|
دوستان
قصه های عامه پسند
خوابگرد ماسک کتابلاگ منیرو روانی پور خورشید خانم کابوس های فرا مدرن هفتان تنهایی پر هیاهو آوات و هیوا داریوش کبیر داروگ نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه تب 40 درجه زیتون خلوت لیلا آورا میرزا پیکوفسکی رد پای خیس باران غلاف تمام فلزی لانگ شات گمشده در بزرگراه یوسف علیخانی آلیس در شگفتزار Citizen of the world هزار و یک روز انگار نه انگار شب نویس افرا و پاییز میرزاقلمدون خیلی دور خیلی نزدیک سیامشق های یک مالی ژولین سیفعلی مراد اطلسی های خیس عرض حال عباس معروفی امید معماریان سیناپس هایتان چطورن؟ آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
28 مرداد 1387
به سلامتی عمو جغد شاخ دار
27 مرداد 1387
کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند.
صدای سرخوردن چرخ های چمدان ها را روی آسفالت کوچه ی پشت اتاقم می شنوم که از در اصلی خوابگاه دور می شوند یا به آن نزدیک. این صدا، صدای سرخوردن چرخ های چمدان، نوای همیشگی شنبه ها و یکشنبه های خوابگاه است. دانشجوهایی که می آیند و می روند، دوهفته ، سه هفته، دوماه، پنج ماه... گاهی می شناسیشان، گاهی نه! گاهی دمخورت می شوند، گاهی نه. زیر پتو خزیده ام و بالشتم را سفت بغل کرده ام. بهارک تا همین هفته ی پیش، پای همین تخت خوابیده بود، توی این اتاقک تنگ و تاریک. چطور یک نفر می تواند با رفتنش روح و هوش و حواس را از تن و جان آدم ببرد؟ نمی دانم. هنوز گیجم. به بهارک گفته بودم آن وقت ها که می آمدی ایران، بعد از رفتنت، دعا دعا می کردم که چیزی جا گذاشته باشی توی اتاقم. همه خانه را می گشتم تا چیزی پیدا کنم که مال تو باشد اما تو هیچ وقت هیچ چیزی جا نمی گذاشتی و من همیشه تحسینت می کردم که چقدر حواست جمع است. اما حالا که خودت یک چیزهایی را به عمد جا گذاشته ایی ، دست و دلم می لرزد تا بهشان دست بزنم. این شیشه ی عطر و آن کرم. بوها. بوها همیشه من را پرت می کنند ته ته خاطراتم. هنوز جرات ندارم. هنوز می ترسم. شیشه ی عطرت را ته چمدانم چپانده ام که مبادا ببویمش. باد خنکی از لای پنجره می وزد داخل اتاق، باران می آید، لیدا می گوید دیگر پاییز شد، فکر می کنم تهران هنوز گرماگرم تابستان است. دیروز به لیدا گفتم دلم تنگ شده است برای شنیدن صدای اذان. یک چیزهایی هست ته وجودمان که نمی شود بریدشان گذاشتشان کنار، چیزهایی مثل عطر باران های تهران، مثل بوی یاس ، مثل صدای اذان، مثل گوش دادن به صدای نفس کشیدن های بابا موقع خواب یا پچ پچ نمازخواندن مامان... می نشینم روی تخت، ساعت ده صبح است.تا همین چند شب پیش، توی این پنج ماهی که اینجا بودم، نشده بود که شب ها کابوس ببینم، خوب خوابیده بودم همه ی شب ها را از فرط خستگی بود یا شادمانی بی اندازه، پلک هایم بسته می شد قبل از اینکه سرم به بالشت برسد، اما این چند شب، باز دوباره، راه نفسم تنگ می شود، کابوس می بینم... یادداشتها (4)
26 مرداد 1387
آروم و آهسته
23 مرداد 1387
گفتم که می ترسم. گفته بودم از قبل. فهمیده بودم « آسمان همه جا یک رنگ است » یعنی اینکه تو نمی توانی از هراس هایت، از تنهایی هایت، از تنفرهایت، جدا بشوی، گیرم هرجای دنیا که باشی. این آسمان فکر است که همه جا یکرنگ است. گفته بودم که می ترسم و این ترس، و این تنهایی، و این آشوب، هرجای دنیا که باشم لحظه ایی رهایم نمی کند.
21 مرداد 1387
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
16 مرداد 1387
اولین تولد دهه سی که در بستر بیماری گذشت. سی و یک در کنار نیلوفر.حالا سی و دو در کمبریج بعداز ده سال در کنار بهارک. |
|||||