|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
31 شهریور 1387
من منتظرم
28 شهریور 1387
تشک هایمان را پهن کردیم وسط اتاق، پنجره ها باز بودند و کوران باد پرده ها را تکان تکان می داد، هوای خشک و خنک، هوای تهران.
23 شهریور 1387
22 شهریور 1387
و اینکه « خورشید» هم چیز مهمی نیست گاهی!نتابیده است هفت روزی و ما هنوز سرخوشیم.
21 شهریور 1387
و اما « چتر » .
17 شهریور 1387
کمبریج ممنونم که به من یاددادی بدون « آیینه قدی» و « تلویزیون» هم می شود زندگی کرد.
16 شهریور 1387
بگو بخوابن همه اهل دنیا
10 شهریور 1387
رضیه من را به این بازی دعوت کرده،اینکه به چه چیزهایی در زندگی دلخوشم و چه وقت:
9 شهریور 1387
حالا کم کم شخصیت ها دارند جان می گیرند. سرشان را بالا می آورند و باز خاموش می شوند. می خوابند و بیدار می شوند. مثل سایه می آیند و می روند،خموش و خجلند، کم حرف و کندند. تنبلند هنوز، اما می بینمشان، سرک می کشند، صورت ندارند، یکی دونفرشان را می شناسم، تا می روم نزدیکشان ناپدید می شوند اما حسشان می کنم. **
8 شهریور 1387
چطور می شود گاهی هیچ چیزی به ذهن آدم نمی رسد تا بنویسد؟ زندگی های یک هفته ایی. دوستی های چند روزه،آدم هایی که از صمیم قلب دوستشان داری اما می دانی که دیگر هیچ وقت نمی بینیشان. حس هولناکی است، باید از همه چیز بگذری، باید لحظه را زندگی کنی،باید همان موقع که هستند خوب ببینیشان، خوب حسشان کنی، خوب درکشان کنی. دیگر وقت این را نداری که قضاوت کنی، وقت نداری مصلحت اندیشی کنی، وقت نداری برای خودت آدم ها را خط کشی کنی و بعضی ها را کنار بگذاری و بعضی ها را نه. اینجا سرعت دیدن آدم ها و دوست شدن ها و تجربه کردن ها انگار به همان اندازه سرعت نور است. برای منی که فقط چند ماهی بیشتر اینجا نبودم البته.حالا توی خیابان ها راه می روم، حالا از هر کوچه و پس کوچه و پارک و مغازه خاطره دارم، حالا راه های فرعی و مغازه های دست و دوم فروشی و کتابخانه هایش را بلدم،حالا که راه می روم می دانم که شاید دیگر هیچ وقت این خیابان ها را نبینم، هیچ وقت این مردمان را، این آسمان را، این دوستان را.
3 شهریور 1387
ساعت نه ا زخواب بیدار می شوم. صدای باران را دوست دارم. پشت پنجره کمی می ایستم. لپ تاپ و کتابم را بر می دارم و می روم توی آشپزخانه، آشپزخانه هم بزرگتر است و هم پرنور تر، سرعت اینترنت هم اینجا بالاتراست نمی دانم چرا! چایی به سبک ایرانی، کتری و قوری و هل و دارچین. نان و پنیر را روی میز می گذارم، رادیو فردا را می گیرم و سایت های خبری را یکی یکی باز می کنم. هنوز ریتم رقص سالسا از دو شب پیش توی تنم هست، همانطور که دارم خودم را تکان می دهم و با آهنگ خیالی و هم رقص خیالی می رقصم برای خودم چایی می ریزم.
2 شهریور 1387
مهم این است |
|||||