.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


24 تیر 1387

اندک اندک جمع مستان می رسد...

پونه


23 تیر 1387


تئاتر« شبح اپرا»بیست و یک سال است که در سالن های تئاتر لندن اجرا می شود. و می توانم به جرات بگویم یکی از بهترین تئاترهایی بوده که من تا به حال دیده ام. هنرپیشه اولی که نقش « فانتوم» را بازی می کرد« رامین کریم لو» بود. جوانترین هنرپیشه ایی که تا به حال توانسته موفق به بازی در این نقش بشود. به نظر من با اینکه او از کلیدی ترین ترکیب بازیگری ( صورت) محروم بود ( نیمی از صورت زیر یک ماسک پنهان بود) اما تئاثیر گذارترین نقش را در طول تئاتر در قیاس با بقیه داشت. بخصوص در قسمت دوم که حدودا یک ربع تا بیست دقیقه تمام صورت و اعضای بدنش زیر یک چادر سیاه بزرگ پنهان بود اما صدا و حسی که به بیننده منتقل می شد یکی از زیباترین حس هایی بود که من در این سال ها تجربه کردم. چطور می شود که تو فقط شبح یک هنرپیشه را ببینی و اینطور مجذوبش بشوی؟ نمی دانم.
اطلاعات مربوط به « رامین کریملو» را در این سایت می توانید بخوانید:
http://shahrvand.com/?c=120&a=4024

پونه n یادداشتها (2)

22 تیر 1387

و چتر شد قسمت جدانشدنی زندگی من...

پونه

20 تیر 1387

آخ آخ که چه هوایی شده اینجا، عین شمال، باد و بارون، همه جا یکدست سبز. منهم که از صبح دارم ترانه های ایرانی گوش می دم.بالاخره این نامجو راضی شد که اینقدر عربده نکشه و مثل بچه ی آدم آهنگ بخونه، من این آلبومش را دوست دارم.
نشستم کنار پنجره و قلم دستم گرفتم و برای خودم می کشم و می نویسم و می خونم. گوگوش هم گوش می دم، همصدای خوبش را می خونه، منهم باهاش می خونم، از صبح انگار یه طوریم، فقط دوست دارم بخونم و بخونم و بخونم.
رضیه هم رفته توی انباری تا اون صندلیه را که گفته در بیاره، من اما هنوز نتونستم یکی راپیدا کنم که حتی بهش فکر کنم...

پونه n یادداشتها (2)

