|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
30 اسفند 1387
آمد بهار جان ها
17 اسفند 1387
این روزهای آخر سال همه در رفت و آمد و هیجان عیدند.برای بعضی ها هم نه انگار، فرقی برایشان ندارد، عید باشد یا عزا، چهارشنبه سوری باشد یا مثلا سیزده بدر، هیچ برایشان فرق نمی کند. شاید هم واقعا، روزها، عین هم، بیایند و بروند خب! اما برای من، این روزها، فرق می کند با همیشه، با همه ی سال، و بیشتر از همه هم، دلم برای این اسفند بیچاره می سوزد، که قربانی عید می شود،زود می گذرد انگار، همه به اشتیاق بهار، اسفند را دوست دارند شاید. هرچه هست، این روزهای آخر سال،شلوغ و گران و بی حساب کتاب،ترافیک و معطل ماندن هرچند عصبانیت می کند اما، وقتی می رسی خانه،مادر را که می بینی چطور با شوق، نقره ها را برق می اندازد و عدس ها را گذاشته لای دستمال برای سبز شدن،دلت جوری می شود که انگار هیچ وقت آنجوری نشده.تمام ذوق شب عید و ذوق من و پدر و مابقی اعضای خانواده شاید، بسته به همین دلواپسی مادر است برای رسیدن سال نو، برای تحویل سال، برای همان لحظه که مادر چشم هایش را می بندد و باز دارد برای ما دعا می کند حتما که سر عقل بیاییم بلکه، آرام و قرار بگیریم و مثل خودش بشویم دریایی از آرامش که هرجا می رویم باز برمی گردیم وسر می گذاریم روی شانه هایش تا آرام بگیریم.
4 اسفند 1387
با عرض معذرت از اینکه این وبسایت درست و درمان کار نمی کند. برای خواندن مطلب لطفا لینک زیر را کلیک کنید: |
|||||