|
دوستان
هفتان
کابوس های فرا مدرن تب 40 درجه شب نویس ماسک میرزا پیکوفسکی آورا قصه های عامه پسند انگار نه انگار داریوش کبیر کتابلاگ خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور گمشده در بزرگراه رد پای خیس باران نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه زیتون میرزاقلمدون خورشید خانم سیامشق های یک مالی امید معماریان خلوت لیلا خوابگرد افرا و پاییز آوات و هیوا ژولین سیفعلی مراد عرض حال داروگ تنهایی پر هیاهو لانگ شات غلاف تمام فلزی عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ یوسف علیخانی آلیس در شگفتزار Citizen of the world آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
28 خرداد 1387
دوستان جدیددوماهه همگی رفتند.باز پونه ماند و حوضش. خسته شد این پونه ازبس کنار این حوض نشست و دوستان هی آمدند و رفتند. کسی نمی ماند چرا؟
17 خرداد 1387
خب ! با اینکه نمی دانم چند چندم بدن ما را آب تشکیل می دهد، از دیدن باران هرروزه چرا باید افسردگی بگیریم؟
9 خرداد 1387
چه خیال وهم ناکی. آسمان خیال من برای حضور تو همه جا یک رنگ است. باز هم حس کردنت توی این دیار غریب، توی این دلواپسی ها و خوشی های لحظه ایی. باز هم بیایی و بچسبی به گوشه ی ذهنم و قلبم را بلرزانی. بعد از اینهمه سال دوری و همت برای فراموش کردنت. امروز دیگر بی انصافی بود. از تلاش کردن برای ندیده گرفتنت خسته شدم. هستی دیگر. امروز هم بودی مثل همیشه انگار. چسبیده به ذهن چسبیده به دل به قلب به بند بند سلول هایم. دست و دلم می لرزید امروز برای هرکاری، بس که همین دور و بر می پلکیدی. چند سال است ندیدمت؟ فرار از آن شهر هم چاره ی کار من نشد انگار.
8 خرداد 1387
در حال وبگردی بودم که مطلب حامد را خواندم. هرچند منظور او از ان نوشته افشین قطبی بود و غیره اماچیزی را به خاطرم آورد که حیفم آمد به شما نگویم. اول می خواستم در قسمت نظرخواهیش این مطلب را بنویسم دیدم بهتراست اینجا باشد. فرقی ندارد.هرچند چیزی که می گویم حاصل تجربه ی دوماه زندگی کردن در شهر کمبریج بیشتر نیست.
قبل از آنکه بیایم اینجا،قبل از آنکه اصلا جایی باشم غیراز ایران و تهران برای زندگی،همیشه دوستان خارج از کشور رفته از فرهنگ بالای غربی ها می گفتند و طریقه ی رانندگی و آشغال نریختن توی خیابان و چقدر همه اشان باادبند و لبخند می زنند و هرگز از خیابان و چراغ قرمز رد نمی شوند و جایشان را به پیرزن ها می دهند و خلاصه،توی سر ما می زدند تا دلشان می خواست. من از همه جا بی خبر هم دربست قبول می کردم.حسرت می خوردم که ای داد چرا پس ما توی ایران اینطور نیستیم. و خوش بحالشان که آن ها اینقدر باادبند و غیره.
اما خب زندگی در اینجا چیزی دیگری به من نشان داد. روزهای اول باور نمیکردم شاید،نه تنها کسی پشت چراغ قرمز عابر نمی ایستاد که همه بدون استثنا رد می شدند و من با دهان باز نگاهشان می کردم، از آشغالهایی که توی خیابان می ریزند تا دلتان بخواهد عکس گرفتم.برایتان می فرستم اگر خواستید. متلک گفتن و چراغ زدن و بوق زدن؟؟؟ صد رحمت به میدان انقلاب. فردای روزهایی که اینجا مسابقه ی فوتبال هست دلم می خواهد سری به مغازه های نبش خیابان بزنید، شیشه های شکسته.و آشغال سیگار که دیگر پوشش خیابان است .آخر هفته ها کسی کاری ندارد که تو خوابی یا بیدار، مریضی، امتحان داری خیر سرت، تا نیمه های شب صدای عربده کشی هایشان را می شنوی و تا دلت بخواهد صدای عق زدن ها وسط خیابان. اینجایی که من زندگی می کنم کجاست؟ کمبریج! شهر زیبا و دانشجویی بریتانیای کبیر. هفته ی سوم و چهارم بود شاید که یک شب یکی از بچه های خوابگاه را خونین و مالین دیدم توی حیاط، جویا شدم، گفتند کتک کاری اشان شده وسط شهر، بچه های خوابگاه انقدر ترسیده بودند که هنوز هم که هنوز است شب ها تنها بیرون نمی رویم. پلیس هم گفته بود که عادی است این قضایا! عادی؟ بعد ازآن خیلی از پسرهای خوابگاه را دیدم که سرو صورتشان زخمی بود، عادی بود لابد. عادی می شود. توی سینما با موبایل حرف زدن فقط مختص ما ایرانی ها نیست. آشغال توی خیابان ریختن هم . سرعت رفتن هم.صدای بلند موزیک توی ماشین در نیمه شب هم. منکر خیلی چیزها نمی شود شد، خیلی چیزهایی که اینها دارند و ما نداریم اما، توی سر خودی زدن و دائم حسرت کشیدن که اینجا اینطور است و ایران اینطور نیست چاره ی کار نیست. والا هرچه گشتیم آن چیزهایی که دوستان می گفتند پیدا نکردیم. مقداری لبخند زورکی شاید از نسل قدیم و البته تا دلتان بخواهد رنگ رنگ رنگ...
2 خرداد 1387
تعبیر خواب کوروش
خلافت عاشق کش! اینجا هم که باشی باز دست از سرت برنمی دارد آن هراس آن خستگی آن حسرت... یادداشتها (1) |
|||||