18 تیر 1387

دوشنبه راهی لندن شدم، از کمبریج تا لندن با قطار یک ساعت راه است، به خیالم که دوشنبه اول هفته است و ملت سرشان به کارشان گرم است و شهر شاید خلوت تر باشد که زهی خیال باطل.نمی دانم این فکر احمقانه از کجا به سرم زده بود، از کمبریج تا خود لندن که جایتان خالی نباشد یک لنگه پا ایستاده بودم و گهگداری تکیه می دادم به دیواره ی قطار و یک مقداری هم نشستم روی میله های آهنیی که مخصوص گذاشتن چمدان بود ( اصلا جای راحتی نیست برای نشستن)، بعد از اینکه باز بدون چتر زیر باران موهایم وز کرد و شبیه یال شیر فیلم نارنیا شد و بعد از بدو بدو در راهروهای متروی لندن عاقبت به گالری تیت مدرن رسیدم. یک ساختمان عظیم آجری که زیاد هم زیبا نیست رونمایش، بهتر است بگویم اصلا زیبانیست، اما گول این ساختمان آجری که مثل اینکه قبل تر ها یک کارخانه بوده را نخورید، وارد گالری عظیم تیت که شدید با دنیای دیگری روبه رو می شوید که زمین تا آسمان با بیرون فرق دارد.
تیت مدرن یک ساختمان هفت طبقه است. طبقه ی هفتم یک رستوران بسیار زیبا مشرف از دو طرف به شهر لندن و طبقه ی ششم مخصوص اعضا است. قسمت اعظم تابلوهای نفیسی که تیت به آن می بالد در طبقه ی سوم و پنجم هستند. طبقه ی چهارم و دوم معمولا نمایشگاه های فصلی دائر می شود. ورودی بزرگ تیت برای این جلب توجه می کند چرا که بسیار کم پیش می آید در انگلیس فضایی به این بزرگی تقریبا بلا استفاده باشد، سالنی بزرگ و خاکستری که شاید در نظر اول توی ذوق بزند، اما آنچیزی که جالب است دیدن گروه های کوچک و بزرگ دانشجویان هنر است که جابه جا روی زمین نشسته اند یا دراز کشیده اند به حرف زدن و خندیدن و نقاشی کردن. خانواده های بسیار زیادی هم با بچه هایشان آمده اند و این سالن بزرگ برای کودکان فضای لذت بخشی است برای دویدن و بازی کردن. اگر بخواهید می توانید از قسمت اطلاعات نقشه ی گالری را دریافت کنید و باز اگر بخواهید بیشتر دقیق بشوید دستگاه کوچکی به شما می دهند شبیه موبایل با گوشی، در هر قسمت گالری که بروید و روی هر نقاشیی که روی صفحه ی دیجیتالی دستگاه نقش بسته که کلیک کنید برایتان توضیح می دهد که قضیه از چه قرار است. من از آنجایی که دلم می خواست سر فرصت و در آرامش برای خودم راه بروم و سوت زنان گالری را متر کنم از این تکنولوژی استفاده نکردم .
دیواره های طبقه ی سوم و پنجم یک تکه با پوسترهای بزرگی که امضا یا نوشته ی کوچکی از هنرمندان مطرح رویش نقش بسته آراسته شده، دستگاه های بازی برای کودکان به رنگ قرمز و مبل های بزرگ و راحت برای بزرگسالان به رنگ مشکی بسیار متناسبند با طراحی مدرن داخل سالن، در طبقه ی پنجم یک سالن کوچک چند نفره و یکدست قرمز برای پخش فیلم زندگی هنرمندانی مثل مارسل دوشان، اندی وارهول، پولاک و غیره تعبیه شده است.
به شخصه از دیدن کارهای مینی مالیست ها به وجد آمدم کارهایشان بسیار هوشمندانه است،آدم دست و پایش را گم می کند وقتی کارهای مینی مال ها را می بیند،اما همه ی اینها تجربه ایی است برای فهم و درک، درک اشیا و فضا، برای عدم تخیل، نبودن توهم.
آنچیزی که سر شوقم آورد دیدن کارهای پولاک بود؛ عظیم، پر شور، خلاق.
بوم های تک رنگ را دوست داشتم چرا که در کلیت خودش جذاب است، ساده و کوبنده، یک جا انگار میخ کوبت می کند، دلم می خواست ساعت ها بنشینم و به یک بوم مشکی یا بنفش که آنطور روی دیوار طنازی می کرد نگاه کنم.
اما بوم های سفید: مانزونی می گوید چرا فکر می کنیم که یک بوم خالی حرفی برای گفتن ندارد؟ چه اندیشه ایی فراتر از وجود داشتن؟
بعد از چند ساعتی راه رفتن در میان آثار آدم هایی مثل دوشان،وارهول،پولاک،پیکاسو،و بقیه چه چیزی بهتر از خوردن یک اسپاگتی؟ و این اسپاگتی اولین غذای خوشمزه ایی بودکه من بعد از سه ماه در بریتانیا خوردم. نشستم مشرف به شهر و به ابرهایی نگاه کردم که تند و تند از روی سر ساختمان می گذشتند، انگار فیلمی را روی دور تند گذاشته ایی، یک ثانیه آفتابی می شد و یک ثانیه ابری، آسمان فیروزه ایی می شد و به چشم بر هم زدنی خاکستری.
همه ی اینها را گفتم تا بگویم سر آخر مجبور شدم در همین گالری یک چتر با آرم گالری تیت مدرن بخرم تا بیشتر از این مزه ی خیس شدن زیر باران را نچشم.

هشتم جولای - لندن


پونه n یادداشتها (2)

