.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


26 دی 1387

تکیه می دهم به صندلی چوبی ناراحت، پشت میز، نگاه می اندازم به پشتی صندلی ها، طوری نشسته ام که کمی عقب تر باشم، بس که وول می خورم ، نمی توانم درست و درمان مثل خیلی ها که از اول تا آخر جلسه را سیخ و میخ می نشینند از جایم تکان نخورم، برای همین صندلی ام کمی عقب تر از بقیه بچه هاست تا بتوانم هر دو دقیقه یک بار این پایم را بیندازم روی آن یکی یا برعکس، دستم را بگذارم زیر چانه ام و به جلو خم شوم، بیایم نوک صندلی بنشینم و یا برای ثانیه ایی لم بدهم و انگار نه انگار.
نگاه می کنم به ژاکت هایی که به پشت صندلی آویزان شده، کرم با دکمه های درشت فلزی و یقه ی پشمالو، قهوه ایی با دوختی شبیه به کت های مردانه اما با گل رزی بافتنی روی سینه، نهایتا یک شال گردن نارنجی و سبز .
سر می چرخانم سمت علی که سه شنبه ها می نشیند سر میز و حالا دارد یک چیزهایی روی کاغذ آ چهارش یادد داشت می کند، پسر کنار دستی علی را می شناسم به چهره نه به اسم، خجالت هم خوب چیزی است، بعد از چهارماه هنوز اسم همکلاسی ام را نمی دانم. فکر می کنم علی بود یا محمد؟ شانه بالا می اندازم، مرجان درست روبه روی من، آنور میز نشسته و امروز دارد راجع به نظریه ذهن و زبان صحبت می کند، خداییش از اینکه اینهمه چیز می داند و من کلا سرتاسر زندگی حتی یک لحظه هم به این سوژه ها فکر نکرده ام حسودیم می شود.
همینطور که دارم نظر نوام چامسکی را مزه مزه می کنم و ازش خوشم می آید استیون پینکر نظر او را رد می کند و همینکه در ذهنم پینکر جایگزین چامسکی می شود یک بابای دیگر وارد گود می شود و نهایتا من می مانم ذهن در هوا که چه شد آخر!
کاملیا که شروع به حرف زدن می کند کلا ذهن و زبان من جای دیگری است، چه به زبان فارسی چه به انگلیسی کاملیا هر چه بگوید من نمی فهمم، نمی دانم قدرت انتقال سخنانش را ندارد یا من قدرت درک زبان گفتاری او را، هر چه هست نگاهم می ماند روی جعبه ی شیرینی که حالا دل انگیز تر از دو ساعت پیش به نظر می آید، می مانم که امروز سهمیه ی شیرینی ام را بخورم یا بگذارمش برای مبادا و بالکل از جو کلاس خارج می شوم.
حالا دلم می خواهد بنویسم، دفتر را از روی میز برمی دارم و می گذارمش روی پایم، قلم که روی کاغذ کشیده می شود یکی دو نفری سرک می کشند، احساس ترس و خجالت خنده داری دارم، شبیه به بچه مدرسه ایی شدم که می خواهد کاری یواشکی سر کلاس انجام بدهد،هرچه باشد کاملیا هنوز دارد حرف می زند و هرچه باشد من هنوز دارم سعی می کنم چیزی از حرف هایش سردر بیاورم، فکر می کنم اگر دارد راجع به همان ذهن و زبان حرف می زند پس من چطور حرف های مرجان را فهمیدم اما کاملیا را نه، چرا که اولش فکر می کردم شاید این سواد من است که کم شده اما فکر کردم نمی شود که در عرض دو ساعت سواد آدم یک کمی کم بشود بعدش زیاد.
آنقدر که سعی کرده بودم تا حرف ها و بحث های کاملیا را بفهمم کلا همان چهارتا چیزی هم که از مرجان دستگیرم شد پاک از دستم رفت.
جدی گاهی اینطوری می شوم، یعنی وقتی زیادی به یک چیز توجه می کنم انگار هی از من دورتر و دورتر می شود و وقتی می خواهم یک چیزی را بفهمم انگار کمتر و کمتر می فهمم، بخصوص اگر آنچیزی که سعی در کشفش دارم چیزی باشد که هیچ وقت دغدغه ی ذهنی من نبوده و هیچ وقت به آن موضوع فکر نکرده ام و گوینده البته، کسی باشد که جوری حرف بزند من نفهمم چه می گوید حتی موقعی که می خواهد حالم را بپرسد، که البته من یادم نمی آید پرسیده باشد.
بحث که تمام می شود با اشتیاق بلند می شویم تا چای بریزیم و همان همکلاسی که اسمش هنوز یادم نیامده جعبه شیرینی را باز می کند، مریم چای را در فنجان های کوچک و یک دست ریخته و وسط میز می گذارد، فنجان چای را توی آشپزخانه می برم و توی یک لیوان دیگر می ریزم، رنگ چای باید معلوم باشد موقع نوشیدن.
شیرینی دانمارکی را زیر دندان با لذت می فشارم و به بچه ها نگاه می کنم که لیوان های چای را با دو دستشان گرفته اند و مشغول صحبت با همدیگرند، به سه شنبه های دوست داشتنی این روزهای سرد زمستان فکر می کنم و همه چیز به نظرم عالی می رسد حتی اگر نظریه ی ذهن و زبان را اصلا که نه، خیلی نفهمیده باشم و احتمالا حتی اگر تا آخر عمر هم نفهمم که بالاخره کاملیا سر این جلسات چه می گفته است.

