|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
26 فروردین 1387
توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!
دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر. سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد. هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم. چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند. صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه گفت: از کجا؟ گفتم: ایران خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟ پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم دست دادیم. گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟ گفتم: پونه و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه پسر گفت: خب « ب» گفتم : نه « پ» پسرگفت: خب «ب» دیگه! دوزاریم کج بود انگار. گفت: من اسمم « ترکی» است. نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ... برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم. ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم. بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟ شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند. کمبریج-19 فروردین 87 یادداشتها (14)
19 فروردین 1387
خبرهای بد زود به گوش آدم می رسد.این یکی اما به من دیر رسید. فقط یک حس درونی بود تا من را بکشاند طرف تلفن تا با بهاره تماس بگیرم و ...
15 فروردین 1387
بستن چمدان ها و چند ماه دوری
9 فروردین 1387
دو سه روز اول که به تنهایی گذشت.تنهایی غذا خوردن و تنهایی پیاده روی کردن.هیچ هم حوصله ی کسی را نداشتم. کتاب هم نخواندم تا به امروز. همش لمیده بودم روبه روی تلوزیون. از شما چه پنهان که هر سه برنامه ی کمدی شبکه های یک و دو و سه را تماشا می کنم. باز مهران مدیری تکه کلام انداخته است توی دهن مردم « به به ، به به » حالا هرجا می روی همین را می شنوی. چندروز وسطی را رفتم سینما، عید دیدنی، خرید. فیلم « دایره زنگی» بسیار بسیار جالب بود، ریتم تند و فیلم نامه ی عالی و بازیگران خوب، کنار هم یک فیلم عالی را ساخته بود که حلاوتش تا روز بعد از دیدنش توی ذهنتان می ماند.اما « به آهستگی» را دوست نداشتم.خسته شدم از بس از این داستان های تکراری شنیدم.باور کنید. چقدر باید ببینیم یک زن خسته شده از زندگی و غیره و غیره. یک سری به کتاب خانه اتان بزنید تاببینید چقدر از این داستان ها پیدا می کنید.بس است دیگر! هیچ خوشم نیامد از این فیلم نه از بازیگریش نه از داستانش.هیچ.
1 فروردین 1387
سلام دوستان
به نظر شما از 12 دیشب تا نه وهجده دقیقه ی امروز چه تاریخی حساب می شه؟؟؟ دوستان عزیزم،دوستان دوراز وطن، دوستان نادیده ی دنیای مجازی،دوستان خوبم هرجا که هستید امیدوارم سال جدید سال موفقیت و شادی برای همه ی ما باشد. جشن نوزایی زمین مبارک پونه ابدالی یادداشتها (13) |
|||||