.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


13 اردیبهشت 1387

نشسته بود توی کلاس، طبقه ی سوم کالج، سقف اریب شیروانی چوبی اش را دوست داشت با پنجره های کوچکی که رو به حیاط سنگفرش شده باز می شد. باران از صبح یک سره می بارید. اما هوا آنقدرها هم سرد نبود، نه مثل هفته های گذشته. بچه های کالج می گفتند روح یک دانشجو توی این طبقه دائم در رفت و آمد است. باورش که نمی شد اما بعضی وقت ها دوست داشت باور کند، هیجان هم گاهی بد نبود.
فیصل روبرویش نشست. عرب سیه چرده با بازوهای عضله ایی و قد بلند، با چشم های سیاه و ابروهای پرپشت مشکی، نگاهش روی پایین تنه ی دخترها همیشه چند ثانیه ایی می ماند. روزهایی که لباس های یقه باز می پوشید از زیر نگاه فیصل در می رفت. روز اولی که کنار دست فیصل نشسته بود را خوب یادش بود، فیصل همانطور زل زده بود توی چشم هایش ، پرسیده بود: اسمت چیه؟ و بعد پرسیده بود: معنی اسمت چیه؟ وقتی گفته بود اسمش اسم یک گل است، فیصل نگاهی به سرتا پایش انداخته بود و گفته بود: خودت هم مثل گلی.
دیگر نتوانسته بود از زیر نگاهش در برود. تا آخر کلاس نتوانسته بود سرش را بالا بیاورد. نگاه فیصل بد جور لنگر می انداخت روی تنش.
روزهای اول تعجب می کرد از دیدن عرب ها.حالا نه اما، عادت کرده بود، عرب های سوریه و کویت چهره های دوست داشتنی تری داشتند تا عرب های عربستان، فیصل دیگر نوبر همه اشان بود. می شد از سر ووضعشان حدس زد که پشتشان به کدام چاه نفت در عربستان یا قطر و بحرین و عمان گرم است. بوی ادکلن های گران قیمتشان که توی راهرو می پیچید یا برق ساعت های مارک دارشان همیشه متمایزشان می کرد از بقیه پسرهای کالج.
دیروز که آنا ( معلم کلاس) نقشه ی جهان را برایشان آورده بود به آنا گفته بود آنجایی که نوشته شده « Gulf» باید «Persian Gulf» باشد. آنا تعجب کرده بود. امروز قبل از کلاس توانسته بود یک مقاله راجع به خلیج فارس پیدا کند و تاریخچه فارس بودنش را به آنا ثابت کند. آنا استقبال کرده بود و تشکر. حالا سر کلاس، توی کتاب، یک نقشه ی جهان بود و اسامی مختلفی که کنارش نوشته شده بود و بچه ها باید حدس می زدند که کدام کشور کجای جهان است. به « خلیج فارس» که رسیدند خوشحال شد از اینکه حداقل توی این کتاب که اتفاقا جدید هم چاپ شده بود اسم خلیج را درست نوشته بودند.
آنا به کلمه خلیج فارس که رسید رو به من لبخند زد. بچه ها خلیج فارس را روی نقشه پیدا کردند و فیصل زیر زیرکی نگاهی بهش انداخت و بلند گفت: البته الان خلیج عربه.
سخت توانست خشم نگاهش را با لبخند مهار کند، رو به بچه های کلاس گفت: خلیج فارس همیشه بوده و هست.
فیصل گفت: نه خلیج عرب.
آنا خندید و گفت: اوه شماها سر این مسئله...
فیصل توی حرفش دوید، کاری که عرب ها به راحتی انجام می دادند، گفت: می دونم قدیم ها خلیج فارس بوده اما الان خلیج عربه.
به چشم های فیصل خیره شد، می دانست فیصل دنبال نقطه ضعف می گردد، رو نداد، بلند گفت: بهتره یه کمی اطلاعاتت را بیشتر کنی.
بچه ها خندیدند. آنا گفت: بچه ها، این فقط اسمه، اسم یک دریا.
و درس را ادامه داد. فکر کرد این فقط یک اسم نیست. نه اسم یک دریا. نتوانست چیزی بگوید. بحث کردن فایده نداشت. فیصل هنوز داشت زیرزیرکی نگاهش می کرد. فقط لبخند زد. کلاس که تمام شد، فیصل باز بلند گفت: خلیج عرب. و خندید. رو به فیصل خندید و توی دلش گفت: جواب ابلهان خاموشی است.

سی ام آپریل - خوابگاه

پونه n یادداشتها (12)