|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
28 مرداد 1387
به سلامتی عمو جغد شاخ دار
27 مرداد 1387
کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند.
26 مرداد 1387
آروم و آهسته
23 مرداد 1387
گفتم که می ترسم. گفته بودم از قبل. فهمیده بودم « آسمان همه جا یک رنگ است » یعنی اینکه تو نمی توانی از هراس هایت، از تنهایی هایت، از تنفرهایت، جدا بشوی، گیرم هرجای دنیا که باشی. این آسمان فکر است که همه جا یکرنگ است. گفته بودم که می ترسم و این ترس، و این تنهایی، و این آشوب، هرجای دنیا که باشم لحظه ایی رهایم نمی کند.
21 مرداد 1387
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
16 مرداد 1387
اولین تولد دهه سی که در بستر بیماری گذشت. سی و یک در کنار نیلوفر.حالا سی و دو در کمبریج بعداز ده سال در کنار بهارک. |
|||||