|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
23 تیر 1387
22 تیر 1387
و چتر شد قسمت جدانشدنی زندگی من...
20 تیر 1387
آخ آخ که چه هوایی شده اینجا، عین شمال، باد و بارون، همه جا یکدست سبز. منهم که از صبح دارم ترانه های ایرانی گوش می دم.بالاخره این نامجو راضی شد که اینقدر عربده نکشه و مثل بچه ی آدم آهنگ بخونه، من این آلبومش را دوست دارم.
18 تیر 1387
دوشنبه راهی لندن شدم، از کمبریج تا لندن با قطار یک ساعت راه است، به خیالم که دوشنبه اول هفته است و ملت سرشان به کارشان گرم است و شهر شاید خلوت تر باشد که زهی خیال باطل.نمی دانم این فکر احمقانه از کجا به سرم زده بود، از کمبریج تا خود لندن که جایتان خالی نباشد یک لنگه پا ایستاده بودم و گهگداری تکیه می دادم به دیواره ی قطار و یک مقداری هم نشستم روی میله های آهنیی که مخصوص گذاشتن چمدان بود ( اصلا جای راحتی نیست برای نشستن)، بعد از اینکه باز بدون چتر زیر باران موهایم وز کرد و شبیه یال شیر فیلم نارنیا شد و بعد از بدو بدو در راهروهای متروی لندن عاقبت به گالری تیت مدرن رسیدم. یک ساختمان عظیم آجری که زیاد هم زیبا نیست رونمایش، بهتر است بگویم اصلا زیبانیست، اما گول این ساختمان آجری که مثل اینکه قبل تر ها یک کارخانه بوده را نخورید، وارد گالری عظیم تیت که شدید با دنیای دیگری روبه رو می شوید که زمین تا آسمان با بیرون فرق دارد. هشتم جولای - لندن
16 تیر 1387
ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل.
13 تیر 1387
...
9 تیر 1387
بهترین جای دنیا هم که باشی که می گویند مثلا اینجاست، هوا خوب هم که باشد، فصل حراج هم که باشد، نه مسئولیتی داشته باشی و نه فکر و ذکری، باز هم که صفحات خبر را باز می کنی، تپش قلب امانت را می برد،حالا گیرم چهار ماهی باشد که شخصیت های رمانت توی خانه دارابی گیر کرده باشند و هنوز منتظر بهارند. ما که سال هاست منتظر بهاریم.
5 تیر 1387
خانم معلممون گفته یه متن براش بنویسیم سیصد تا لغت داشته باشه تازشم اگه تایپ کنیم بهتره.خانوم معلممون اصلا شوخی نداره تازشم یه جوری حرف می زنه که منی که سه ماهه اینجام محض رضای خدا یک کلمه اش هم نمی فهمم. خانوم معلممون گفت باید راجع به این موضوعی که بهتون دادم حسابی دقیق بشین، خب من اصلا و کلا بی دقتم توی زندگی. تازه گفته باید بحث کنید و نظر بدهید و راجع به نظرهای منفی و مثبتتون دلیل بیارین، ای بابا این خانوم معلم ماهم ول معطله ها، کی حوصله بحث داره. بعدشم گفته راجع به این موضوعی که بهتون دادم شبیه یک مسئله ریاضی فکر کنید یا فیزیک. به کسی نگید ها اما اوضاع ریاضیات من از همان بدو ورود به دبستان خیلی بیریخت بوده .
1 تیر 1387
مال هواست یا این سکوت ؟ |
|||||