|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
28 اسفند 1386
باورتان می شود، بعد از آنهمه برف،آن سرمای استخوان سوز،آن یخ بندان بی سابقه، حالا، این هوا و این جوانه ها و این آسمان فیروزه ایی؟ باورتان می شود؟
اینجا تهران، آسمان آبی است. اینجا تهران، در تب و تاب عید است. اینجا تهران، حالا همه بچه های دست فروش را دوست دارند. اینجا تهران، سمنوی عمه لیلا. اینجا تهران، بیست و هشتم اسفند. اینجا تهران، ترافیک ترافیک ترافیک. اینجا تهران، چاغاله بادامهای ریز ریز و ترد. اینجا تهران، پاساژمیلاد نور و گلستان، غلغله ی زن و مرد و پیر و جوان. اینجا تهران، کوه دماوند خوب پیداست. اینجا تهران، سفره های هفت سین آماده است.اینجا تهران، در حصار عید، در وسوسه ی نوروز. اینجا تهران رشته کوه البرز نزدیک وبیدار. اینجا تهران، اینجا تهران اینجا تهران... « اینهم لینک دانلود آهنگ شب عید هایده که نظیر ندارد: http://www.yemahal.com/g.htm?id=1549» یادداشتها (4)
27 اسفند 1386
اندک اندک...
26 اسفند 1386
به نقل از روزنامه اعتماد« یکشنبه 26 اسفند86»صفحه ی 18:
« انجمن موبدان تهران اعلام کرده است: بهره گیری نادرست از جانداران جز کارهای ناشایست در باور زرتشتیان بوده و گذاردن حیوان زنده از جمله ماهی بر سر سفره های هفت سین نوروزی یک سنت دیرینه و باستانی ایرانی و زرتشتی نبوده و مورد تایید انجمن موبدان تهران نیست.»
یادداشتها (6)
25 اسفند 1386
فراخوان مسابقه داستان نویسی مجله چهل چراغ را یادم نمی آید کی دیدم، شاید شش ماه بیشترک. داستان « سقف » را برایشان فرستادم و چند باری با ایمیل با آقای صدری که مدیریت این مسابقه را بر عهده داشتند با ایمیل در ارتباط بودم تا ببینم داستان ها در چه مراحلی است. چند ماه بعد در شماره 276 -24/آذر ، دیدم داستانم جز داستانهایی است که به مرحله ی نهایی راه یافته( با اسمم البته). از آن روز تا امروز که رفتم و دوباره شماره ویژه نوروزی چهل چراغ را خریدم هیچ خبری از مسابقه نبود. همینطور که مشغول ورق زدن مجله بودم در صفحه ی 108 دیدم که اسامی برندگان اعلام شده. دیدم خبر اینطور تیتر خورده« داستان بی نام برنده شد!» توی دلم گفتم حیف شد ها! چون با یک نگاه اجمالی اسمم را ندیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم روبه روی داستان « سقف» نوشته شده« نام نویسنده ندارد» بعد هم عنوان شده که داستان « سقف» داستان اول مسابقه بوده و چون نام نویسنده ذکر نشده ما قسمت هایی از داستان را می گذاریم، نویسنده اصل داستان را بیاورد و جایزه بگیرد.