پونه n یادداشتها (3)


24 دی 1387

عطرت که در خانه بپیچد، صدایت را که دوباره بشنویم، زنده می شود انگار دل هایمان. این صدای توست که در خانه می پیچد، صدای خنده هایت، حرف زدن هایت، صدای قدم هایت، نفس هایت.
به انتظار نشستنت شبیه روزشماری برای نوروز است. چه فرق دارد؟ هان! باید که خانه تکانی کنیم برای ورودت. مهیا شویم برای نگاهت. برای در آغوش کشیدنت.
خدایا، همانطور که به سلامت رفت، می خواهم که به سلامت بازگردد این چشم و چراغ خانه.
برگردد زود، که بی تابیم من و پدر.

پونه n یادداشتها (1)

16 دی 1387

مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را بدست برند و شکسته را به دوشت کشند.

نجات خواهی مبتلا شو، بقا خواهی از پی فنا شو. اگر داری طرب کن و اگر نداری طلب کن. یارباش و اغیار مباش...

کمال انسان به تصرف دلست، باقی مثال آب و گلست. اگر یار اهلست کار سهل است. صحبت با اهل، بدرقه ی دل و جان است و صحبت با نا اهل تفرقه ی خانمان است.آن مصاحبی است برای افزودن جان و این مصاحبی است برای ربودن نان.

مصاحب اهل را شفیق جان خوان و مصاحب نا اهل را رفیق نان دان...

پونه n یادداشتها (4)

11 دی 1387

جهان در سال نوی میلادی
سیاه از فقر
سرخ از خون
جهان زیر چهلچراغ نور و شادباش عید


چه آرزوی محالی بود جهانی بی جنگ
چه آرزوی محالی است جهان در صلح


سال نو میلادی مبارک

پونه n یادداشتها (2)

5 دی 1387

از دوستان عزیز و علاقمند دعوت می کنم در افتتاحیه نمایشگاه نقاشی سارا فقیه نصیری در روز شنبه ٧ دی، از ساعت ١۵ تا ١٧ در موزه دکتر سندوزی شرکت کنند.

نمایشگاه تا ١۶ دی از ساعت ٩ تا ١٧ دایر خواهد بود


آدرس: میدان آرژانتین، خیابان احمد قصیر(بخارست)، خیابان ١٢ ، پلاک ٣١ ، موزه دکتر سندوزی

تلفن:٨٨۵١۴١٢٢


به امید دیدار

پونه n یادداشتها (2)

3 دی 1387


بگذار آرام بگذرد این احساس،
آرام مثل قایق کوچکی روی موج،
یا مثل همین باران،
که می نشیند روی گونه هایت:
بازیگوش،
آهسته،
سرخوش.
بگذار آرام بگذرد این روزها:
پیوسته،
بی انتها،
بی پروا.
بنشیند بر جانم:
نفست،
نگاهت،
صدایت.


پونه n یادداشتها (2)