|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
30 آذر 1387
ساعت هفت و بیست دقیقه صبح بود که زنگ در را زد. همیشه شنبه ها می آد برای نظافت خونه. امروز زودتر رسیده بود. ده دقیقه. دم در گفت می خواستم وایستم ساعت بشه هفت و نیم اما دیدم اگه بمونم یخ می زنم.
26 آذر 1387
عقل می گه:نه
21 آذر 1387
تازه بعد از دو هفته است که امروز فهمیدم،آن گوشه ی خانه که درست روبه روی تلوزیون است و می شود لم داد روی مبلش و خلاصه کاسه ی سوپی خورد، جای مناسبی نیست برای داستان نوشتن و کلا نوشتن. حالاست که به اهمیت مکان ها پی می برم. مکان هایی خاص برای نوشتن و نه هرجایی.
19 آذر 1387
و تمام غروب روز سه شنبه، لم داده بر مبل روبه روی تلویزیون، کاسه سوپ روی میز، لپ تاپ روی پا، مشغول اس ام اس بازی مقبول و دوست داشتنی با رضیه.
14 آذر 1387
امروز پنج شنبه است، یادش بخیر سال های دهه ی بیست زندگیم که اکثر پنج شنبه هاش به مهمونی و گشت و گذار و خیابون گردی و باحال بازی و تفریح با دوستان و رستوران و خلاصه خل بازی می گذشت.
9 آذر 1387
سفید |
|||||