16 تیر 1387

ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل.
بیرمنگهام بزرگترین شهر بعد از لندن است. شهر بزرگی با یک کانال آب بسیار زیبا به اسم Britaniaکه درست از وسط شهر می گذرد و پر است از قایق های کوچک خوش رنگی که شما را دعوت می کنند به نوشیدن یه قهوه یا خوردن صبحانه انگلیسی. راستش را بخواهید بعد از سه ماه من برای اولین بار دیروز صبحانه معروف انگلیسی را امتحان کردم. گلاب به روتون! به ذائقه من که خوش نیامد. اصولا انگلیسی ها آشپزی اشان خوب نیست، اینرا خودشان می گویند، مزه و نمک و چاشنی را خوب استفاده نمی کنند، بیرمنگهام که دیگر انگار نوبر همه اشان است از بی مزگی غذا، خلاصه دردسرتان ندهم.
دلیل اصلی من برای آمدن به اینجا دیدن « باله-Petrushka,Le Baiser de la fee,Card Game» اثر« استراوینسکی» بود. فکر کرده بودم دو روز هم بیشتر بمانم و شهر را ببینم. فکر بی خودی بود البته، تنهایی هیچ نمی چسبد، تو بگو جزایر قناری هم اگر بروی، وقتی تنهایی نتیجه اش باد هواست. خلاصه بعد از گشت و گذار در شهر و رفتن به موزه و گالری، دیدن باله آنهم برای اولین بار ، بسیار بسیار جذاب بود،آنچیزی که برای من جالب بود جمعیت زیادی از سالمندان بود که به تئاتر آمده بودند. سالن « Hippodrome» یک ساختمان تمام شیشه ایی کاملا مدرن بود با سه طبقه مجزا که در هر طبقه یک سالن تئاتر وجود داشت و برای هر طبقه هم یک کافه و یک رستوران مجزا.
من نمی توانم نظری راجع به باله ایی که دیدم بدهم، نه تا به حال قبلا باله دیده بودم نه تاریخچه ایی راجع به آن می دانم و نه هیچ چیز دیگر. تنها حسی که داشتم حس دریافت موسیقی و رقص زیبایی بود که چشمهایم را نوازش می داد.حسی که مدت ها از ان محروم مانده بودم.
باله که تمام شد خوش خوشک راه افتادم توی خیابان ها به قدم زدن، ساعت پنج و نیم بود و مغازه ها یک به یک می بستند، اینجا اینطور است دیگر، مغازه هایش زود می بنندند، این یکی که اصلا با گروه خونی ما جور در نمی آید، فکر کنید، ساعت شش یک روز تابستانی همه جا تعطیل است،انگار توی شهر ارواح راه می روی، خلاصه بعد از خوردن یک شام در ساعت شش و نیم، آن هم یک شام تقریبا بی مزه، و یک گیلاس شراب سفید( الحق که این یکی خوب از آب در آمد) راهی هتل شدم.
حالا هم که باز دوباره باران می بارد چه جور از همان هایی که می شود برایش شعر خواند:
بارون میاد شر شر
پشت خونه ی هاجر
.....
یا یک همچین چیزهایی....

پونه n یادداشتها (4)

13 تیر 1387

...
تن من پاره ایی از آن تن توست،
وقشنگترین شب های پرستاره
شب توست...

پونه n یادداشتها (8)

9 تیر 1387

بهترین جای دنیا هم که باشی که می گویند مثلا اینجاست، هوا خوب هم که باشد، فصل حراج هم که باشد، نه مسئولیتی داشته باشی و نه فکر و ذکری، باز هم که صفحات خبر را باز می کنی، تپش قلب امانت را می برد،حالا گیرم چهار ماهی باشد که شخصیت های رمانت توی خانه دارابی گیر کرده باشند و هنوز منتظر بهارند. ما که سال هاست منتظر بهاریم.
هر دم از این باغ بری می رسد رضیه جان...

پونه n یادداشتها (3)

5 تیر 1387

خانم معلممون گفته یه متن براش بنویسیم سیصد تا لغت داشته باشه تازشم اگه تایپ کنیم بهتره.خانوم معلممون اصلا شوخی نداره تازشم یه جوری حرف می زنه که منی که سه ماهه اینجام محض رضای خدا یک کلمه اش هم نمی فهمم. خانوم معلممون گفت باید راجع به این موضوعی که بهتون دادم حسابی دقیق بشین، خب من اصلا و کلا بی دقتم توی زندگی. تازه گفته باید بحث کنید و نظر بدهید و راجع به نظرهای منفی و مثبتتون دلیل بیارین، ای بابا این خانوم معلم ماهم ول معطله ها، کی حوصله بحث داره. بعدشم گفته راجع به این موضوعی که بهتون دادم شبیه یک مسئله ریاضی فکر کنید یا فیزیک. به کسی نگید ها اما اوضاع ریاضیات من از همان بدو ورود به دبستان خیلی بیریخت بوده .
خلاصه خانوم معلممون موهاش فرفری و ابروهای نازک مشکی داره. انگلیسی هم نیست. خنده منده هم توی کارش نیست.
ای خانوم معلم کسی نیست به من بگه سر سی سالگی اخه مدرسه رفتنت چی بود!!

پونه n یادداشتها (5)

1 تیر 1387

مال هواست یا این سکوت ؟
یکریز می بارد از صبح این آسمان خاکستری. شنبه ی غمگینی است امروز. روی تخت دراز می کشم و پتو را دور خودم می پیچم.محکم.
تیک تیک تیک

پونه n یادداشتها (4)