
يادداشتهای [ خسته ام]
دور حوض خالی کسی سینه نمیزنه
شاید مهمان نواز خوبی نبودی!
واقعا تو همان پونه اي هستي که مي امد خانه ما؟ از سروناز خبر داري؟
نازي
... بارون مي آد خيس ميشي .. برف مي آد گوله ميشي .. مي افتي تو حوض نقاشي ..
سلام. خوشحالم که کامنتداني وبلاگت دست از لجبازي برداشت و اجازه مي دهد برايت کامنت بگذاريم. خوبي؟ واقعا انقدر غمگين است آنجا؟ خوب باش و سرحال و بنويس. منتظر داستان هاي جديد هستيم با نگاهي متحول شده و از نوعي ديگر.
سلام. خيلي عجيب است که من اينجا هستم و برايت مي نويسم. ولي نمي دانم چرا امروز هرجا سر مي زدم ناخودآگاه چشمم مي خورد به لينکهاي کنار صفحه و بعد هم باز نمي دانم چرا خيره مي شدم به اسم پونه ابدالي....بعد آمدم اينجا. بعد فهميدم که نيستي. بعد غصه ام گرفت نمي دانم چرا. بعد فهميدم که هيچ چيز اتفاقي نيست. بعد يادم آمد که در ميان آن همه هياهوي جشنواره اي از وسعت نگاهت خوشم آمد همان طور که داستانت را دوست داشتم. اين ها را بايد بعد از ماهها مي نوشتم که از تمام خاطرات ته نشينش مي ماند.
بعد .... کمي حوضت را پر از باران کن. يک برگ که بيفتد روي آب به هزار دوست دو ماهه مي ارزد