.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


29 آبان 1387

کتاب اول نزدیک نه ماهی می شود که ارشاد است و مجموعه دوم همین دیشب تمام شد. منهم این وسط دارم حرص می خورم...

قانون جذب و اینا دیگه...

پونه n یادداشتها (7)


25 آبان 1387

دوستان عزیز من مجبور شدم به علت حمله ی اسپم ها به نظر خواهی پست « هی هی اوباما» نظر ها را حذف کنم اما عوضش نظرات شما دوستان خوبم را در وبلاگ زاپاسم منعکس کردم. شرمنده دیگه.

پونه

24 آبان 1387

همین نیم ساعت پیش ندا اس ام اس زد:

« آنتراکت سوخت ... سینما جمهوری آتیش گرفت...»

هنوز هیچ چیز بیشتری نمی دونم.دلم سوخت.دلم گرفت.دلم لرزید.

پونه n یادداشتها (3)

15 آبان 1387

آقای اوباما ببینیم با این وضع آشفته چه می توانی بکنی. همیشه « اولین» ها هیجان انگیزترند انگار، حالا اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا شدن هم عالمی دارد لابد. نمی توانیم بگوییم که به ما چه ربطی دارد این انتخابات، اتفاقا هم ربط دارد، خیلی هم زیاد، عجب بدبختی است که ما باید اخبار همه ی دنیا را دنبال کنیم چون به ما ربط دارد اما مردم دنیا اصلا ما را به ... هم نمی گیرند.
بهرحال اگر من هم می توانستم رای بدهم به همین اوباما جان رای می دادم، همچینی خوشم می آید ازش،نمی دانم چرا. ولی خوشحالی بیشترم بابت رفتن هرچه سریعتر بوش از کاخ سفید است،که چه گند مبسوطی به جهان زد جان خودم.
حال کردید وضع و اوضاع تبلیغاتی اشان را؟ چقدر سیستم جالبی دارند این آمریکایی های آسان پسند. ما که نظاره گریم، تا وضع جهان چه خواهد شد با این رئیس جمهور جدید.
به سلامتی خودم و خودمون (گور پدر روسای جمهور جهان) برم یه لیوان قهوه بخورم. آنتی الکل شدم این روزها!

پونه n یادداشتها (7)

10 آبان 1387

نه یاد چیزی افتاده ام نه خاطره ایی زنده می شود نه دلم برای کسی می تپد نه دلم تنگ شده نه هیچ چیز دیگری. بیشتر دوست دارم لم بدهم روی مبل، همینطوری، نه می توانم چیزی بخوانم نه اینکه بنویسم نه حس دیدن فیلم دارم.هرکاری هم که می کنم همینطوری است انگار، بگذرد. غصه دار نیستم اما بدم نمی آید چیزی پیدا کنم که بابتش اشکی هم بریزم این وسط، از سر و صدا گریزانم و حرف زیادی کلافه ام می کند. حوصله ندارم چیزی را برای کسی توضیح بدهم، ترجیح می دهم ساکت باشم.
مجموعه داستان جدیدم رو به انتها نصفه مانده، چند فصل دیگرش بیشتر نمانده اما دستم به نوشتن نمی رود. ارشاد هنوز جواب مجموعه قبلی را نداده. شش ماه بیشتر است.
می روم می آیم، راه می روم راه می روم، خیابان ها را دوست دارم، کوه ها را بیشتر.
بی حوصله ام انگار، خیلی زیاد. تنم سست می شود و ذهنم پریشان است.
استاد می گوید از جملات منفی برای خودمان استفاده نکنیم. قبول دارم. اینجا می نویسم شاید که گم و گور شود این حس. که اصلا دوستش نمی دارم. که «من» نیست انگار!اصلا هیچ چیزش شبیه پونه نیست.

پونه n یادداشتها (2)