.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


29 مهر 1387

مقدار متنابهی دچار پریشانی حواس، خواب آلودگی، بی رگی، بی حسی، و لب کلام تنبلی خوش آیندی شدم که فعلا من را از کار و زندگی انداخته.

اصراری ندارم از این حالت بیرون بیایم.

خلاصه!

پونه n یادداشتها (7)


24 مهر 1387

ببین «زبان انگلیسی» ازت متنفرم. همه رقم. از اول هم ازت خوشم نمی اومد، اما حالا دیگه ازت متنفرم.
اینقدر حال منو دم به دقیقه نگیر!

پونه n یادداشتها (6)

21 مهر 1387

شهر من
تهران
دوستت دارم
شب هایت را
پاییز و بهارت را
با همه ی وجود
دوست می دارم
هرچند کثیف
هرچند سیاه
هرچند آلوده
دوستت دارم
هرچند فقیر
هرچند دریده
هرچند پر صدا
دوستت دارم
شهر من
تهران
تهران تهران تهران
دوستت دارم
لبخندی نیست در خیابان هایت
نه رنگی بر تن مردمانت
اما باز من
دوستت دارم
تو برای من « تهران»
عزیزی
مثل یک معشوق
برایم عزیزی
مثل یک پدر
برایم عزیزی
مثل همه ی ایران
تهران تهران
دوستت دارم
دوستت دارم.

پونه n یادداشتها (6)

16 مهر 1387

من دوستت دارم ، همیشه بازی هایت را دوست داشتم. پیشرفتت را تحسین می کنم.اینکه آنطور که باید و لیاقتش را داری و البته حقش را داری بپوشی و بازی کنی و بخندی. ما باز هم احتیاج داریم به زنان و مردانی اینچنین، کسانی که ذهن و فکر بقیه مردم دنیا را راجع به ما اندکی عوض کنند. حالا می خواهی بمانی یا نه، مهاجرت کرده ایی یا نه، برای من فرقی ندارد. من به تو و تمام کسانی که کوشش می کنند تا به هدفشان برسند افتخار می کنم و برایت آرزوی بهترین ها را دارم.

پونه n یادداشتها (9)

15 مهر 1387

دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را... ای رِند مانده بر دو راهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ایی!
( به کسی چه مربوط!)
می روم کتابی بخوانم، هرچه که باشد.
می روم از میان همه ی نامها
چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم.
هی می رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست.
باید به گونه یی از کف هفت دریا و دایره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند،
زور که نیست، نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم
حروف ساده ی مرا دریابند، آینه لو می رود، ستاره لو می رود،
نرگس و هوای ساعت سه،
سرود مخفی ماه لو می رود.
هی می رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم،
می روم از میان تمام رویاها
رازی،آوازی، رازی شبیه آوازی بیابم.
هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگری ست.
زورکه نیست، کوتاه بیا دل نامسلمان منِ خراب!
پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست،
ترا نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند!
« سید علی صالحی»

پونه n یادداشتها (2)

12 مهر 1387

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو! نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست.
قبول ندارم.
گرچه به ظاهر جسم خسته است. ولی دل،
دریایی است.
تاب و توانش بیش از این هاست.
دوستت دارم
و تاوان آن هرچه باشد، باشد.
دوستت خواهم داشت.بیش تر از دیروز
باکی ندارم.
از هیچ کس و هر کس
که تو را دارم.عزیز!

« شعر از م.م»

پونه n یادداشتها (2)

8 مهر 1387

...

خوابم می آد!

پونه n یادداشتها (3)

6 مهر 1387

محمود احمدي‌نژاد رئيس‌جمهور ايران براي چهارمين‌بار در مجمع عمومي سازمان ملل حاضر شد و همانند گذشته با افتخار سخن از آزادي در ايران گفت و نسبت به رعايت حقوق شهروندي در ايران چنين باليد:<اگرچه در آمريكا سخن گفتن عليه يونيفورم نظامي مجازات دارد اما در ايران تنها چيزي كه مجازات ندارد سخن گفتن عليه مسوولا‌ن است. در ايران آزادي‌ها بسيار بالا‌تر از آن است كه شما تصور مي‌كنيد و انتقاد از مسوولا‌ن به صورت مطلق آزاد است و تنها اگر كسي به حقوق ديگران تجاوز كند به آن رسيدگي خواهد شد.>


ادامه مطلب در لینک زیر:
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=67733