23 اسفند 1386
موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
22 اسفند 1386
شادی نگاه من و
برق کفش های نوی تو، سبزه و سمنو و سیب. دل بی تاب من و خنده ی بی صدای تو، سیرو سرکه و سماق. می شمارم، یک، دو، سه، چهار، چند روز مانده به آواز چلچله ها؟ می شماری، پنج، شش، هفت چند رنگ ماهی می خواهی؟ یادداشتها (4)
اینک سخن می دارم از برای آنانی
که خواستار شنیدن اند، پس این دانش برهنه را به یاد بسپرید ای برهنگان دانا! آنکس که مسلح به راستی و روشنایی شود شعور و شادمانی را به ارمغان دارد. و درود خوشبوترین دهان ستاره بر او و برآنان باد... «بازسرایی گاثای اوستا-س.ع.صالحی» یادداشتها (1)
21 اسفند 1386
سلام دوستان عزیزم
امروز وقتی با هزار بدبختی توی خیابان پهلوی جای پارک گیر آوردم و نشسته بودم تا همراهم برود بانک متوجه چند تا چیز جالب شدم.اول اینکه فهمیدم من دچار فوبیا قطع درختان خیابان پهلوی هستم یعنی هروقت توی این خیابان می روم فکر می کنم - دوستان - محیط زیستی ما عنقریب سربرسند و جلوی چشم ما مردم شهید پرور - که هیچ وقت زیر بار هیچ چیزی نمی رویم- درخت ها را یکی یکی سرمی برند و ما هم دم نمی زنیم. بعد خیابان بدون درخت جلوی چشمم ظاهر می شود. آنقدر غصه ام می گیرد که بهتر می بینم به جای این افکار سعی کنم ذهنیتم را عوض کنم شبیه همان ذهنیت هایی که توی کلاس های انرژی درمانی می خواهند به خوردمان بدهند.
القصه، امروز همانطور که بیکار و بیعار توی ماشین نشسته بودم و به مردم نگاه می کردم دیدم چند نفر با چند تا گالن و چند تا لوله شبیه شلنگ - چند رشته شلنگ که در یه نقطه به هم وصل می شدند- و البته یک دریل، دارند کارهایی می کنند. آنهم چه کاری؟ یک کارهایی با درخت ها می کردند یعنی یک فیستولکهایی را به درختها می بستند و بعد آن شلنگ ها را به آن ها وصل می کردند و من نفهمیدم آیا آن مایع سیاه رنگ که توی آن گالن های سفید جمع شده بود از درختان بیرون می آمد یا توی درختان تزریق می شد. این دوستان هیچ کدام لباس هیچ ارگانی تنشان نبود. فقط یه آقای پلیور قرمز شکم گنده بود که یک متر دستش بود و سرکارگرشان بود. خیلی دلم می خواست ازشان عکس بگیرم شاید بتوانم منظورم را بهتر بیان کنم اما نه تنها عکس نگرفتم بلکه نرفتم بپرسم این چه کاری است که شما می کنید. کسی از اصول باغبانی چیزی سرش می شود؟ من که نفهمیدم و به شرافتم قسم تمام آدم هایی که رد می شدند هم مثل من نپرسیدند که آقا این چیه؟ فقط چند لحظه ایی می ایستادند به تماشا و بعد می رفتند. فقط یک آقای جوان ایستاد و تا با یکی از کارگرها شروع کرد به صحبت کردن یک اتوبوس نازنین درست دم ماشین نگه داشت و من فقط می توانستم ببینم که لب هایشان تکان می خورد.
فقط می خواستم بدانم آیا کسی هست که اطلاعات کافی در این مورد داشته باشد. من نمی دانم چه بلایی داشت سر این درخت ها می آمد.
19 اسفند 1386
از پنجره بیرون را نگاه می کنم.یک ترقه در همین نزدیکی ترکید و چرت هنریم را پاره کرد. هنوز درخت ها جان نگرفته اند، شاید هفته ی دیگر یا هفته ی بعدش. چنان سبز بشوند حالا بیا و ببین. شما بلدید سبزه بیندازید؟ من که نه! همیشه دوست داشتم بلد باشم ولی هیچ وقت یاد نگرفتم.
