
يادداشتهای [اعتراض کنیم]
جبر جغرلفیاییه دیگه خواهر. فکر کردی چرا به ققنوس زنگ نزدم؟ چون اگه باز بگه مشکل ارشادی داره رمانمم وسط کار ول می کنم. بعد دیگه اصلا انگیزه زندگی ندارم. شب عیدی بچه بی مادر میشه متین و بهرامم میفتن به دردسر خوبیت نداره. (وصیت کردم اگه طوریم بشه بچه امو اونا بزرگ کنن.)
راستش زبان آدم بند مي آيد. اصلا دوست داشتن هر چيزي در اينجا گناه است. تلخي کامنت رضيه هم که ديگر خودش داستاني است. پستي نوشتم و به مطلبت لينک دادم.
عشق به ادبیات گناه کوچکی نیست!!!!!!!!!!!
http://www.5sobh.com/SpecialNews/110.html
واقعن داستان عجيبي است.
ظاهرن بايد از پنج ترانه اي بگويي که دوست داري.سوزان روشن قبول نيست ها من قبلن گفتم لطفن قائد رو هم دعوت نکني!چاکريم.
http://www.pen.org/viewmedia.php/prmMID/1687/prmID/172
مربوط به کامنت حامد: مگه قائد چشه؟
هنوز بچه است جامعه ي ما. هنوز بچه است و دعوا ها بر سر شکلات و عروسک است.
با ۲۵۰۰ سال افاده هنوز تاتي تاتي مي کنيم زندگي اجتماعي را.
خيلي جالب بود.