دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

28 اسفند 1386
باورتان می شود، بعد از آنهمه برف،آن سرمای استخوان سوز،آن یخ بندان بی سابقه، حالا، این هوا و این جوانه ها و این آسمان فیروزه ایی؟ باورتان می شود؟
اینجا تهران، آسمان آبی است. اینجا تهران، در تب و تاب عید است. اینجا تهران، حالا همه بچه های دست فروش را دوست دارند. اینجا تهران، سمنوی عمه لیلا. اینجا تهران، بیست و هشتم اسفند. اینجا تهران، ترافیک ترافیک ترافیک. اینجا تهران، چاغاله بادامهای ریز ریز و ترد. اینجا تهران، پاساژمیلاد نور و گلستان، غلغله ی زن و مرد و پیر و جوان. اینجا تهران، کوه دماوند خوب پیداست. اینجا تهران، سفره های هفت سین آماده است.اینجا تهران، در حصار عید، در وسوسه ی نوروز. اینجا تهران رشته کوه البرز نزدیک وبیدار. اینجا تهران، اینجا تهران اینجا تهران... « اینهم لینک دانلود آهنگ شب عید هایده که نظیر ندارد:
http://www.yemahal.com/g.htm?id=1549»

یادداشتها (4)


27 اسفند 1386

اندک اندک...

یادداشتها (2)



26 اسفند 1386
به نقل از روزنامه اعتماد« یکشنبه 26 اسفند86»صفحه ی 18: « انجمن موبدان تهران اعلام کرده است: بهره گیری نادرست از جانداران جز کارهای ناشایست در باور زرتشتیان بوده و گذاردن حیوان زنده از جمله ماهی بر سر سفره های هفت سین نوروزی یک سنت دیرینه و باستانی ایرانی و زرتشتی نبوده و مورد تایید انجمن موبدان تهران نیست.»


یادداشتها (6)


25 اسفند 1386

فراخوان مسابقه داستان نویسی مجله چهل چراغ را یادم نمی آید کی دیدم، شاید شش ماه بیشترک. داستان « سقف » را برایشان فرستادم و چند باری با ایمیل با آقای صدری که مدیریت این مسابقه را بر عهده داشتند با ایمیل در ارتباط بودم تا ببینم داستان ها در چه مراحلی است. چند ماه بعد در شماره 276 -24/آذر ، دیدم داستانم جز داستانهایی است که به مرحله ی نهایی راه یافته( با اسمم البته). از آن روز تا امروز که رفتم و دوباره شماره ویژه نوروزی چهل چراغ را خریدم هیچ خبری از مسابقه نبود. همینطور که مشغول ورق زدن مجله بودم در صفحه ی 108 دیدم که اسامی برندگان اعلام شده. دیدم خبر اینطور تیتر خورده« داستان بی نام برنده شد!» توی دلم گفتم حیف شد ها! چون با یک نگاه اجمالی اسمم را ندیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم روبه روی داستان « سقف» نوشته شده« نام نویسنده ندارد» بعد هم عنوان شده که داستان « سقف» داستان اول مسابقه بوده و چون نام نویسنده ذکر نشده ما قسمت هایی از داستان را می گذاریم، نویسنده اصل داستان را بیاورد و جایزه بگیرد.
داستان هم در همان صفحه 108 و 109 چاپ شده. بی نام البته. خلاصه فردا قرار است بروم دفتر مجله تا گپی بزنیم با دوستان چهل چراغی.
به این می گویند بدشانسی خنده دار.


