.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


30 بهمن 1386

همه امان که نه،بعضی هامان مانده ایم این میان، اصطلاحا می گویند «لنگ در هوا»، برای دیدن یا ندیدن فیلم «سنتوری» اگر دیدنش را مهرجویی حرام اعلام کرد و خریدنش را مصداق دزدی دانست پش آن شماره ی حساب چیست؟ اصلا چه شد که مهرجویی از آن ادبیات حوزوی استفاده کرد. چه شد بعد تغییر عقیده داد و شماره حساب اعلام کردند با تهیه کننده و البته به پیشنهاد لابد دوستی خوش ذوق.
من این میان گیج شده ام. نمی توانم از سی دی فروش فیلم را بخرم. دستم به قول حامد( گمشده در بزرگراه) می لرزد. دلم رضایت نمی دهد به دیدنش حتی اگر پولش را بپردازم. که اصلا این مقوله برایم نهایت تناقض است. ببینید چطور می شود یک هنرمند را اینطور بازی داد . چقدر ظریف می شود توی این مملکت با سکوت کامل همه چیز را به قشنگ ترین حد ممکن به « گند » کشید.

پونه n یادداشتها (7)


20 بهمن 1386

حرف زدنم نمی آد.فقط خوابم می آد.یکی نیست بهم بگه:مجبوری حالا اینجا جار بزنی؟
نمی دونم والا. می رم خواب زمستونی.تا کی؟ خدا می دونه.

پونه n یادداشتها (11)

14 بهمن 1386

در قمار عشق،


باختيم و خرسنديم


نه ديگه


اين واسه ما دل نمي شه ......

پونه n یادداشتها (9)

13 بهمن 1386

ببین خدا اصلا از مقدمه چینی خوشم نمی آد، نمی دونم که اول نامه ایی که می خوام به تو بنویسم هم باید بنویسم به نام خدا یا نه، ولی خواهشا یه گوشتو به من بده ببین چی می گم.
نمی شه یه کمی روشتو عوض کنی برای بنده هات این روشهایی که تا حالا در پیش گرفتی هیچ به درد بشریت نخورده. ببین،حالا نمی شه وقتی صدات می کنیم جوابمونو بدی، من از این ایما اشاره ها و
نشونه ها هیچ سردر نمیآرم.تا حالاش که نیاوردم یعنی.اصلا هم نه فال حافظ تونسته راهمو نشون بده نه جیک جیک گنجشکها نه استخاره و خلاصه...بالاغیرتا بیا و این یه بار تو به حرف من گوش کن.از پیغمبر هم که خبری نیست.خب ما حرف دلمون را به کی بزنیم و همون موقع جواب بگیریم؟ ها؟ این که نشد زندگی؟
ببینم، هستی یا نه؟ صدامو داری؟ خسته شدیم از بس صدات کردیم و خلاصه جوابی نبود.یه بار هم جواب بده، درست و حسابی ها.
بنده هات که همه ی این سیل و زلزله و توفان و سونامی و خلاصه هرچی بلا و بدبختیه گذاشتن به حساب جواب های تو یعنی چی آخه؟
ببینم اصلا هستی یا نه؟ آ خدا!

پونه n یادداشتها (7)

