.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


18 اردیبهشت 1388

دوستان عزیزم

می توانید اولین مجموعه داستان من را به نام «شاباجی خانم» در نمایشگاه کتاب* بخرید.

*نمایشگاه کتاب - شبستان - راهرو 25 - غرفه 24 - انتشارات حوض نقره

پونه


12 اردیبهشت 1388


کتاب اول مثل بچه ی اول است انگار، استرس دارد و درد، هول و ولایش هم بیشتر است، نفس عمیق اما اینجا کارگر نیست. شاید با یک دیازپام باز شود این عضلات لعنتی که با هرخبر و هر بی خبری سفت می شود می چسبد به جانم.
نگاه می کنم به تیتر روزنامه « تا نمایشگاه کتاب» . شانه بالا می اندازم. مجوز کتابم 22 فروردین آمده. طرح جلد روبه رویم هست. کتاب در نوبت چاپ...اگر برسد به این نمایشگاه لعنتی.
بلند می شوم، می نشینم. رمان اول هم دارد تمام می شود، هاج و واج مانده ام از این همه پوست کلفتی و سماجت.
راه می روم، پشت پنجره می ایستم. عجب هواییست این روزها. پنجره را باز می کنم. شاباجی خانم می آید و زیر گوشم می گوید:
یا این هفته یا هفته ی دیگر، چه توفیر دارد، بچه ات به دنیا می آید، دیر و زود دارد، سوخت و سوز اما نه. به موقعش می آید. دومی هم که توی راه است. دل دل نکن مادر...
اشک هایم سر می خورد روی گونه، پنجره را می بندم. می نشینم پشت میز، فصل یازده جلوی رویم باز است، نگاهش می کنم. دست هایم می سرد روی صفحه کلید، واژه ها سرریز می شود...

پونه

9 اردیبهشت 1388

... بهتر بود خفه می شدیم...همه امان همان روز اول

پونه

6 اردیبهشت 1388

« آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دست برود و بعد ازآنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است، می نویسم.»
صادق هدایت

پونه