گیر نمی داد به این کارها). لینک ها رد وبدل می شد، دوستان مجازی جان می گرفتند، حرف ها و درد و دل ها و چت کردن ها و ... دنیایی که وبلاگ نویسی برای ما به وجود آورده بود دنیای نویی بود، دنیایی که تخیل ما به آن شکل و رنگی دیگر می داد، دنیایی که شاید دوست داشتیم که می داشتیمش اما در واقعیت نداشتیم، نخواهیم داشتش. قرار گذاشتن ها و دور هم جمع شدن ها شروع شده بود، کافه بلاگ تاسیس شده بود، روزهای خوبی بود پرشین بلاگی بودن. نطق های سیاسی در گلو خفه شده امان را می نوشتیم، حرف های نگفته امان را، فریادهایی که هیچ وقت نتوانستیم بزنیم. نمی توانیم دیگر. این دنیای بدون جنسیت برای واماندگان دنیای جنسیت زده ی واقعی حرف تازه ایی داشت، خوش آمد می گفت به حسرتی که سال ها در دلمان انباشته بودیم و نمی توانستیم جایی بازگویش کنیم. اینجا اما جایش بود، حرف زدیم، حرف زدیم و حرف زدیم. کم کم اما، مثل هرچیز دیگری، مثل هر اتفاق خوب دیگری که خیلی زود به گند کشیده می شود، دنیای ما پر شد از آدم بد های قصه، کامنت های مشکوک، هک کردن ها، فحش دادن ها، اینها هم ازعقده بود حتمی، اینها هم پیامد همان جامعه ی حسرت خورده بود، برای دریده گی ها برای پرده دری ها و برای عقده گشایی ها. جان گرفتن پرشین بلاگ و دیگر بلاگر ها همان و حذف و تعدیل و فیلتر شدن ها همان، چیز تازه ایی نبود، همین است زیر چتر دیکتاتوری زیستن « می توانید حرف بزنید اما در چهارچوب عقاید ما » چه بود و چه شد آن روزها که کک دات کام شدن افتاد در تنبان من نمی دانم، آنهم لابد مد شد بود روزگاری، دات کام شدیم وبعد از مدتی، هک. هک شدن و وبلاگ نداشتن شده بود بلای جان که دات نت شدن تقدیم شد به این بنده ی حقیر. من و نوشته های پشت شیشه ام بی سر و صدا و جنجال از پرشین بلاگی( که خیلی بیشتر از همه ی اینها دوستش می دارم) به دات کامی و بعد دات نتی پرتاب شدیم. دوستان همیشگی اما ماندند، بعضی ها نیمه ی راه رفتند، بعضی و البته فقط یک نفرشان بخاطر یک سوتفاهم خیلی خیلی بد قهر کرد و هرچه کردم نشد تا از دلش در بیاورم آن دلخوری را. دوستان جدید آمدند و هزاران هزار لینک و سایت جدید. هنرمندان از راه رسیدند و سیاسیون و چهره های خوب و بدی که می خواستند نشان دهند از قافله ی شتاب زده ی این عصر مدرن عقب نمانده اند. راه جالبی است این وبلاگ نویسی، پراز حرف و دلتنگی و شعرو داستان و پر است از همه چیز، دنیای رنگارنگی است اگر جایی نشود برای عقده گشایی البته. که شده است، چاره ایی نیست. همین است که هست. پایانش معلوم نیست اما، خوشحالیم که لااقل در این دنیای پرشتاب جایی خودمان را ثبت کردیم. نوشتیم و توانستیم که ادامه اش بدهیم، یک سال و دوسال و پنج سال... یادداشتها (16)
7 بهمن 1386
بعضی آدم ها ازیک چیز اساسی بی بهره اند، دلی حساس که رنج را لمس می کند. |
|||||