دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

28 خرداد 1387

دوستان جدیددوماهه همگی رفتند.باز پونه ماند و حوضش. خسته شد این پونه ازبس کنار این حوض نشست و دوستان هی آمدند و رفتند. کسی نمی ماند چرا؟
نمی دانم.

یادداشتها (7)



17 خرداد 1387

خب ! با اینکه نمی دانم چند چندم بدن ما را آب تشکیل می دهد، از دیدن باران هرروزه چرا باید افسردگی بگیریم؟
قبل از آنکه بیایم اینجا فکر می کردم چرا مردم انگلیس دائم راجع به هوا حرف می زنند. حالا کاملا فهمیدم، «هوا» یا بهتر بگویم« تغییرات جوی» تنها چیزی است که از کنترل مردم و دولت و خلاصه غیره خارج است، تنها چیزی است که دائم در این کشور تغییر می کند. خب موضوع خوبی است برای بحث.
حالا فکر کنید ماچرا همش داریم راجع به سیاست حرف می زنیم؟

یادداشتها (1)



9 خرداد 1387

چه خیال وهم ناکی. آسمان خیال من برای حضور تو همه جا یک رنگ است. باز هم حس کردنت توی این دیار غریب، توی این دلواپسی ها و خوشی های لحظه ایی. باز هم بیایی و بچسبی به گوشه ی ذهنم و قلبم را بلرزانی. بعد از اینهمه سال دوری و همت برای فراموش کردنت. امروز دیگر بی انصافی بود. از تلاش کردن برای ندیده گرفتنت خسته شدم. هستی دیگر. امروز هم بودی مثل همیشه انگار. چسبیده به ذهن چسبیده به دل به قلب به بند بند سلول هایم. دست و دلم می لرزید امروز برای هرکاری، بس که همین دور و بر می پلکیدی. چند سال است ندیدمت؟ فرار از آن شهر هم چاره ی کار من نشد انگار.
خسته ام و دلتنگ. آسمان هم که یک بند ابری است.


یادداشتها (1)



8 خرداد 1387
در حال وبگردی بودم که مطلب حامد را خواندم. هرچند منظور او از ان نوشته افشین قطبی بود و غیره اماچیزی را به خاطرم آورد که حیفم آمد به شما نگویم. اول می خواستم در قسمت نظرخواهیش این مطلب را بنویسم دیدم بهتراست اینجا باشد. فرقی ندارد.هرچند چیزی که می گویم حاصل تجربه ی دوماه زندگی کردن در شهر کمبریج بیشتر نیست. قبل از آنکه بیایم اینجا،قبل از آنکه اصلا جایی باشم غیراز ایران و تهران برای زندگی،همیشه دوستان خارج از کشور رفته از فرهنگ بالای غربی ها می گفتند و طریقه ی رانندگی و آشغال نریختن توی خیابان و چقدر همه اشان باادبند و لبخند می زنند و هرگز از خیابان و چراغ قرمز رد نمی شوند و جایشان را به پیرزن ها می دهند و خلاصه،توی سر ما می زدند تا دلشان می خواست. من از همه جا بی خبر هم دربست قبول می کردم.حسرت می خوردم که ای داد چرا پس ما توی ایران اینطور نیستیم. و خوش بحالشان که آن ها اینقدر باادبند و غیره.
اما خب زندگی در اینجا چیزی دیگری به من نشان داد. روزهای اول باور نمیکردم شاید،نه تنها کسی پشت چراغ قرمز عابر نمی ایستاد که همه بدون استثنا رد می شدند و من با دهان باز نگاهشان می کردم، از آشغالهایی که توی خیابان می ریزند تا دلتان بخواهد عکس گرفتم.برایتان می فرستم اگر خواستید. متلک گفتن و چراغ زدن و بوق زدن؟؟؟ صد رحمت به میدان انقلاب. فردای روزهایی که اینجا مسابقه ی فوتبال هست دلم می خواهد سری به مغازه های نبش خیابان بزنید، شیشه های شکسته.و آشغال سیگار که دیگر پوشش خیابان است .آخر هفته ها کسی کاری ندارد که تو خوابی یا بیدار، مریضی، امتحان داری خیر سرت، تا نیمه های شب صدای عربده کشی هایشان را می شنوی و تا دلت بخواهد صدای عق زدن ها وسط خیابان. اینجایی که من زندگی می کنم کجاست؟ کمبریج! شهر زیبا و دانشجویی بریتانیای کبیر. هفته ی سوم و چهارم بود شاید که یک شب یکی از بچه های خوابگاه را خونین و مالین دیدم توی حیاط، جویا شدم، گفتند کتک کاری اشان شده وسط شهر، بچه های خوابگاه انقدر ترسیده بودند که هنوز هم که هنوز است شب ها تنها بیرون نمی رویم. پلیس هم گفته بود که عادی است این قضایا! عادی؟ بعد ازآن خیلی از پسرهای خوابگاه را دیدم که سرو صورتشان زخمی بود، عادی بود لابد. عادی می شود.
توی سینما با موبایل حرف زدن فقط مختص ما ایرانی ها نیست. آشغال توی خیابان ریختن هم . سرعت رفتن هم.صدای بلند موزیک توی ماشین در نیمه شب هم.
منکر خیلی چیزها نمی شود شد، خیلی چیزهایی که اینها دارند و ما نداریم اما، توی سر خودی زدن و دائم حسرت کشیدن که اینجا اینطور است و ایران اینطور نیست چاره ی کار نیست.
والا هرچه گشتیم آن چیزهایی که دوستان می گفتند پیدا نکردیم. مقداری لبخند زورکی شاید از نسل قدیم و البته تا دلتان بخواهد رنگ رنگ رنگ...




2 خرداد 1387
تعبیر خواب کوروش
خلافت عاشق کش!
اینجا هم که باشی باز دست از سرت برنمی دارد آن هراس آن خستگی آن حسرت...

یادداشتها (1)