سفره ی هفت سین امسال را چطور می چینید؟ در ظرف های نقره ی قدیمی یا بلورهای جدید رنگ شده؟ توی بشقاب های معمولی روی میز آشپزخانه یا روی سفره ی قلمکار؟ دلم می خواهد بروم جمعه بازار و یک عالمه ظرف قدیمی خاک خورده پنجاه سال پیش دست چین کنم . دوست دارم سفره ی هفت سینم ازآن سفرهای آنچنانی باشکوه باشد. از آنها که غیر از هفت تا سینش یک عالمه چیزهای دیگر دارد. خودتان که می دانید چه می گویم. نمی دانید؟ کارت های عید نوشته شده و آماده است برای پست. از بی حوصله گی فقط برای دوستان نوشتم: سال نو مبارک! از این کلیشه ایی تر هم مگر می شد.راستی غیر از این چندتا جمله ی هرساله بنظر شما چه جمله ی دیگری می شود جای تبریک عید گفت: دمب شما سه چارک!!! از شما چه پنهان از این هیاهوی دم عید خوشم می آید . از این فرش های آویخته از پشت بام ها خوشم می آید و از این شیشه هایی که برق می زند و چند روز دیگر یک رگبار بهاری چه گندی به همه اشان بزند...از همه ی اینها خوشم می آید. خوشم می آید توی شهرکتاب راه بروم و هی تقویم ورق بزنم و هی کارتها را جابه جا کنم. یکی نیست بگوید مگر مرض داری؟ از شلوغی آرایشگاه ها خوشم می آید، از سر وصدای زن ها و دخترها که دارند راجع به برنامه ی سفرهایشان می گویند. بیشتر از همه دوستان، از این خوشحالم که امسال سلامتی ام را بدست آورده ام. می توانم به راحتی راه بروم و بنشینم و خرید کنم و درد نکشم. آنقدر از این حس خوشایند سرشارم که نمی خواهم هیچ چیزی این حس خوبم را از بین ببرد. من خوشحالم دوستان به همین دلایل ساده ایی که گفتم خوشحالم. « گر سر هر موی من گردد زبان --- شکر های تو نیاید در بیان» یادداشتها (13)
18 اسفند 1386
کشتارگاه،فرهنگسرا شد
گوسفندان،شاعر و سلاخ های بازنشسته،منتقد این روزها حالم زیاد خوب نیست نمی خواهم برای مجلات تهران شعر بفرستم همه جا بوی گوسفند می دهد حتی اتاق کارم، راستی، «شهرستانی که مشاهیر ندارد قبرستان است» این را پشت کامیونی نوشته بود که گوسفندمی برد! ***شعر از اکبر اکسیر مجموعه زنبورهای عسل دیابت گرفته اند یادداشتها (3)
15 اسفند 1386
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت: فيلم «سنتوري» به احترام سينما، هنرمندان، اعتقادات مردم و فرهنگ عمومي ما هرگز نمايش داده نميشود. محمدحسين صفار هرندي در پاسخ به پرسش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، همچنين اظهار اميدواري كرد: داريوش مهرجويي به عنوان فيلمساز برجستهي كشور در كار خلق آثار مناسب، فعاليت خود را ادامه دهد. وزير ارشاد در پاسخ به پرسش ديگري دربارهي يعقوب يادعلي و محكوميت او به زندان بهخاطر بخشي از داستانش و اينكه مجوز كتاب را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر ميكند، به اين گفته اكتفا كرد كه وضعيت او را از دستگاه قضايي كشور جويا شويد؛ زيرا ما آنچه را كه بايد انجام ميشده، انجام دادهايم و از اين پس، دستگاه قضايي كشور در اين زمينه تصميمگيري ميكند. انتهاي پيام كد خبر: 8612-08414 « اما تو کوه درد باش .طاقت بیار و مرد باش.» یادداشتها (9)
13 اسفند 1386
از عاشقانه ها می گریزم
10 اسفند 1386