11 بهمن 1386

پنج سال پیش بود،بهمن ماه سال هشتاد و یک، تازه وبلاگ نویسی راه افتاده بود، مد شده بود انگار، برای ماهایی که دغدغه ی نوشتن داشتیم و تازه داشتیم ته و توی کلاس های داستان نویسی را در می آوردیم محل خوبی بود برای نوشتن، پرشین بلاگ تازه تاسیس بودو یکه تاز میدان. دنیای اینترنت دنیای ما هم شده بود، دنیایی که می توانسیتم به زبان مادریمان در آن با هم صحبت کنیم، دنیای ارتباطات ما، دنیای دیده شدن، شنیده شدن، دعوت شدن. دنیای معصومی داشت روزگاری نوشتن وبلاگ و گذاشتن کامنت : « خوشحال می شم اگه به من هم لینک بدی»
هر روز و هر ساعت پای کامپیوتر می نشستیم و با هول به تعداد بازدید کننده هایمان خیره می شدیم، چه کیفی داشت :« روزهای اول از ده به پانزده نفر- هفته های بعد و ماه ها بعد از سیصد به چهارصد و ...»
بعد از مدتی کتابی در آمد «کتاب وبلاگ نویسان»، چند پستی از وبلاگ های معروف را جمع کرده بودند و یک کتاب قطور گرانقیمت درآورده بودند، ( خوب شد حداقل آن موقع ارشاد گیر نمی داد به این کارها). لینک ها رد وبدل می شد، دوستان مجازی جان می گرفتند، حرف ها و درد و دل ها و چت کردن ها و ... دنیایی که وبلاگ نویسی برای ما به وجود آورده بود دنیای نویی بود، دنیایی که تخیل ما به آن شکل و رنگی دیگر می داد، دنیایی که شاید دوست داشتیم که می داشتیمش اما در واقعیت نداشتیم، نخواهیم داشتش.
قرار گذاشتن ها و دور هم جمع شدن ها شروع شده بود، کافه بلاگ تاسیس شده بود، روزهای خوبی بود پرشین بلاگی بودن. نطق های سیاسی در گلو خفه شده امان را می نوشتیم، حرف های نگفته امان را، فریادهایی که هیچ وقت نتوانستیم بزنیم. نمی توانیم دیگر.
این دنیای بدون جنسیت برای واماندگان دنیای جنسیت زده ی واقعی حرف تازه ایی داشت، خوش آمد می گفت به حسرتی که سال ها در دلمان انباشته بودیم و نمی توانستیم جایی بازگویش کنیم. اینجا اما جایش بود، حرف زدیم، حرف زدیم و حرف زدیم.
کم کم اما، مثل هرچیز دیگری، مثل هر اتفاق خوب دیگری که خیلی زود به گند کشیده می شود، دنیای ما پر شد از آدم بد های قصه، کامنت های مشکوک، هک کردن ها، فحش دادن ها، اینها هم ازعقده بود حتمی، اینها هم پیامد همان جامعه ی حسرت خورده بود، برای دریده گی ها برای پرده دری ها و برای عقده گشایی ها.
جان گرفتن پرشین بلاگ و دیگر بلاگر ها همان و حذف و تعدیل و فیلتر شدن ها همان، چیز تازه ایی نبود، همین است زیر چتر دیکتاتوری زیستن « می توانید حرف بزنید اما در چهارچوب عقاید ما »
چه بود و چه شد آن روزها که کک دات کام شدن افتاد در تنبان من نمی دانم، آنهم لابد مد شد بود روزگاری، دات کام شدیم وبعد از مدتی، هک.
هک شدن و وبلاگ نداشتن شده بود بلای جان که دات نت شدن تقدیم شد به این بنده ی حقیر. من و نوشته های پشت شیشه ام بی سر و صدا و جنجال از پرشین بلاگی( که خیلی بیشتر از همه ی اینها دوستش می دارم) به دات کامی و بعد دات نتی پرتاب شدیم. دوستان همیشگی اما ماندند، بعضی ها نیمه ی راه رفتند، بعضی و البته فقط یک نفرشان بخاطر یک سوتفاهم خیلی خیلی بد قهر کرد و هرچه کردم نشد تا از دلش در بیاورم آن دلخوری را.
دوستان جدید آمدند و هزاران هزار لینک و سایت جدید. هنرمندان از راه رسیدند و سیاسیون و چهره های خوب و بدی که می خواستند نشان دهند از قافله ی شتاب زده ی این عصر مدرن عقب نمانده اند.
راه جالبی است این وبلاگ نویسی، پراز حرف و دلتنگی و شعرو داستان و پر است از همه چیز، دنیای رنگارنگی است اگر جایی نشود برای عقده گشایی البته. که شده است، چاره ایی نیست. همین است که هست.
پایانش معلوم نیست اما، خوشحالیم که لااقل در این دنیای پرشتاب جایی خودمان را ثبت کردیم. نوشتیم و توانستیم که ادامه اش بدهیم، یک سال و دوسال و پنج سال...


پونه n یادداشتها (16)

7 بهمن 1386

بعضی آدم ها ازیک چیز اساسی بی بهره اند، دلی حساس که رنج را لمس می کند.

پونه n یادداشتها (7)