
يادداشتهای [اینجا تهران در محاصره ی نوروز...]
اگر که مرگ از آن دست کارها بکند
مرا به دردترین درد مبتلا بکند
اگر که عشق بگیرد دو دست داغ مرا
که بعد در وسط کوچه ای رها بکند
نمی تواند هرگز، نمی تواند که...
نمی تواند ما را ز هم جدا بکند
نمی تواند...
...
دارد احتمالا سال تازه ای می آید
اما من غمگینم
مثل بچه ای که عروسک هایش را دزدیده باشند
مثل وقتی از خواب می پریدم و
نبودی
«انسان همیشه از طرفی می افتد
که به آن تکیه کرده است»
به زودی به سفری دراز خواهم رفت
شاید این آخرین عیدی باشد
که برای تبریک در وبلاگت کامنت کپی کردم
شاید این آخرین عیدی باشد
که عاشقانه شعرهایم را می خوانی
نترس!
قرار نیست بمیرم
فقط سفری دراز خواهد بود
تا روزی که جهان جای زیباتری برای زندگی باشد
اما فعلا هستم!
هنوز بارهایی روی دوشم است
که باید زمین بگذارم
هنوز زنده ام
هرچند غمگین
هرچند...
عیدت مبارک!
اين جا تهران وضعيت جنگي ترقه بمب موشک چند تا عراقي زخمي کشته مرده زنده هايده مهستي گوگوش...عيدت مبارک!
طرف من که فقط ترافيک کاري است و از هيچ ترافيک ديگري هم خبري نيست. براي عيد مبارکي که هنوز زود است. برمي گردم.
دستها شایسته ی قلمها نبودند...
قلمها را به قلبهامان سپردیم...
قلبها تپیدند و واژه پدید آمد...
سال مانایی را برای شما آرزو می کنم