.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


31 شهریور 1387

من منتظرم
و همانند دخترکی سر به هوا
رویاهایم را به قلاب آسمان آویزان می کنم
سُر می خورم از سقف آسمان به قلب زمین
پاهایم از لمس خاک بی تاب می شود.
نفس زمین گرم است هنوز
من منتظرم
و همانند دخترکی شوریده
شب ها تا صبح
رویامی بافم.
رویاهایم گرمند هنوز، پررنگند هنوز، شیرینند هنوز.
من منتظرم
و بی پروا می خواهم عاشق بشوم.
عاشق شدن گرم است هنوز؟
پررنگ است هنوز؟
شیرین است هنوز؟
من منتظرم.


پونه n یادداشتها (2)


28 شهریور 1387

تشک هایمان را پهن کردیم وسط اتاق، پنجره ها باز بودند و کوران باد پرده ها را تکان تکان می داد، هوای خشک و خنک، هوای تهران.
گفتم: بیا با هم حرف بزنیم.
دستگاه بازی اش را خاموش کرد. توی این شش ماه قدش بلند شده بود وصدایش خروسی.هنوز اما دوست داشت از سر و کله ی من بالا و پایین برود، از روزی که رسیدم یه لحظه از کنارم دور نشده بود.
گفت:
راجع به چی؟
چرخیدم رو به سقف، گفتم:
ستاره ها
بعد گفتم:
سقف اتاق خوابگاه ستاره های شبرنگ داشت.
گفت:
عمه چند تا ستاره می شناسی؟
گفتم:
سی و شش تا.
خندید گفت:
هر شب ستاره های سقف اتاقتو می شمردی؟
خندیدم و سر تکان دادم. دستگاه بازی اش را روشن کرد و شروع کرد به بازی کردن.

پونه n یادداشتها (6)

23 شهریور 1387


جای امن موندن من...

پونه n یادداشتها (3)

22 شهریور 1387

و اینکه « خورشید» هم چیز مهمی نیست گاهی!نتابیده است هفت روزی و ما هنوز سرخوشیم.

پونه n یادداشتها (3)

21 شهریور 1387

و اما « چتر » .

پونه

17 شهریور 1387

کمبریج ممنونم که به من یاددادی بدون « آیینه قدی» و « تلویزیون» هم می شود زندگی کرد.

پونه n یادداشتها (7)

16 شهریور 1387

بگو بخوابن همه اهل دنیا
هنوز یه نیمه مونده از شب ما...

پونه n یادداشتها (1)

10 شهریور 1387

رضیه من را به این بازی دعوت کرده،اینکه به چه چیزهایی در زندگی دلخوشم و چه وقت:


- شنیدن صدای حرف زدن ها و خندیدن های پدر و مادرم وقت هایی که سرشار از عشقم یا در هراس از دست دادنشان.
- سر به سر گذاشتن و بازی با آریو برای جبران کمبود نبود برادرهایم به وقت کودکی.
- رقصیدن برای هیجانی که نداریم.
- گپ و گفت با دوستان صمیمی برای تجدید قوای حس خوب زنانگی.
- داستان نوشتن و نوشتن و نوشتن برای رهایی از حس تنهایی و برای گفتن چیزهایی که نمی شود به زبان آورد و فقط باید نوشت و البته برای خیلی چیزهای دیگر...
- رانندگی با سرعت بالا همراه با یک موزیک کاملا مبتذل، همینطوری برای خنده.
- کافه نشینی با ندا و رضیه برای ارضا حس روشنفکری و اینا.
- محکم در آغوش کشیدن پدرم برای اینکه تکیه گاه است و استوار است و مغرور است و تمام زندگی من است.
- لیچار گفتن ها با نگین برای اینکه خیلی هم زندگی را جدی نگرفته باشیم که نیست البته.
- ظهرهای جمعه که دور هم در خانه ی پدری جمع می شویم، با هومن و شرمین و پیمان و سارا و بچه هایشان، حس خوب داشتن یک خانواده ی گرم و صمیمی.
- صحبت با آریو به زبان من در آوردی خودمان، عزیزترین لحظات زندگی من.
- نگاه مادرم.
- کلاس های داستان نویسی برای به چالش کشیده شدن فکرهایم و نوشته هایم و دوباره از نو شدن.
- وبلاگ نوشتن که دیگر جزیی از زندگی امان شده.
- کتاب خواندن : ساعت خوش.


منهم به رسم قدیمی بازی های وبلاگی این دوستان را دعوت می کنم:
1- ماسک
2- افرا و پاییز
3-آورا
4- زیتون
5- خلوت لیلا

پونه n یادداشتها (7)

