|
دوستان
قصه های عامه پسند
خوابگرد ماسک کتابلاگ منیرو روانی پور خورشید خانم کابوس های فرا مدرن هفتان تنهایی پر هیاهو آوات و هیوا داریوش کبیر داروگ نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه تب 40 درجه زیتون خلوت لیلا آورا میرزا پیکوفسکی رد پای خیس باران غلاف تمام فلزی لانگ شات گمشده در بزرگراه یوسف علیخانی آلیس در شگفتزار Citizen of the world هزار و یک روز انگار نه انگار شب نویس افرا و پاییز میرزاقلمدون خیلی دور خیلی نزدیک سیامشق های یک مالی ژولین سیفعلی مراد اطلسی های خیس عرض حال عباس معروفی امید معماریان سیناپس هایتان چطورن؟ آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
24 تیر 1387
اندک اندک جمع مستان می رسد...
23 تیر 1387
22 تیر 1387
و چتر شد قسمت جدانشدنی زندگی من...
20 تیر 1387
آخ آخ که چه هوایی شده اینجا، عین شمال، باد و بارون، همه جا یکدست سبز. منهم که از صبح دارم ترانه های ایرانی گوش می دم.بالاخره این نامجو راضی شد که اینقدر عربده نکشه و مثل بچه ی آدم آهنگ بخونه، من این آلبومش را دوست دارم.
18 تیر 1387
دوشنبه راهی لندن شدم، از کمبریج تا لندن با قطار یک ساعت راه است، به خیالم که دوشنبه اول هفته است و ملت سرشان به کارشان گرم است و شهر شاید خلوت تر باشد که زهی خیال باطل.نمی دانم این فکر احمقانه از کجا به سرم زده بود، از کمبریج تا خود لندن که جایتان خالی نباشد یک لنگه پا ایستاده بودم و گهگداری تکیه می دادم به دیواره ی قطار و یک مقداری هم نشستم روی میله های آهنیی که مخصوص گذاشتن چمدان بود ( اصلا جای راحتی نیست برای نشستن)، بعد از اینکه باز بدون چتر زیر باران موهایم وز کرد و شبیه یال شیر فیلم نارنیا شد و بعد از بدو بدو در راهروهای متروی لندن عاقبت به گالری تیت مدرن رسیدم. یک ساختمان عظیم آجری که زیاد هم زیبا نیست رونمایش، بهتر است بگویم اصلا زیبانیست، اما گول این ساختمان آجری که مثل اینکه قبل تر ها یک کارخانه بوده را نخورید، وارد گالری عظیم تیت که شدید با دنیای دیگری روبه رو می شوید که زمین تا آسمان با بیرون فرق دارد.
تیت مدرن یک ساختمان هفت طبقه است. طبقه ی هفتم یک رستوران بسیار زیبا مشرف از دو طرف به شهر لندن و طبقه ی ششم مخصوص اعضا است. قسمت اعظم تابلوهای نفیسی که تیت به آن می بالد در طبقه ی سوم و پنجم هستند. طبقه ی چهارم و دوم معمولا نمایشگاه های فصلی دائر می شود. ورودی بزرگ تیت برای این جلب توجه می کند چرا که بسیار کم پیش می آید در انگلیس فضایی به این بزرگی تقریبا بلا استفاده باشد، سالنی بزرگ و خاکستری که شاید در نظر اول توی ذوق بزند، اما آنچیزی که جالب است دیدن گروه های کوچک و بزرگ دانشجویان هنر است که جابه جا روی زمین نشسته اند یا دراز کشیده اند به حرف زدن و خندیدن و نقاشی کردن. خانواده های بسیار زیادی هم با بچه هایشان آمده اند و این سالن بزرگ برای کودکان فضای لذت بخشی است برای دویدن و بازی کردن. اگر بخواهید می توانید از قسمت اطلاعات نقشه ی گالری را دریافت کنید و باز اگر بخواهید بیشتر دقیق بشوید دستگاه کوچکی به شما می دهند شبیه موبایل با گوشی، در هر قسمت گالری که بروید و روی هر نقاشیی که روی صفحه ی دیجیتالی دستگاه نقش بسته که کلیک کنید برایتان توضیح می دهد که قضیه از چه قرار است. من از آنجایی که دلم می