یادداشتها (12)



23 اسفند 1386

موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
تعارف های الکی رد و بدل می کنیم. چند هزار ثانیه تا به حال به« قربان شما و مخلص شما »گذشته است نمی دانم چند هزار ثانیه به« سلام برسانید و سرتان سلامت.»؟
می نشینم پشت میز تحریرم. دیروز همت کردم و تمام و کمال اتاق را مرتب کرده ام. باز موبایل زنگ می زند. دوست دیگری است که می گوید: پونه ی بارونی ... داره بارون میاد یاد تو افتادم...
عجب! پنجره را باز می کنم. رد زرد رنگ نور چراغ را که روی سنگ های کف حیاط پخش شده می بینم و دانه های باران را که نقطه نقطه اش می کند. هوا ملس است ، هوا هوای دل است. دو نفری است انگار!
دارم روزنامه می خوانم که پدر برای بار سوم توی کاسه ی دستشویی عق می زند. سال هاست شب عید درست یک هفته مانده به عید حالش بد می شود. بی حال و بی رمق می شود، دردهای کمر و زانو و سیاتیک، هر جور دردی که بتواند عزیزترین موجود زندگیتان را اذیت کند. صدایش می آید. سیخ و ثابت نشسته ام روی مبل و روزنامه را توی دستم مشت کرده ام. مادر به خنده می گوید: چیه بابایی باز شب عید شد؟
پدر می گوید: می خوام بروم پیش برادرم دیگه..
درست شب عید سال 51 بوده گویا، همگی قرار می گذارند که جمع شوند در تهران یا اصفهان، نمی دانم. عمویم در یک حادثه ی رانندگی جوانمرگ می شود آن سال.
حسی بدی دارم، فکر می کنم ممکن است این موضوعات ربطی به هم داشته باشد؟ پدر می گوید: هر کسی یه زمانی باید...من و مادر به خنده نمی گذاریم حرفش را تمام کند. اما می دانیم. همه امان، سخت می دانیم که هرکدام از ما – فرقی ندارد- ممکن است عید سال دیگر نباشد.
باد خنکی می آید و پرده های سفید را تکان می دهد، حیف از پنجره های تازه تمیز شده ایی که حالا دوباره دانه دانه ی باران رویشان نقش و نگار می اندازد.
روزنامه را ورق می زنم. برنامه ی سینماها برایم از همه جذاب تر است و البته برنامه های طنزی که قرار است پخش شود. بیشتر روزنامه ها روی کار مدیری تمرکز کرده اند. تمام و کمال مصاحبه علی رضا خمسه را می خوانم. نمی دانم چرا دوستش ندارم. «هوشیار و بیدار» را یادتان هست؟ من را یاد عصرهای غم انگیز آن جمعه هایی می اندازد که شنبه اش همیشه امتحان ریاضی داشتم.
کانال های تلوزیون را تند و تند عوض می کنم. کاش لااقل دوستان صدا و سیمایی چند تا دیالوگ متفاوت توی حلقوم مردم می کردند تا جملاتشان اینقدر شبیه به هم از آب در نمی آمد. آنقدر تصنعی و خالی از محتواست که دل آدم را بهم می زند.
روی کانال های ماهواره، صدای آمریکا و رادیو فردا هم از انتخابات می گویند. سی ان ان هم همینطور. بهارک که از استرالیا زنگ می زند می پرسد چه خبره اونجا؟ انتخاباته؟ رضیه اخبار اصلاح طلبان را می دهد و خانومی زنگ می زند به خانه و می خواهد از گروه نمی دانم چی چیه کارگران و نامزدهای انتخاباتیشان برای من چیزهایی توضیح بدهد. با دختر عمویم که صحبت می کنم حرف از انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست ،باراک اوباما یا کلینتون شبیه همان ترشی خوبه یا لیته می ماند. لیدا می گوید کلینتون و مک کین کارکشته ی سیاست اند و اوباما گاهی عوام فریبی می کند. برادرم چون یک زن سیاهپوست دارد طبعا طرفدار اوباماست و دختر عمویم به یک دلیل خیلی ساده اوباما را دوست دارد. چرا؟ پیدا کنید خودتان دیگر...
روی کانال بی بی سی تامل می کنم. جمعیت زیادی دارند فحش و بد بیراه می گویند. حتم دارم جلوی سفارت هلند است دوباره یا دانمارک. « مرگ بر شیطان». چند دقیقه ایی به تصویری که از من و شما و این گربه ی مردنی به دنیا نشان داده می شود خیره می شوم. می روم روی کانال وی اچ وان. باز موسیقی روان آدم را جلا می دهد، گاهی!
روزنامه را ورق می زنم. از اعطای جایزه بریتیش میوزیوم به سه هنرمند ایرانی آنقدر سرذوق می آیم که نمی دانم چطور ادامه خبر را بخوانم. خانم مژگان والی پور دست مریزاد. جدا در این شرایط گل کاشتید. اما آنچه در ادامه خبر دلزده ام کرد عدم دادن ویزا به جوانانی بود که می خواستند برای دریافت جایزه اشان به انگلستان بروند.
