|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
28 خرداد 1387
دوستان جدیددوماهه همگی رفتند.باز پونه ماند و حوضش. خسته شد این پونه ازبس کنار این حوض نشست و دوستان هی آمدند و رفتند. کسی نمی ماند چرا؟
17 خرداد 1387
خب ! با اینکه نمی دانم چند چندم بدن ما را آب تشکیل می دهد، از دیدن باران هرروزه چرا باید افسردگی بگیریم؟
9 خرداد 1387
چه خیال وهم ناکی. آسمان خیال من برای حضور تو همه جا یک رنگ است. باز هم حس کردنت توی این دیار غریب، توی این دلواپسی ها و خوشی های لحظه ایی. باز هم بیایی و بچسبی به گوشه ی ذهنم و قلبم را بلرزانی. بعد از اینهمه سال دوری و همت برای فراموش کردنت. امروز دیگر بی انصافی بود. از تلاش کردن برای ندیده گرفتنت خسته شدم. هستی دیگر. امروز هم بودی مثل همیشه انگار. چسبیده به ذهن چسبیده به دل به قلب به بند بند سلول هایم. دست و دلم می لرزید امروز برای هرکاری، بس که همین دور و بر می پلکیدی. چند سال است ندیدمت؟ فرار از آن شهر هم چاره ی کار من نشد انگار.
8 خرداد 1387
در حال وبگردی بودم که مطلب حامد را خواندم. هرچند منظور او از ان نوشته افشین قطبی بود و غیره اماچیزی را به خاطرم آورد که حیفم آمد به شما نگویم. اول می خواستم در قسمت نظرخواهیش این مطلب را بنویسم دیدم بهتراست اینجا باشد. فرقی ندارد.هرچند چیزی که می گویم حاصل تجربه ی دوماه زندگی کردن در شهر کمبریج بیشتر نیست. قبل از آنکه بیایم اینجا،قبل از آنکه اصلا جایی باشم غیراز ایران و تهران برای زندگی،همیشه دوستان خارج از کشور رفته از فرهنگ بالای غربی ها می گفتند و طریقه ی رانندگی و آشغال نریختن توی خیابان و چقدر همه اشان باادبند و لبخند می زنند و هرگز از خیابان و چراغ قرمز رد نمی شوند و جایشان را به پیرزن ها می دهند و خلاصه،توی سر ما می زدند تا دلشان می خواست. من از همه جا بی خبر هم دربست قبول می کردم.حسرت می خوردم که ای داد چرا پس ما توی ایران اینطور نیستیم. و خوش بحالشان که آن ها اینقدر باادبند و غیره.
2 خرداد 1387
تعبیر خواب کوروش |
|||||