.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


16 خرداد 1388

سلام دوستان

یه فتوبلاگ راه انداختم بس که این روزها عکس می گیرم. اینهم آدرسش:

www.pabdali.blogspot.com

پونه


11 خرداد 1388

حسابی از کار و زندگی افتاده ام این روزها. بیشتر دوست دارم دوربین را بردارم و بروم بیرون از مردم عکس بگیرم.شکر خدا حالا همه جو همبستگی پیدا کردند و کمتر پیش می آید کسی اعتراض کند به گرفتن عکسش. جوان ترها راغبترند، سربه سر آدم هم می گذارند گهگداری، آنقدر انرژی دارند و پرحرارتند که آدم بغضش می گیرد، بغضش می گیرد از اینکه دارند فریاد می زنند، بغضش می گیرد از اینکه گل سینه هایی با نوشته ی تغییر به سینه زده اند از اینکه ربان های سبز به ماشین هایشان آویزان کرده اند.

توی خیابان راه می روم و به پوسترهای پاره و سرو ته شده ی اصلاح طلب هانگاه می کنم. از کنار ستادهای پلمپ شده می گذرم و گهگداری حرص می خورم و زیر لبی چیزی می گویم تا حداقل دلم خنک شود.

حس عجیب غریبی دارم این روزها،حسی که نمی توانم به زبانش بیاورم. حسی که آنی است، هیجانی است، عصبانی است، خوشحال است.

می ترسم از شنیدن خبرهای بد، هراس دارم از هفته ی بعد از بیست و دوم خرداد. گاهی سرخورده می شوم، گاهی شاد می شوم، بیشتر فکر می کنم، بیشتر می خوانم.

از ناامیدی گریزانم، از توهم توطئه گریزانم، از این فکر که بازی خورده ام گریزانم، از فکری که می گوید همه چیز از پیش تعیین شده است گریزانم. نمی خواهم منفعل باشم نمی خواهم سکوت کنم نمی خواهم فقط تماشا کنم.

این شوق را دوست دارم، شعار تغییر را دوست دارم، دستبندهای سبز را دوست دارم، فریاد بلند دانشجویان را دوست دارم. ایران را دوست دارم دوست دارم.

می گذرد این روزها، شاید به خیر و شاید هم نه، دو هفته دیگر، خبری از این های وهوی نخواهد بود. یک ماه دیگر، کم کم شروع می کنیم به فراموشی. فرایند عجیبی است این فراموشی بخصوص اگر اتفاقی که خواهد افتاد را دوست نداشته باشیم، ذهن پس می زند ناراحتی ها را.

یک ماه دیگر که نه، سه هفته دیگر، می توانیم شاد باشیم یا ناراحت. می توانیم امیدوار باشیم یا کلا ناامید. انتظار معجزه نداریم البته، انتظار تغییر و اصلاح چرا.

پونه

4 خرداد 1388

مادر برای پدر با صدای بلند روزنامه می خواند، پدر سرتکان می دهد و زیرلب غری می زند. روزنامه ها دست به دست می چرخد. بین من و دوستانم. بین من و برادرم. بین ما.
کانال های اخبار را جستجو می کنیم. دیگر مسلم است که باید باشیم امروز. که باید باشیم با هم. دیگر سکوت و خانه نشینی، روراست بگویم، احمقانه است. پای تلفن، در جمع های دوستانه، در کافه و کلاس و توی پارک و باشگاه حالا همه سریک چیز توافق می کنند:
باید باشیم این بار، نه کم ، که زیاد، با هم. با هر اندیشه ایی که داریم، چه کروبی چه موسوی، اینبار باید باشیم با هم ، دست به دست، دوش به دوش، نه پشت به هم، نه زیر سایه ی هم.
دیشب بعد از سخنرانی شیخ اصلاحات، این شعر آمد به یادم:
باز آن گوینده گفتن ساز کرد
وز زبان من حدیث آغاز کرد
هل زمانی تا شوم دمساز خویش
بشنوم با گوش خویش آواز خویش
تا ببینم اینکه گوید راز، کیست؟
از زبان من سخن پرداز کیست؟
این منم یارب چنین دستانسرا
یادگر کس می کند تلقین مرا؟
این منم یارب بدین گفتار نغز
یا که من چون پوستم گوینده، مغز؟
شوخ شیرین مشرب من، کیستی؟
ای سخنگو از لب من کیستی؟
قصه ایی مطلوب می گویی، بگو
نکته ایی مرغوب می گویی، بگو
زود باش کاین می پرمشعله
عارفان را جمله سوزد، مشغله
رهروان زین باده مستی ها کنند
خود پرستان، حق پرستی ها کنند.
« گنجینه اسرار – عمان سامانی»

پونه