|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
29 مهر 1387
مقدار متنابهی دچار پریشانی حواس، خواب آلودگی، بی رگی، بی حسی، و لب کلام تنبلی خوش آیندی شدم که فعلا من را از کار و زندگی انداخته. اصراری ندارم از این حالت بیرون بیایم. خلاصه!
24 مهر 1387
ببین «زبان انگلیسی» ازت متنفرم. همه رقم. از اول هم ازت خوشم نمی اومد، اما حالا دیگه ازت متنفرم.
21 مهر 1387
شهر من
16 مهر 1387
من دوستت دارم ، همیشه بازی هایت را دوست داشتم. پیشرفتت را تحسین می کنم.اینکه آنطور که باید و لیاقتش را داری و البته حقش را داری بپوشی و بازی کنی و بخندی. ما باز هم احتیاج داریم به زنان و مردانی اینچنین، کسانی که ذهن و فکر بقیه مردم دنیا را راجع به ما اندکی عوض کنند. حالا می خواهی بمانی یا نه، مهاجرت کرده ایی یا نه، برای من فرقی ندارد. من به تو و تمام کسانی که کوشش می کنند تا به هدفشان برسند افتخار می کنم و برایت آرزوی بهترین ها را دارم.
15 مهر 1387
دیروز را دانسته آمدیم
12 مهر 1387
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد « شعر از م.م»
8 مهر 1387
خوابم می آد!
6 مهر 1387
محمود احمدينژاد رئيسجمهور ايران براي چهارمينبار در مجمع عمومي سازمان ملل حاضر شد و همانند گذشته با افتخار سخن از آزادي در ايران گفت و نسبت به رعايت حقوق شهروندي در ايران چنين باليد:<اگرچه در آمريكا سخن گفتن عليه يونيفورم نظامي مجازات دارد اما در ايران تنها چيزي كه مجازات ندارد سخن گفتن عليه مسوولان است. در ايران آزاديها بسيار بالاتر از آن است كه شما تصور ميكنيد و انتقاد از مسوولان به صورت مطلق آزاد است و تنها اگر كسي به حقوق ديگران تجاوز كند به آن رسيدگي خواهد شد.> از روزنامه اعتماد ملی - شنبه ششم مهر
5 مهر 1387
همینجوری که دارم راه می روم توی خانه و فکر می کنم، دمپایی های پدر را جلوی پایش جفت می کنم،همانطور که دست هایش را می گیرم تا بنشانمش روی تخت، که چشمش را تازه عمل کرده و درد دارد. و دلم ریش می شود وقتی می گوید: بابایی اینبار خیلی درد داشت.
3 مهر 1387
می گم هرچقدر در عمر مفید بچگی امان بازی نکردیم اینجا داریم تلافی اش را در می آوریم. راستش خوبی این بازی ها به این است که دیگر آخرش قهر قهر تا روز قیامت نداریم. اگر هم کسی اینجا قهر کند بعید می دانم حواله امان بدهد به روز قیامت بس که به همه چیز و به همه کس شک کرده ایم و به نظر من بجاست شک کردنمان.
2 مهر 1387
چه بد شد، دیگرنه بوی پاک کن می آید، نه زنگ مدرسه ایی بگوش می رسد، نه دلم نارنگی می خواهد، خیلی بد است اینطور که! پس چطور پاییزی است این؟ دیگرخاطره عشق زهرماریه بیست سالگی ام هم به یادم نمی آید، هوس دانشگاه رفتن هم ندارم. یک چیزهایی خداراشکر مثل اینکه تغییر کرده. همان که به فکر توی از خدا بی خبر بی همه چیز مادر... نمی افتم خودش جای شکر دارد.راستش یاد چیزی الان نمی افتم، چه خوب است آدم یاد هیچ چیز نیافتد. چه خوب است پاییز اینطوری آغاز بشود، بدون دلتنگی، خواهش، نفرت. |
|||||