دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

28 مرداد 1387

به سلامتی عمو جغد شاخ دار
نه بخاطر جغد بودنش
بخاطر اینکه
با اینکه خیلی گشنه اش بود اما
بَنِل را نخورد...
نوش

یادداشتها (2)



27 مرداد 1387
کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند.
صدای سرخوردن چرخ های چمدان ها را روی آسفالت کوچه ی پشت اتاقم می شنوم که از در اصلی خوابگاه دور می شوند یا به آن نزدیک. این صدا، صدای سرخوردن چرخ های چمدان، نوای همیشگی شنبه ها و یکشنبه های خوابگاه است. دانشجوهایی که می آیند و می روند، دوهفته ، سه هفته، دوماه، پنج ماه... گاهی می شناسیشان، گاهی نه! گاهی دمخورت می شوند، گاهی نه.
زیر پتو خزیده ام و بالشتم را سفت بغل کرده ام. بهارک تا همین هفته ی پیش، پای همین تخت خوابیده بود، توی این اتاقک تنگ و تاریک. چطور یک نفر می تواند با رفتنش روح و هوش و حواس را از تن و جان آدم ببرد؟ نمی دانم. هنوز گیجم.
به بهارک گفته بودم آن وقت ها که می آمدی ایران، بعد از رفتنت، دعا دعا می کردم که چیزی جا گذاشته باشی توی اتاقم. همه خانه را می گشتم تا چیزی پیدا کنم که مال تو باشد اما تو هیچ وقت هیچ چیزی جا نمی گذاشتی و من همیشه تحسینت می کردم که چقدر حواست جمع است. اما حالا که خودت یک چیزهایی را به عمد جا گذاشته ایی ، دست و دلم می لرزد تا بهشان دست بزنم. این شیشه ی عطر و آن کرم. بوها. بوها همیشه من را پرت می کنند ته ته خاطراتم. هنوز جرات ندارم. هنوز می ترسم. شیشه ی عطرت را ته چمدانم چپانده ام که مبادا ببویمش.
باد خنکی از لای پنجره می وزد داخل اتاق، باران می آید، لیدا می گوید دیگر پاییز شد، فکر می کنم تهران هنوز گرماگرم تابستان است. دیروز به لیدا گفتم دلم تنگ شده است برای شنیدن صدای اذان. یک چیزهایی هست ته وجودمان که نمی شود بریدشان گذاشتشان کنار، چیزهایی مثل عطر باران های تهران، مثل بوی یاس ، مثل صدای اذان، مثل گوش دادن به صدای نفس کشیدن های بابا موقع خواب یا پچ پچ نمازخواندن مامان...
می نشینم روی تخت، ساعت ده صبح است.تا همین چند شب پیش، توی این پنج ماهی که اینجا بودم، نشده بود که شب ها کابوس ببینم، خوب خوابیده بودم همه ی شب ها را از فرط خستگی بود یا شادمانی بی اندازه، پلک هایم بسته می شد قبل از اینکه سرم به بالشت برسد، اما این چند شب، باز دوباره، راه نفسم تنگ می شود، کابوس می بینم...


یادداشتها (4)


26 مرداد 1387

آروم و آهسته
بی صدا
می خوره روح آدمو
تنهایی
تنهایی
تنهایی



23 مرداد 1387

گفتم که می ترسم. گفته بودم از قبل. فهمیده بودم « آسمان همه جا یک رنگ است » یعنی اینکه تو نمی توانی از هراس هایت، از تنهایی هایت، از تنفرهایت، جدا بشوی، گیرم هرجای دنیا که باشی. این آسمان فکر است که همه جا یکرنگ است. گفته بودم که می ترسم و این ترس، و این تنهایی، و این آشوب، هرجای دنیا که باشم لحظه ایی رهایم نمی کند.
خودم را می بینم حالا، پشت پنجره خانه ی پدری ایستاده ام و به برگ ریزان پاییز نگاه می کنم و حتما فکر خواهم کرد که شش ماه از زندگیم را خواب دیده ام. حتما همینطور فکر خواهم کرد. دلتنگی هم از آن احساسات عجیبی است که لابد از مخچه یا جایی شبیه به آن تولید می شود. شاید هم از قلب،نمی دانم.
این ماه ماه آخری است که من اینجا هستم، احساساتم نوسان پیدا کرده، اصلا نمی دانم به چه و به که فکر می کنم، با اینکه برنامه های راکه باید در ایران انجام بدهم از قبل می دانم اما، دستخوش آشوبم، آشوب آشوب آشوب...
نمی دانم دلم چه می خواهد. نمی دانم.

یادداشتها (1)



21 مرداد 1387

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ...

یادداشتها (3)



16 مرداد 1387

اولین تولد دهه سی که در بستر بیماری گذشت. سی و یک در کنار نیلوفر.حالا سی و دو در کمبریج بعداز ده سال در کنار بهارک.
من هم مثل همین فرنگی ها مهمانی می گیرم امشب. همه را دعوت می کنم به یک بار که البته هرکی پول خودش را بدهد و هر وقت می خواهد بیاید و هر وقت می خواهد برود.
دلم برای دهه ی بیست هرروز بیشتر تنگ می شود. چاره که ندارم.آنقدرها خوش نیستم که ده سال پیش، هیچ کس خوش نیست آنقدرها که بوده است ده سال پیش.
این سال کبیسه هم من را به گه گیجه انداخت امسال. اصل تولد پانزدهم مرداد بود که یعنی دیروز. تاریخ میلادیش ششم آگوست هست که یعنی امروز.من برای خالی نبودن عریضه تا جمعه یک ضرب تولد می گیرم...
دل تنگم و بی حوصله.


یادداشتها (4)