حالا باز بروید و سنگ و چماق علم کنید و « مرگ بر» بگویید. حالا باز در انتهای یک سریال که به گمانمان کمی خوش ساخت بود و پایان بندی نسبتا خوبی هم داشت گروگان گیری را یک پیروزی و انقلاب دوم بخوانید. چه بدست آورده ایم با این کارها؟ جز اینکه تمامی سفارت خانه ها که دولت هایشان به « مردم» ایران وعده ی دوستی می دهند در پرسشنامه هایشان پرسش های کاملا توهین آمیز طرح کنند:
1- have you ever been charged in any country with a criminal offence for which you have not yet been tried in the court(including traffic offences)
2- in times of either peace or war have you ever been involved in or suspected of involvement in war crimes against humanity or genocide?
3-have you ever been involved in supported or encouraged terrorist activities in any country?have you ever been a member of,or given support to an organization that has been concerned in terrorism?
پرسش های 50و 51 و 52 فرم سفارت خانه ی انگلستان.
برای من خواندن این پرسش ها همانقدر که درد آور بود خنده دار هم بود. عجب از این روزگار، یک روز بر عرشی و یک روز فرش...
پنجره را می بندم. پدر و مادرم قرار می گذارند که فردا بروند بهشت زهرا. فلسفه ی رفتن به بهشت زهرا را نفهمیدم هیچ وقت.شاید بخاطر این استکه عزیزی در انجا ندارم. اما دوست ندارم مثل خیلی ها به هربهانه ایی سر از آنجا در بیاورم. دیر به دیر می روم و به سختی. خیلی سخت.
« من مضنون به درگیری ذهنی با شما هستم آقای سفیر
نه نه اشتباه گفتم
با شما خانوم بی حجاب که چشم های هیز آن مرد سالخورده ی طوسی پوش مهر بر پیشانی، داشت بد جور از خجالت درتان می آورد.آخر آن آقا دیرتر از من آمده بود و زودتر از من رفت. ویزایش را هم گرفت. چه خوب است آدم هم فحش بدهد و هم ویزا بگیرد. چه خوب است که آدم هم سنگ پرت کند طرفتان و هم دست دوستی اتان را بفشارد. جدا که من از این قضایا چیزی نمی فهمم.
می ایستم پشت میله های حفاظتی سفارت
دختری که پشت سکو ایستاده برایم چشمک می زند. لبخند می زنم.
می پرسند:آیا تا به حال در هرگونه فعالیتی شرکت کرده اید که امکان داشته باشد نشان بدهد که شما آدم باشخصیتی نیستید( نقل به مضمون پرسش شماره54فرم سفارتخانه انگلیس)
آدم باشخصیتی نیستید دقیقا یعنی چی خانوم؟ کسی نمی داند.
دوست عزیزی که پشت باجه ایستاده ایی، این جا ایران است برادر من ، چه شده که توهم برداشته ای، نکند فکر کردی برادر زاده ی ملکه شدی؟ نه سر بالا می آوری نه جواب می دهی . بی ادبی هم می کنی الاماشالله.« دورتر بیایستید، اینجا نه، زودباش وقتمو داری میگری؟ » متاسفم که باید در این متن به تو بگویم هموطن.اما مگر آنجا ننشسته ای تا کار من را انجام بدهی؟ مگر برای صدور یاعدم صدور هر ویزا کلی پول از من و امثال من نمی گیری؟ تو که نه البته ، سفارت خانه ی مربوطه. توجیه اینهمه بی ادبی چیست؟ نمی فهمم. هیچ توجیهی برایم قابل قبول نیست اینجا.
روزگارما این روزهای آخر سال « قمر در عقرب» که هیچ، یک چیزهایی بدتر ازآن است انگار.
اما جان من اینها را راست بگویید:
آیا می خواهید یا خواسته ایید یا در شرایطی بوده اید که دلتان بخواهد داستانی در مورد سفارت و کارمندان گوگولی مگولیش بنویسید؟ آیا تا به حال به مرگ محکوم شده اید؟ چطور؟ ثابت کنید که نشده اید. نمی توانید ثابت کنید؟ آیا به نظر شما از آن عقاب همان یک مشت پر مانده؟ آیا در ضمیر ناخودآگاهتان دلتان می خواهد از دیوار سفارتخانه بالا بروید؟ آیا کودک درونتان می خواهد برود دیسنی لند؟
آیا دلتان خواسته یا در شرایطی بوده اید تا دلتان بخواهد که
آن کسی را که به شما ویزا نداده یک فصل سیر بزنید؟ آیا از وسیله ی خاصی برای کتک زدن فرد مزبور استفاده می کردید؟ ثابت کنید که دلتان نخواسته. آیا شما دفترچه خاطرات دارید؟ ویا از آن بدتر از وبلاگ استفاده می کنید؟ آیا دوست داشته اید یا در شرایطی بوده اید تا دوست داشته باشید که در مورد سفارت خانه و کارمندانش در وبسایتان چیزی بنویسید؟ تعداد کامنت ها چقدر بوده؟ آیا بازدید کننده داشته اید؟
نهایتا دوست عزیز، ما برای دادن ویزا به شما به مدارک زیر احتیاج داریم:
پول پول پول
لطفا مدارک بالا را ترجمه کنید. دلایل برگشتتان هم پیشکش عمه قزی جانتان.