از روزنامه اعتماد ملی - شنبه ششم مهر

پونه

5 مهر 1387

همینجوری که دارم راه می روم توی خانه و فکر می کنم، دمپایی های پدر را جلوی پایش جفت می کنم،همانطور که دست هایش را می گیرم تا بنشانمش روی تخت، که چشمش را تازه عمل کرده و درد دارد. و دلم ریش می شود وقتی می گوید: بابایی اینبار خیلی درد داشت.
همینجور که دارم فکر می کنم،و راه می روم، گاهی می نشینم، گاهی ظرف می شویم، آهنگ گوش می دهم، فکرم می پرد سوی کتابی که دارم می خوانم و حسرت می خورم به روزهایی که چقدر لذت می بردم از ترکیبات عجیبی که نویسنده کتاب خلق می کرد برای بیان یک حالت یا یک تصویر و حالا اما هر صفحه ی کتاب پر است از « به تخمم» های مکرری که خب اصلا خوب نیست تخم آقای نویسنده را یاد آدم بیاورد.
همینطور که نشسته ام روبه روی تلوزویون، فکر می کنم این خوانندگان ایرانی از نفرین و الهی بمیری و تکه تکه بشوی بالاخره دست برداشتند و حالا انگار کمی مثبت تر شده اند و از عشق می گویند و فکر می کنم که این آهنگ مهدی اسدی را دوست دارم که بشنوم البته نه اینکه ببینم. چون به نظرم هر سه تایشان سخت « گی » به نظرم می رسند.
همینجوری که می نشینم پای کامپیوتر و آهنگ گوش می کنم فکردخترهای خوش اندامی می افتم که پوست های برنزه دارند و ناخن های همیشه مانیکور کرده و نگاهی به ناخن های خودم می اندازم که شش هفت ماهی هست سوهان نخورده و نمی شود زیاد بلندشان کرد که کار تایپ را سخت می کنند . فکر می کنم از همین فرداست که بروم کلاس ورزش که بدجور از عرض و طول دارم قطور می شوم.
همینطور که برای شخصیت یکی از داستان های کوتاهم در به در به دنبال یک بیماری زنانه می گردم که نازایش کنم می فهمم که سی و دوسالگی یعنی دور شدن از سن بارداری. و خوشحالم که دور می شوم از این سن و از این لغت بارداری و سن باروری خیلی بدم می آید.
همینطور راه می روم و خنکای یک شب پاییزی می ریزد توی اتاقم. فکر می کنم اگر الان عاشق بودم یعنی چطوری بود اوضاع؟ و حالا که یک جایی را گیر آورده ام که تا دلم می خواهد به عشق زهرماری بیست سالگیم فحش بدهم، یک فحش آبدار حواله اش می کنم و دلم خنک می شود و خوشحالم که شما هم همین الان، از همان فحش های رکیک زشتی که فقط می تواند دل آدم های دل سوخته را خنک کند حواله اش کنید.
وهمینجوری این جمعه گذشت.

پونه n یادداشتها (4)

3 مهر 1387

می گم هرچقدر در عمر مفید بچگی امان بازی نکردیم اینجا داریم تلافی اش را در می آوریم. راستش خوبی این بازی ها به این است که دیگر آخرش قهر قهر تا روز قیامت نداریم. اگر هم کسی اینجا قهر کند بعید می دانم حواله امان بدهد به روز قیامت بس که به همه چیز و به همه کس شک کرده ایم و به نظر من بجاست شک کردنمان.
« آورا » پرسیده : اگر می توانستید غیب شوید چه کاری یا کارهایی انجام می دادید؟
خب اینهم خودش سوال جالبی است،غیب شدن هم از ان رویاهای دست نیافتنی بلکه هم تا چند سال دیگر دست یافتنی بشر است. هرچقدر فکر می کنم بغیر از دسترسی به یقه ی ممیز کتابم در ارشاد و سفر کردن بدون احتیاج به پول و ویزا و یه حال اساسی از همان معشوق زهرماری( همان بیست سالگی ها، اشتباه نشود) گرفتن کار دیگری ازم بر نمی آید.راستش را بخواهید عجیب کودن هستم در امور بدجنسی. اما اگر جدی جدی می توانستم غیب بشوم آنقدر آن زهرماری را اذیت می کردم تا کارش به دیوانه خانه بکشد، حال مادرش را هم ایضا.هرچند بنده ی خدا چند تخته ای کم داشت همان روزگار هم.
خلاصه آدم نادیده ی ناجوری نمی شدم. کمی شیطنت می کردم، سربه سر پسرها هم می گذاشتم شاید، نمی دانم.
اول از همه « حامد » را دعوت می کنم که غیب بشود ببینیم چه کاری می خواهد بکند که پس فردا نگوید هیچ کسی دعوتش نکرد تا غیبش کند. « رضیه » هم که همبازی خوب من است، در امور غیبت اما نمی دانم، حالا باید بگردیم ببینیم این غیبت طولانی باشد یا کوتاه؟ چطوری باشد یعنی، الکی الکی که نمی شود آدم غیب بشود. « علی » هم تا آنجا که دیده ام اهل بازی است. « ماسک » هم که از همان اولش پشت ماسک بود، غیب نبود اما خیلی هم پیدا نبود. میل خودتان است، اما فکرش شیرین است،آدم دائم می گردد ببیند چه کسی را می تواند آزار بدهد، عجیب است ها! چه مردم آزاری شدم من.

پونه n یادداشتها (6)

2 مهر 1387

چه بد شد، دیگرنه بوی پاک کن می آید، نه زنگ مدرسه ایی بگوش می رسد، نه دلم نارنگی می خواهد، خیلی بد است اینطور که! پس چطور پاییزی است این؟ دیگرخاطره عشق زهرماریه بیست سالگی ام هم به یادم نمی آید، هوس دانشگاه رفتن هم ندارم. یک چیزهایی خداراشکر مثل اینکه تغییر کرده. همان که به فکر توی از خدا بی خبر بی همه چیز مادر... نمی افتم خودش جای شکر دارد.راستش یاد چیزی الان نمی افتم، چه خوب است آدم یاد هیچ چیز نیافتد. چه خوب است پاییز اینطوری آغاز بشود، بدون دلتنگی، خواهش، نفرت.


پونه n یادداشتها (3)