
يادداشتهای [روزها]
هيچم نگذشت هنوز تلخي گاز اشک آور توي حلقمه
هر روز که ميگذرد افکار ما به مسافرت هاي دور و دراز مي رود. وسوسه ها هر ساعت به يک رنگ در مي آيند. همه چيز گيج کننده است. هيچ روشي نيست که واقعي باشد. هيچ راهي راه اصلي نيست. اصلا راه اصلي وجود ندارد. بعضي ها فقط در فکر منحرف کردن راه ها هستند. ۱۸ تير در همان روز براي خودش بود. همه تفسيرها انحراف است.
درودي سبز
و گذشت ... راست گفتي ... امروز نوزدهم و من و هزاران نفر چون من كه از صبح تا شب هجدهم لبريز از دغدغه بوديم و نگراني و تشويش كه نان سفره شبمان چه باشد تا با ديروز تفاوتي كند يادمان رفت ... ما نفس كشيدن را از ياد برده ايم اما انسانيت را ...
در پناه دادار پايدار