یادداشتها (6)



22 اسفند 1386
شادی نگاه من و
برق کفش های نوی تو،
سبزه و سمنو و سیب.
دل بی تاب من و
خنده ی بی صدای تو،
سیرو سرکه و سماق.
می شمارم،
یک، دو، سه، چهار،
چند روز مانده به آواز چلچله ها؟
می شماری،
پنج، شش، هفت
چند رنگ ماهی می خواهی؟



یادداشتها (4)


اینک سخن می دارم از برای آنانی
که خواستار شنیدن اند،
پس این دانش برهنه را به یاد بسپرید ای برهنگان دانا!
آنکس که مسلح به راستی و روشنایی شود
شعور و شادمانی را به ارمغان دارد.
و درود خوشبوترین دهان ستاره بر او و برآنان باد...
«بازسرایی گاثای اوستا-س.ع.صالحی»

یادداشتها (1)


21 اسفند 1386

سلام دوستان عزیزم
از اونجایی که این وبسایت سربه هوای من درست در مواقع حساس یکهو از بین می رود و ازانجایی که خیلی از دوستان در قسمت نظرخواهی نمی توانستند نظراتشان را بگذارند بنابراین یک وبلاگ در سایت بلاگفا به آدرس زیر درست کردم تمامی مطالبی که اینجا پست می شود از این تاریخ به بعد در سایت جدید هم پست خواهد شد. با سپاس-پونه ابدالی
http://www.nevisande2.blogfa.com

یادداشتها (2)