«حامد» دعوتم کرده است به بازی « تاثیر گذارترین آهنگ». پیشتر گفته بودم که بازی دوست دارم. این بازی های وبلاگی هم به قول یکی از بچه ها شبیه شبکه های گلد کوئست شده. هی پنج تا پنج تا می رود بالا. نه سرش معلوم است و نه تهش. کی شروع می شود و کی تمام می شود با خداست. حالا البته این چیزها زیاد مهم نیست برای من، من بیشتر ذوق می کنم از این فکر هایی که بازی ها را بوجود می آورد. خودم هم تا حالا صد جور فکر کردم که چه بازیی راه بیندازم. شاید یک روز این کار را کردم. موسیقی همیشه برای من جزیی از زندگی بوده. نمی دانم کسانی که هیچ تمایلی به شنیدن موسیقی ندارند ( یاد مادر علی افتادم در فیلم سنتوری) چطور زندگی را می گذرانند و البته چطور با افکارشان زندگی بقیه را هم تحت تاثیر قرار می دهند. سلیقه ی موسیقی من در سن هفده سالگی با عقاید برادر بزرگترم که خودش کار موسیقی انجام می دهد بلکل عوض شد. آشنا شدن با دنیای بی کران هنر را مدیون برادرم هستم همیشه. همیشه از خودم می پرسم چرا آهنگ سازانی که در لس آنجلس کار می کنند اینقدر به ورطه ی تکرار و ابتذال کشیده شده اند؟ چرا یک کار شاخص از آنها شنیده نمی شود؟ برای خودم جواب های زیادی ردیف می کنم اما واقعا نمی دانم چرا آنهایی که در شهر فرشته ها کار می کنند نمی خواهند کمی بیشتر از نوک دماغشان را ببیند.آنهم در آن ولایتی که سالیانه آثار ارزشمندی چه موسیقیایی و چه هنرهای دیگر به دنیا صادر می کند. واقعا خسته شده ام از ریتم های تکراری، شعرهای بی سر و ته، کلیپ های ارزانی که حتی سرسوزنی درآن ابداع و نوآوری دیده نمی شود. رقصنده هایی که کمترین اصول هنر رقص را بلد نیستند و تنها به نشان دادن سرو شکل بی قواره اشان بسنده می کنند. واقعا جالب است، برنامه های تلوزیونی اشان پر می شود از تبلیغ آلبوم جدید فلان خواننده، مصاحبه و چه و چه و در نهایت جهالت همگی اشان به به کنان به همدیگر کارت صد آفرین می دهند، بعد آنقدر آن آهنگ بی خود دستمالی شده را پخش می کنند که شبانه روز مثل یک کابوس مثل یک بختک روی ذهنت می نشیند و دست از سرت برنمی دارد. گوش دادن به این آهنگ های مبتذل لس آنجلسی انگار جز اجتناب ناپذیر زندگی ما شده. من فقط موقعی می توانم به این آهنگ های شش و هشتی تکراری گوش بدهم که مشغول رقصیدن باشم، گاهی هم البته موقع آرایش کردن. کلا موقعی که زیاد به محتوا و ریتم اهنگ توجهی نداشته باشم گوش دادن به این آهنگ ها برای قابل تحمل است( البته از سوزان روشن و شماعی زاده و بدری همتیار و فتانه وشهره و شیلا که اصلا نمی شود لحظه ایی به آهنگ هایشان گوش داد بگذریم.) تاثیر گذارترین آهنگ های ایرانی : 1- «تاک» سیاوش قمیشی .تمام آهنگ های سیاوش رادوست دارم. 2- « حالا که از ما گذشت اومدن یارو باش...» هایده 3- « هم صدای خوبم بخون تا بخونم...» گوگوش 4- « گل گلدون من» سیمین ؟؟؟ 5- «گل بی تا» داریوش 6- « با تو این تن شکسته ...» ابی 7- « اندک اندک جمع مستان می رسد..» 8- «بیا عطار باشی جون...جونم عطار باشی جون...نازتو قربون» خب البته تعدادشون خیلی زیاده، منهم الان که ساعت یک نصفه شبه بیشتر از این یادم نمی آد. حالا دوستان خوبم که به این بازی دعوت می شوند: یوسف علیخانی رضیه انصاری امید معماریان پرهام باغستانی پوریا عالمی یادداشتها (11)
6 اسفند 1386
مشکلی که برای یعقوب یادعلی پیش آمده آینده خیلی ازنویسندگان را تهدید می کند.به حکم دادگاه یادعلی اعتراض می کنم. اینطور رفتار کردن با هنرمندان ما را بیشتر به ورطه خاموشی و زوال خواهد کشاند.