9 شهریور 1387

حالا کم کم شخصیت ها دارند جان می گیرند. سرشان را بالا می آورند و باز خاموش می شوند. می خوابند و بیدار می شوند. مثل سایه می آیند و می روند،خموش و خجلند، کم حرف و کندند. تنبلند هنوز، اما می بینمشان، سرک می کشند، صورت ندارند، یکی دونفرشان را می شناسم، تا می روم نزدیکشان ناپدید می شوند اما حسشان می کنم.
کم کم صحنه ها و زمان ها و حس ها دارند بیدار می شوند،گاهی شب است گاهی روز، تهران و کمبریج درهم است هنوز، تهران قد می کشد گاهی، کوچه پس کوچه ها، بوها، صداها،ماشین ها ، می آیند و می روند.
همانطور که من راه می روم توی این خیابان ها، یکی یکی مثل چراغ های کم سویی در ذهنم روشن می شوند ، کور سویی می زنند و خاموش می شوند.
دوست دارم ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها فقط بنویسم. حالا شخصیت ها خوشحالند چون باز برمی گردم پشت همان میز تحریر چوبی خودم، عطر چای خانگی و پنجره ی اتاقی که رو به فلامک باز می شود و آن درخت های قدیمی که قسمتی از من است انگار. و این پنجره ها که همیشه هستند توی داستان هایم، همین پنجره های خانه ی پدری، همین نوشته هایی که نوشته می شوند پشت همین شیشه ها.
حالا اهل خانه ی داستانی ام خوشحالند،صدای خنده هایشان را می شنوم،صدای راه رفتنشان. چه بی تابانه منتظرند،مشغول تدارکند، می خواهند به پایان برسند، بفهمند چه می شود سرآخر.
حالا اینجا برایم از همیشه غریبه تر است. خوب است اما غریبه است،صدای پای « دارابی*» را می شنوم که سنگین و آهسته دارد پله ها را یکی یکی پایین می آید، دلم دارد می لرزد، یعنی اولین حرفی که خواهد زد چیست؟

**
« دارابی» شخصیت اصلی رمانی که مشغول نوشتنش هستم.

پونه n یادداشتها (3)

8 شهریور 1387

چطور می شود گاهی هیچ چیزی به ذهن آدم نمی رسد تا بنویسد؟

زندگی های یک هفته ایی. دوستی های چند روزه،آدم هایی که از صمیم قلب دوستشان داری اما می دانی که دیگر هیچ وقت نمی بینیشان. حس هولناکی است، باید از همه چیز بگذری، باید لحظه را زندگی کنی،باید همان موقع که هستند خوب ببینیشان، خوب حسشان کنی، خوب درکشان کنی. دیگر وقت این را نداری که قضاوت کنی، وقت نداری مصلحت اندیشی کنی، وقت نداری برای خودت آدم ها را خط کشی کنی و بعضی ها را کنار بگذاری و بعضی ها را نه. اینجا سرعت دیدن آدم ها و دوست شدن ها و تجربه کردن ها انگار به همان اندازه سرعت نور است. برای منی که فقط چند ماهی بیشتر اینجا نبودم البته.حالا توی خیابان ها راه می روم، حالا از هر کوچه و پس کوچه و پارک و مغازه خاطره دارم، حالا راه های فرعی و مغازه های دست و دوم فروشی و کتابخانه هایش را بلدم،حالا که راه می روم می دانم که شاید دیگر هیچ وقت این خیابان ها را نبینم، هیچ وقت این مردمان را، این آسمان را، این دوستان را.
گیج می خورم. این حس را دوست دارم،حس بودن در لحظه، زندگی در «آن». حس خوبی است،ضریب دقت آدم را بالا می برد، ضریب به خاطر سپردن خوبی ها را.

پونه n یادداشتها (6)

3 شهریور 1387

ساعت نه ا زخواب بیدار می شوم. صدای باران را دوست دارم. پشت پنجره کمی می ایستم. لپ تاپ و کتابم را بر می دارم و می روم توی آشپزخانه، آشپزخانه هم بزرگتر است و هم پرنور تر، سرعت اینترنت هم اینجا بالاتراست نمی دانم چرا! چایی به سبک ایرانی، کتری و قوری و هل و دارچین. نان و پنیر را روی میز می گذارم، رادیو فردا را می گیرم و سایت های خبری را یکی یکی باز می کنم. هنوز ریتم رقص سالسا از دو شب پیش توی تنم هست، همانطور که دارم خودم را تکان می دهم و با آهنگ خیالی و هم رقص خیالی می رقصم برای خودم چایی می ریزم.
امروز شنبه است و حیاط خوابگاه خالی خالی است. بچه اکثرا با تورهای یک روزه مدرسه می روند خارج از شهر، برای من دیگر حس گشتنی وجود ندارد. امروز دوست داشتم می رفتم توی پارک، دراز می کشیدم روی سبزه ها و کتاب می خواندم، اما باران گرفت.
صبحانه ام را می خورم. با بهارک و پیمان چت می کنم. باور نمی شود تا آخر هفته سیامک اینجا خواهد بود،با دوستانم قرار گذاشته ایم که یک پارتی ایرانی حسابی بگیریم وقتی سیامک رسید.
از پنجره اویزان می شوم،هوای خنک و مرطوب کمبریج را توی ریه هایم می فرستم. هوای خوبی است، پاک است، آسمان به سرعت نور آبی می شود و ابری می شود، ابرهایش زیباست،بزرگ و پرسرعت، درخشان.
کتاب « مرگ در می زند» کار « وودی آلن» را دستم می گیرم و غرق لذت می شوم:
« مرگ یه تصویر نمادین از نبودنه و همون طور که خودتون می دونین چیزی که نباشه نمی تونه وجود داشته باشه...بنابراین مرگ وجود نداره و فقط یه توهمه»

پونه n یادداشتها (4)

2 شهریور 1387

...

مهم این است
که همیشه
دلیلی برای لبخند زدن وجود دارد.

پونه n یادداشتها (1)