امروز وقتی با هزار بدبختی توی خیابان پهلوی جای پارک گیر آوردم و نشسته بودم تا همراهم برود بانک متوجه چند تا چیز جالب شدم.اول اینکه فهمیدم من دچار فوبیا قطع درختان خیابان پهلوی هستم یعنی هروقت توی این خیابان می روم فکر می کنم - دوستان - محیط زیستی ما عنقریب سربرسند و جلوی چشم ما مردم شهید پرور - که هیچ وقت زیر بار هیچ چیزی نمی رویم- درخت ها را یکی یکی سرمی برند و ما هم دم نمی زنیم. بعد خیابان بدون درخت جلوی چشمم ظاهر می شود. آنقدر غصه ام می گیرد که بهتر می بینم به جای این افکار سعی کنم ذهنیتم را عوض کنم شبیه همان ذهنیت هایی که توی کلاس های انرژی درمانی می خواهند به خوردمان بدهند. القصه، امروز همانطور که بیکار و بیعار توی ماشین نشسته بودم و به مردم نگاه می کردم دیدم چند نفر با چند تا گالن و چند تا لوله شبیه شلنگ - چند رشته شلنگ که در یه نقطه به هم وصل می شدند- و البته یک دریل، دارند کارهایی می کنند. آنهم چه کاری؟ یک کارهایی با درخت ها می کردند یعنی یک فیستولکهایی را به درختها می بستند و بعد آن شلنگ ها را به آن ها وصل می کردند و من نفهمیدم آیا آن مایع سیاه رنگ که توی آن گالن های سفید جمع شده بود از درختان بیرون می آمد یا توی درختان تزریق می شد. این دوستان هیچ کدام لباس هیچ ارگانی تنشان نبود. فقط یه آقای پلیور قرمز شکم گنده بود که یک متر دستش بود و سرکارگرشان بود. خیلی دلم می خواست ازشان عکس بگیرم شاید بتوانم منظورم را بهتر بیان کنم اما نه تنها عکس نگرفتم بلکه نرفتم بپرسم این چه کاری است که شما می کنید. کسی از اصول باغبانی چیزی سرش می شود؟ من که نفهمیدم و به شرافتم قسم تمام آدم هایی که رد می شدند هم مثل من نپرسیدند که آقا این چیه؟ فقط چند لحظه ایی می ایستادند به تماشا و بعد می رفتند. فقط یک آقای جوان ایستاد و تا با یکی از کارگرها شروع کرد به صحبت کردن یک اتوبوس نازنین درست دم ماشین نگه داشت و من فقط می توانستم ببینم که لب هایشان تکان می خورد. فقط می خواستم بدانم آیا کسی هست که اطلاعات کافی در این مورد داشته باشد. من نمی دانم چه بلایی داشت سر این درخت ها می آمد.



19 اسفند 1386
از پنجره بیرون را نگاه می کنم.یک ترقه در همین نزدیکی ترکید و چرت هنریم را پاره کرد. هنوز درخت ها جان نگرفته اند، شاید هفته ی دیگر یا هفته ی بعدش. چنان سبز بشوند حالا بیا و ببین. شما بلدید سبزه بیندازید؟ من که نه! همیشه دوست داشتم بلد باشم ولی هیچ وقت یاد نگرفتم.
سفره ی هفت سین امسال را چطور می چینید؟ در ظرف های نقره ی قدیمی یا بلورهای جدید رنگ شده؟ توی بشقاب های معمولی روی میز آشپزخانه یا روی سفره ی قلمکار؟ دلم می خواهد بروم جمعه بازار و یک عالمه ظرف قدیمی خاک خورده پنجاه سال پیش دست چین کنم . دوست دارم سفره ی هفت سینم ازآن سفرهای آنچنانی باشکوه باشد. از آنها که غیر از هفت تا سینش یک عالمه چیزهای دیگر دارد. خودتان که می دانید چه می گویم. نمی دانید؟
کارت های عید نوشته شده و آماده است برای پست. از بی حوصله گی فقط برای دوستان نوشتم:
سال نو مبارک!
از این کلیشه ایی تر هم مگر می شد.راستی غیر از این چندتا جمله ی هرساله بنظر شما چه جمله ی دیگری می شود جای تبریک عید گفت: دمب شما سه چارک!!! از شما چه پنهان از این هیاهوی دم عید خوشم می آید . از این فرش های آویخته از پشت بام ها خوشم می آید و از این شیشه هایی که برق می زند و چند روز دیگر یک رگبار بهاری چه گندی به همه اشان بزند...از همه ی اینها خوشم می آید. خوشم می آید توی شهرکتاب راه بروم و هی تقویم ورق بزنم و هی کارتها را جابه جا کنم. یکی نیست بگوید مگر مرض داری؟ از شلوغی آرایشگاه ها خوشم می آید، از سر وصدای زن ها و دخترها که دارند راجع به برنامه ی سفرهایشان می گویند.
بیشتر از همه دوستان، از این خوشحالم که امسال سلامتی ام را بدست آورده ام. می توانم به راحتی راه بروم و بنشینم و خرید کنم و درد نکشم. آنقدر از این حس خوشایند سرشارم که نمی خواهم هیچ چیزی این حس خوبم را از بین ببرد. من خوشحالم دوستان به همین دلایل ساده ایی که گفتم خوشحالم.
« گر سر هر موی من گردد زبان --- شکر های تو نیاید در بیان»


