|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
28 اسفند 1386
باورتان می شود، بعد از آنهمه برف،آن سرمای استخوان سوز،آن یخ بندان بی سابقه، حالا، این هوا و این جوانه ها و این آسمان فیروزه ایی؟ باورتان می شود؟ « اینهم لینک دانلود آهنگ شب عید هایده که نظیر ندارد:
27 اسفند 1386
اندک اندک...
26 اسفند 1386
به نقل از روزنامه اعتماد« یکشنبه 26 اسفند86»صفحه ی 18: « انجمن موبدان تهران اعلام کرده است: بهره گیری نادرست از جانداران جز کارهای ناشایست در باور زرتشتیان بوده و گذاردن حیوان زنده از جمله ماهی بر سر سفره های هفت سین نوروزی یک سنت دیرینه و باستانی ایرانی و زرتشتی نبوده و مورد تایید انجمن موبدان تهران نیست.»
25 اسفند 1386
فراخوان مسابقه داستان نویسی مجله چهل چراغ را یادم نمی آید کی دیدم، شاید شش ماه بیشترک. داستان « سقف » را برایشان فرستادم و چند باری با ایمیل با آقای صدری که مدیریت این مسابقه را بر عهده داشتند با ایمیل در ارتباط بودم تا ببینم داستان ها در چه مراحلی است. چند ماه بعد در شماره 276 -24/آذر ، دیدم داستانم جز داستانهایی است که به مرحله ی نهایی راه یافته( با اسمم البته). از آن روز تا امروز که رفتم و دوباره شماره ویژه نوروزی چهل چراغ را خریدم هیچ خبری از مسابقه نبود. همینطور که مشغول ورق زدن مجله بودم در صفحه ی 108 دیدم که اسامی برندگان اعلام شده. دیدم خبر اینطور تیتر خورده« داستان بی نام برنده شد!» توی دلم گفتم حیف شد ها! چون با یک نگاه اجمالی اسمم را ندیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم روبه روی داستان « سقف» نوشته شده« نام نویسنده ندارد» بعد هم عنوان شده که داستان « سقف» داستان اول مسابقه بوده و چون نام نویسنده ذکر نشده ما قسمت هایی از داستان را می گذاریم، نویسنده اصل داستان را بیاورد و جایزه بگیرد.
23 اسفند 1386
موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
22 اسفند 1386
شادی نگاه من و اینک سخن می دارم از برای آنانی
21 اسفند 1386
سلام دوستان عزیزم امروز وقتی با هزار بدبختی توی خیابان پهلوی جای پارک گیر آوردم و نشسته بودم تا همراهم برود بانک متوجه چند تا چیز جالب شدم.اول اینکه فهمیدم من دچار فوبیا قطع درختان خیابان پهلوی هستم یعنی هروقت توی این خیابان می روم فکر می کنم - دوستان - محیط زیستی ما عنقریب سربرسند و جلوی چشم ما مردم شهید پرور - که هیچ وقت زیر بار هیچ چیزی نمی رویم- درخت ها را یکی یکی سرمی برند و ما هم دم نمی زنیم. بعد خیابان بدون درخت جلوی چشمم ظاهر می شود. آنقدر غصه ام می گیرد که بهتر می بینم به جای این افکار سعی کنم ذهنیتم را عوض کنم شبیه همان ذهنیت هایی که توی کلاس های انرژی درمانی می خواهند به خوردمان بدهند. القصه، امروز همانطور که بیکار و بیعار توی ماشین نشسته بودم و به مردم نگاه می کردم دیدم چند نفر با چند تا گالن و چند تا لوله شبیه شلنگ - چند رشته شلنگ که در یه نقطه به هم وصل می شدند- و البته یک دریل، دارند کارهایی می کنند. آنهم چه کاری؟ یک کارهایی با درخت ها می کردند یعنی یک فیستولکهایی را به درختها می بستند و بعد آن شلنگ ها را به آن ها وصل می کردند و من نفهمیدم آیا آن مایع سیاه رنگ که توی آن گالن های سفید جمع شده بود از درختان بیرون می آمد یا توی درختان تزریق می شد. این دوستان هیچ کدام لباس هیچ ارگانی تنشان نبود. فقط یه آقای پلیور قرمز شکم گنده بود که یک متر دستش بود و سرکارگرشان بود. خیلی دلم می خواست ازشان عکس بگیرم شاید بتوانم منظورم را بهتر بیان کنم اما نه تنها عکس نگرفتم بلکه نرفتم بپرسم این چه کاری است که شما می کنید. کسی از اصول باغبانی چیزی سرش می شود؟ من که نفهمیدم و به شرافتم قسم تمام آدم هایی که رد می شدند هم مثل من نپرسیدند که آقا این چیه؟ فقط چند لحظه ایی می ایستادند به تماشا و بعد می رفتند. فقط یک آقای جوان ایستاد و تا با یکی از کارگرها شروع کرد به صحبت کردن یک اتوبوس نازنین درست دم ماشین نگه داشت و من فقط می توانستم ببینم که لب هایشان تکان می خورد. فقط می خواستم بدانم آیا کسی هست که اطلاعات کافی در این مورد داشته باشد. من نمی دانم چه بلایی داشت سر این درخت ها می آمد.