خواست سر فرصت و در آرامش برای خودم راه بروم و سوت زنان گالری را متر کنم از این تکنولوژی استفاده نکردم . دیواره های طبقه ی سوم و پنجم یک تکه با پوسترهای بزرگی که امضا یا نوشته ی کوچکی از هنرمندان مطرح رویش نقش بسته آراسته شده، دستگاه های بازی برای کودکان به رنگ قرمز و مبل های بزرگ و راحت برای بزرگسالان به رنگ مشکی بسیار متناسبند با طراحی مدرن داخل سالن، در طبقه ی پنجم یک سالن کوچک چند نفره و یکدست قرمز برای پخش فیلم زندگی هنرمندانی مثل مارسل دوشان، اندی وارهول، پولاک و غیره تعبیه شده است. به شخصه از دیدن کارهای مینی مالیست ها به وجد آمدم کارهایشان بسیار هوشمندانه است،آدم دست و پایش را گم می کند وقتی کارهای مینی مال ها را می بیند،اما همه ی اینها تجربه ایی است برای فهم و درک، درک اشیا و فضا، برای عدم تخیل، نبودن توهم. آنچیزی که سر شوقم آورد دیدن کارهای پولاک بود؛ عظیم، پر شور، خلاق. بوم های تک رنگ را دوست داشتم چرا که در کلیت خودش جذاب است، ساده و کوبنده، یک جا انگار میخ کوبت می کند، دلم می خواست ساعت ها بنشینم و به یک بوم مشکی یا بنفش که آنطور روی دیوار طنازی می کرد نگاه کنم. اما بوم های سفید: مانزونی می گوید چرا فکر می کنیم که یک بوم خالی حرفی برای گفتن ندارد؟ چه اندیشه ایی فراتر از وجود داشتن؟ بعد از چند ساعتی راه رفتن در میان آثار آدم هایی مثل دوشان،وارهول،پولاک،پیکاسو،و بقیه چه چیزی بهتر از خوردن یک اسپاگتی؟ و این اسپاگتی اولین غذای خوشمزه ایی بودکه من بعد از سه ماه در بریتانیا خوردم. نشستم مشرف به شهر و به ابرهایی نگاه کردم که تند و تند از روی سر ساختمان می گذشتند، انگار فیلمی را روی دور تند گذاشته ایی، یک ثانیه آفتابی می شد و یک ثانیه ابری، آسمان فیروزه ایی می شد و به چشم بر هم زدنی خاکستری. همه ی اینها را گفتم تا بگویم سر آخر مجبور شدم در همین گالری یک چتر با آرم گالری تیت مدرن بخرم تا بیشتر از این مزه ی خیس شدن زیر باران را نچشم. هشتم جولای - لندن یادداشتها (2)
16 تیر 1387
ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل.
13 تیر 1387
...
9 تیر 1387
بهترین جای دنیا هم که باشی که می گویند مثلا اینجاست، هوا خوب هم که باشد، فصل حراج هم که باشد، نه مسئولیتی داشته باشی و نه فکر و ذکری، باز هم که صفحات خبر را باز می کنی، تپش قلب امانت را می برد،حالا گیرم چهار ماهی باشد که شخصیت های رمانت توی خانه دارابی گیر کرده باشند و هنوز منتظر بهارند. ما که سال هاست منتظر بهاریم.
5 تیر 1387
خانم معلممون گفته یه متن براش بنویسیم سیصد تا لغت داشته باشه تازشم اگه تایپ کنیم بهتره.خانوم معلممون اصلا شوخی نداره تازشم یه جوری حرف می زنه که منی که سه ماهه اینجام محض رضای خدا یک کلمه اش هم نمی فهمم. خانوم معلممون گفت باید راجع به این موضوعی که بهتون دادم حسابی دقیق بشین، خب من اصلا و کلا بی دقتم توی زندگی. تازه گفته باید بحث کنید و نظر بدهید و راجع به نظرهای منفی و مثبتتون دلیل بیارین، ای بابا این خانوم معلم ماهم ول معطله ها، کی حوصله بحث داره. بعدشم گفته راجع به این موضوعی که بهتون دادم شبیه یک مسئله ریاضی فکر کنید یا فیزیک. به کسی نگید ها اما اوضاع ریاضیات من از همان بدو ورود به دبستان خیلی بیریخت بوده .
1 تیر 1387
مال هواست یا این سکوت ؟ |
|||||