یادداشتها (13)


18 اسفند 1386
کشتارگاه،فرهنگسرا شد
گوسفندان،شاعر
و سلاخ های بازنشسته،منتقد
این روزها حالم زیاد خوب نیست
نمی خواهم برای مجلات تهران شعر بفرستم
همه جا بوی گوسفند می دهد
حتی اتاق کارم،
راستی،
«شهرستانی که مشاهیر ندارد قبرستان است»
این را پشت کامیونی نوشته بود
که گوسفندمی برد! ***شعر از اکبر اکسیر مجموعه زنبورهای عسل دیابت گرفته اند

یادداشتها (3)


15 اسفند 1386
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت: فيلم «سنتوري» به احترام سينما، هنرمندان،‌ اعتقادات مردم و فرهنگ عمومي ما هرگز نمايش داده نمي‌شود. محمدحسين صفار هرندي در پاسخ به پرسش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، همچنين اظهار اميدواري كرد: داريوش مهرجويي به عنوان فيلم‌ساز برجسته‌ي كشور در كار خلق آثار مناسب، فعاليت خود را ادامه دهد. وزير ارشاد در پاسخ به پرسش ديگري درباره‌ي يعقوب يادعلي و محكوميت او به زندان به‌خاطر بخشي از داستانش و اين‌كه مجوز كتاب را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر مي‌كند، به اين گفته اكتفا كرد كه وضعيت او را از دستگاه قضايي كشور جويا شويد؛ زيرا ما آن‌چه را كه بايد انجام مي‌شده، انجام داده‌ايم و از اين پس، دستگاه قضايي كشور در اين زمينه تصميم‌گيري مي‌كند. انتهاي پيام كد خبر: 8612-08414
« اما تو کوه درد باش .طاقت بیار و مرد باش.»

یادداشتها (9)


13 اسفند 1386

از عاشقانه ها می گریزم
تند و تیز
اما در نگاه تو
من
زیباترین زن جهانم
و کیست که کتمان کند
نمی خواهد زیباترین باشد.
عاشقانه ی من ساده است
دوستت دارم
و دوستم داری
همین

یادداشتها (8)