19 اسفند 1386
از پنجره بیرون را نگاه می کنم.یک ترقه در همین نزدیکی ترکید و چرت هنریم را پاره کرد. هنوز درخت ها جان نگرفته اند، شاید هفته ی دیگر یا هفته ی بعدش. چنان سبز بشوند حالا بیا و ببین. شما بلدید سبزه بیندازید؟ من که نه! همیشه دوست داشتم بلد باشم ولی هیچ وقت یاد نگرفتم. از شما چه پنهان از این هیاهوی دم عید خوشم می آید . از این فرش های آویخته از پشت بام ها خوشم می آید و از این شیشه هایی که برق می زند و چند روز دیگر یک رگبار بهاری چه گندی به همه اشان بزند...از همه ی اینها خوشم می آید. خوشم می آید توی شهرکتاب راه بروم و هی تقویم ورق بزنم و هی کارتها را جابه جا کنم. یکی نیست بگوید مگر مرض داری؟ از شلوغی آرایشگاه ها خوشم می آید، از سر وصدای زن ها و دخترها که دارند راجع به برنامه ی سفرهایشان می گویند.
18 اسفند 1386
کشتارگاه،فرهنگسرا شد ***شعر از اکبر اکسیر مجموعه زنبورهای عسل دیابت گرفته اند
15 اسفند 1386
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران محمدحسين صفار هرندي در پاسخ به پرسش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، همچنين اظهار اميدواري كرد: داريوش مهرجويي به عنوان فيلمساز برجستهي كشور در كار خلق آثار مناسب، فعاليت خود را ادامه دهد. وزير ارشاد در پاسخ به پرسش ديگري دربارهي يعقوب يادعلي و محكوميت او به زندان بهخاطر بخشي از داستانش و اينكه مجوز كتاب را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر ميكند، به اين گفته اكتفا كرد كه وضعيت او را از دستگاه قضايي كشور جويا شويد؛ زيرا ما آنچه را كه بايد انجام ميشده، انجام دادهايم و از اين پس، دستگاه قضايي كشور در اين زمينه تصميمگيري ميكند. انتهاي پيام كد خبر: 8612-08414
13 اسفند 1386
از عاشقانه ها می گریزم
10 اسفند 1386
خب البته تعدادشون خیلی زیاده، منهم الان که ساعت یک نصفه شبه بیشتر از این یادم نمی آد. حالا دوستان خوبم که به این بازی دعوت می شوند:
6 اسفند 1386
مشکلی که برای یعقوب یادعلی پیش آمده آینده خیلی ازنویسندگان را تهدید می کند.به حکم دادگاه یادعلی اعتراض می کنم. اینطور رفتار کردن با هنرمندان ما را بیشتر به ورطه خاموشی و زوال خواهد کشاند. یعقوب یادعلی: نمیدانم مصائبی که در یک سال اخیر بر من رفته است را با چه ملاک و معیاری باید بسنجم؟ بارها در این یک سال از خود پرسیدهام چه اتفاقی دارد میافتد؟ من به چه سبب بارها و بارها بازجویی شدم، به زندان رفتم، از کارم اخراج شدم، تحت شدیدترین فشارها قرار گرفتم و سراسر یک سال گذشتهام با بحران و در بحران گذشت و هنوز هم میگذرد. بهای کدام خلاف ناکرده را پرداخت میکنم؟ بالا رفتن از دیوار مردم؟ دزدیدن مال غیر؟ کشیدن چک بیمحل؟ یا ... من فقط یک داستاننویسم. کنجی نشستهام و داستانم را مینویسم، با هزار اما و اگر و بالا و پایین و جان کندنهای برای معاش. گناه من فقط عشق به ادبیات و داستان است، عشق به نوشتن؛ و زندگی با داستان و کتاب و قلم. گناه من عشق به اکاذیب داستانی است. اگر با عشق به اینگونه اکاذیب محکومم به زندان بروم، اگر دوست داشتن دروغ داستان جرم است، حاضرم هزار بار و هزارباره مجرم باشم. آری، اینگونه، من مجرمم. کیومرث پور احمد:
3 اسفند 1386
حالا که « کودک درون وبلاگی» ما دلش بازی می خواهد،چرا که نه؟ این بازی ها همیشه منی را که در عالم واقعیت از بازی های دسته جمعی گریزانم سرشوق آورده. راستش را بخواهید همیشه به اینکه چه کتاب هایی را « خوانده ام» یا « نخوانده ام» بیشتر فکر کردم تا اینکه کدام یکی را« نصفه خوانده ام» این ایده هم از ذوق سرگروه این بازی است. خب برای شروع این بازی همینطوری هم نبود که بنشینم و چپ و راست اسم کتاب ها را سرهم کنم. بهرحال هر بازی آداب خودش را دارد. و چون این بازی را هر کسی به تنهایی انجام می دهد درنتیجه هر کسی هم آداب خودش را رعایت می کند. بنابراین من اول یک موزیک گذاشتم – طبق معمول که نمی شود آن موسیقی را که دوست داری توی هارد پیداکنی- دم دست ترین موزیکی که بود- البته این دم دستیه مطمئنا« خوشگلا باید برقص» نبود!- بعد یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم – این آدابی است که من برای انجام هرکاری باید آنرا مثل یک مناسک مذهبی به جا بیاورم- و سپس، قلم و کاغذ را برداشته به سراغ کتابخانه ی شریف رفتم، و لیستی را که خواهید دید بدون اتلاف وقت نوشتم. باور کنید خیلی سعی کردم این کتاب ها را تا آخر بخوانم اما نشد. نخواندن بعضی هایش جای تاسف دارد لابد، و البته بدجوری لو می دهد آدم را: و حالا پنج نفر( این عدد پنج چرا بوجود آمده در این بازی ها) وبرای کمی شیطنت شش نفری که به این بازی دعوت می شوند: |
|||||