نقل از روزنامه کارگزاران: یعقوب یادعلی: نمیدانم مصائبی که در یک سال اخیر بر من رفته است را با چه ملاک و معیاری باید بسنجم؟ بارها در این یک سال از خود پرسیدهام چه اتفاقی دارد میافتد؟ من به چه سبب بارها و بارها بازجویی شدم، به زندان رفتم، از کارم اخراج شدم، تحت شدیدترین فشارها قرار گرفتم و سراسر یک سال گذشتهام با بحران و در بحران گذشت و هنوز هم میگذرد. بهای کدام خلاف ناکرده را پرداخت میکنم؟ بالا رفتن از دیوار مردم؟ دزدیدن مال غیر؟ کشیدن چک بیمحل؟ یا ... من فقط یک داستاننویسم. کنجی نشستهام و داستانم را مینویسم، با هزار اما و اگر و بالا و پایین و جان کندنهای برای معاش. گناه من فقط عشق به ادبیات و داستان است، عشق به نوشتن؛ و زندگی با داستان و کتاب و قلم. گناه من عشق به اکاذیب داستانی است. اگر با عشق به اینگونه اکاذیب محکومم به زندان بروم، اگر دوست داشتن دروغ داستان جرم است، حاضرم هزار بار و هزارباره مجرم باشم. آری، اینگونه، من مجرمم. *** هنرمندان چه می گویند: محمود دولت آبادی: http://www.etemaad.com/Released/86-12-06/271.htm#69735 امیر حسن چهل تن: http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?2245 کیومرث پور احمد: http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?2247 نامه جمعی از نویسندگان: http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-985678&Lang=P یادداشتها (10)
3 اسفند 1386
حالا که « کودک درون وبلاگی» ما دلش بازی می خواهد،چرا که نه؟ این بازی ها همیشه منی را که در عالم واقعیت از بازی های دسته جمعی گریزانم سرشوق آورده. راستش را بخواهید همیشه به اینکه چه کتاب هایی را « خوانده ام» یا « نخوانده ام» بیشتر فکر کردم تا اینکه کدام یکی را« نصفه خوانده ام» این ایده هم از ذوق سرگروه این بازی است. خب برای شروع این بازی همینطوری هم نبود که بنشینم و چپ و راست اسم کتاب ها را سرهم کنم. بهرحال هر بازی آداب خودش را دارد. و چون این بازی را هر کسی به تنهایی انجام می دهد درنتیجه هر کسی هم آداب خودش را رعایت می کند. بنابراین من اول یک موزیک گذاشتم – طبق معمول که نمی شود آن موسیقی را که دوست داری توی هارد پیداکنی- دم دست ترین موزیکی که بود- البته این دم دستیه مطمئنا« خوشگلا باید برقص» نبود!- بعد یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم – این آدابی است که من برای انجام هرکاری باید آنرا مثل یک مناسک مذهبی به جا بیاورم- و سپس، قلم و کاغذ را برداشته به سراغ کتابخانه ی شریف رفتم، و لیستی را که خواهید دید بدون اتلاف وقت نوشتم. باور کنید خیلی سعی کردم این کتاب ها را تا آخر بخوانم اما نشد. نخواندن بعضی هایش جای تاسف دارد لابد، و البته بدجوری لو می دهد آدم را:
1- گور به گور – فاکنر 2- شازده احتجاب- گلشیری 3- خشم و هیاهو- فاکنر 4- طوبی و معنای شب – پارسی پور 5- کافه نادری- قیصریه 6- سرخ و سیاه- استاندال 7- کوری- ساراماگو 8- اگر شبی از شب های زمستان مسافری- کالوینو... و حالا پنج نفر( این عدد پنج چرا بوجود آمده در این بازی ها) وبرای کمی شیطنت شش نفری که به این بازی دعوت می شوند: 1- سارا فقیه نصیری 2- زیتون 3- محمود قلی پور 4- بابک فارسی 5- آوات و هیوا 6- حسین جاوید * ممنون از رضیه انصاری( داروگ) بخاطر دعوت:) یادداشتها (9) |
|||||