10 اسفند 1386

«حامد» دعوتم کرده است به بازی « تاثیر گذارترین آهنگ». پیشتر گفته بودم که بازی دوست دارم. این بازی های وبلاگی هم به قول یکی از بچه ها شبیه شبکه های گلد کوئست شده. هی پنج تا پنج تا می رود بالا. نه سرش معلوم است و نه تهش. کی شروع می شود و کی تمام می شود با خداست. حالا البته این چیزها زیاد مهم نیست برای من، من بیشتر ذوق می کنم از این فکر هایی که بازی ها را بوجود می آورد. خودم هم تا حالا صد جور فکر کردم که چه بازیی راه بیندازم. شاید یک روز این کار را کردم.
موسیقی همیشه برای من جزیی از زندگی بوده. نمی دانم کسانی که هیچ تمایلی به شنیدن موسیقی ندارند ( یاد مادر علی افتادم در فیلم سنتوری) چطور زندگی را می گذرانند و البته چطور با افکارشان زندگی بقیه را هم تحت تاثیر قرار می دهند. سلیقه ی موسیقی من در سن هفده سالگی با عقاید برادر بزرگترم که خودش کار موسیقی انجام می دهد بلکل عوض شد. آشنا شدن با دنیای بی کران هنر را مدیون برادرم هستم همیشه.
همیشه از خودم می پرسم چرا آهنگ سازانی که در لس آنجلس کار می کنند اینقدر به ورطه ی تکرار و ابتذال کشیده شده اند؟ چرا یک کار شاخص از آنها شنیده نمی شود؟ برای خودم جواب های زیادی ردیف می کنم اما واقعا نمی دانم چرا آنهایی که در شهر فرشته ها کار می کنند نمی خواهند کمی بیشتر از نوک دماغشان را ببیند.آنهم در آن ولایتی که سالیانه آثار ارزشمندی چه موسیقیایی و چه هنرهای دیگر به دنیا صادر می کند. واقعا خسته شده ام از ریتم های تکراری، شعرهای بی سر و ته، کلیپ های ارزانی که حتی سرسوزنی درآن ابداع و نوآوری دیده نمی شود. رقصنده هایی که کمترین اصول هنر رقص را بلد نیستند و تنها به نشان دادن سرو شکل بی قواره اشان بسنده می کنند. واقعا جالب است، برنامه های تلوزیونی اشان پر می شود از تبلیغ آلبوم جدید فلان خواننده، مصاحبه و چه و چه و در نهایت جهالت همگی اشان به به کنان به همدیگر کارت صد آفرین می دهند،
بعد آنقدر آن آهنگ بی خود دستمالی شده را پخش می کنند که شبانه روز مثل یک کابوس مثل یک بختک روی ذهنت می نشیند و دست از سرت برنمی دارد. گوش دادن به این آهنگ های مبتذل لس آنجلسی انگار جز اجتناب ناپذیر زندگی ما شده. من فقط موقعی می توانم به این آهنگ های شش و هشتی تکراری گوش بدهم که مشغول رقصیدن باشم، گاهی هم البته موقع آرایش کردن. کلا موقعی که زیاد به محتوا و ریتم اهنگ توجهی نداشته باشم گوش دادن به این آهنگ ها برای قابل تحمل است( البته از سوزان روشن و شماعی زاده و بدری همتیار و فتانه وشهره و شیلا که اصلا نمی شود لحظه ایی به آهنگ هایشان گوش داد بگذریم.)
تاثیر گذارترین آهنگ های ایرانی :
1- «تاک» سیاوش قمیشی .تمام آهنگ های سیاوش رادوست دارم.
2- « حالا که از ما گذشت اومدن یارو باش...» هایده
3- « هم صدای خوبم بخون تا بخونم...» گوگوش
4- « گل گلدون من» سیمین ؟؟؟
5- «گل بی تا» داریوش
6- « با تو این تن شکسته ...» ابی
7- « اندک اندک جمع مستان می رسد..»
8- «بیا عطار باشی جون...جونم عطار باشی جون...نازتو قربون» خب البته تعدادشون خیلی زیاده، منهم الان که ساعت یک نصفه شبه بیشتر از این یادم نمی آد. حالا دوستان خوبم که به این بازی دعوت می شوند:
یوسف علیخانی
رضیه انصاری
امید معماریان
پرهام باغستانی
پوریا عالمی

یادداشتها (11)


6 اسفند 1386
مشکلی که برای یعقوب یادعلی پیش آمده آینده خیلی ازنویسندگان را تهدید می کند.به حکم دادگاه یادعلی اعتراض می کنم. اینطور رفتار کردن با هنرمندان ما را بیشتر به ورطه خاموشی و زوال خواهد کشاند.
نقل از روزنامه کارگزاران: یعقوب یادعلی: نمی‌دانم مصائبی که در یک سال اخیر بر من رفته است را با چه ملاک و معیاری باید بسنجم؟ بارها در این یک سال از خود پرسیده‌ام چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ من به چه سبب بارها و بارها بازجویی شدم، به زندان رفتم، از کارم اخراج شدم، تحت شدیدترین فشارها قرار گرفتم و سراسر یک سال گذشته‌ام با بحران و در بحران گذشت و هنوز هم می‌گذرد. بهای کدام خلاف ناکرده را پرداخت می‌کنم؟ بالا رفتن از دیوار مردم؟ دزدیدن مال غیر؟ کشیدن چک بی‌محل؟ یا ... من فقط یک داستان‌نویسم. کنجی نشسته‌ام و داستانم را می‌نویسم، با هزار اما و اگر و بالا و پایین و جان کندن‌های برای معاش. گناه من فقط عشق به ادبیات و داستان است، عشق به نوشتن؛ و زندگی با داستان و کتاب و قلم. گناه من عشق به اکاذیب داستانی است. اگر با عشق به اینگونه اکاذیب محکومم به زندان بروم، اگر دوست داشتن دروغ داستان جرم است، حاضرم هزار بار و هزارباره مجرم باشم. آری، این‌گونه، من مجرمم.
***
هنرمندان چه می گویند:
محمود دولت آبادی:
http://www.etemaad.com/Released/86-12-06/271.htm#69735
امیر حسن چهل تن:
http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?2245 کیومرث پور احمد:
http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?2247
نامه جمعی از نویسندگان:
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-985678&Lang=P


یادداشتها (10)


3 اسفند 1386
حالا که « کودک درون وبلاگی» ما دلش بازی می خواهد،چرا که نه؟ این بازی ها همیشه منی را که در عالم واقعیت از بازی های دسته جمعی گریزانم سرشوق آورده. راستش را بخواهید همیشه به اینکه چه کتاب هایی را « خوانده ام» یا « نخوانده ام» بیشتر فکر کردم تا اینکه کدام یکی را« نصفه خوانده ام» این ایده هم از ذوق سرگروه این بازی است. خب برای شروع این بازی همینطوری هم نبود که بنشینم و چپ و راست اسم کتاب ها را سرهم کنم. بهرحال هر بازی آداب خودش را دارد. و چون این بازی را هر کسی به تنهایی انجام می دهد درنتیجه هر کسی هم آداب خودش را رعایت می کند. بنابراین من اول یک موزیک گذاشتم – طبق معمول که نمی شود آن موسیقی را که دوست داری توی هارد پیداکنی- دم دست ترین موزیکی که بود- البته این دم دستیه مطمئنا« خوشگلا باید برقص» نبود!- بعد یک فنجان قهوه برای خودم درست کردم – این آدابی است که من برای انجام هرکاری باید آنرا مثل یک مناسک مذهبی به جا بیاورم- و سپس، قلم و کاغذ را برداشته به سراغ کتابخانه ی شریف رفتم، و لیستی را که خواهید دید بدون اتلاف وقت نوشتم. باور کنید خیلی سعی کردم این کتاب ها را تا آخر بخوانم اما نشد. نخواندن بعضی هایش جای تاسف دارد لابد، و البته بدجوری لو می دهد آدم را:
1- گور به گور – فاکنر
2- شازده احتجاب- گلشیری
3- خشم و هیاهو- فاکنر
4- طوبی و معنای شب – پارسی پور
5- کافه نادری- قیصریه
6- سرخ و سیاه- استاندال
7- کوری- ساراماگو
8- اگر شبی از شب های زمستان مسافری- کالوینو... و حالا پنج نفر( این عدد پنج چرا بوجود آمده در این بازی ها) وبرای کمی شیطنت شش نفری که به این بازی دعوت می شوند:
1- سارا فقیه نصیری
2- زیتون
3- محمود قلی پور
4- بابک فارسی
5- آوات و هیوا
6- حسین جاوید
*
ممنون از رضیه انصاری( داروگ) بخاطر دعوت:)

یادداشتها (9)